- خون در رگ هایم منجمد است
و سرب در قلبم غلیان میکند، جان در تنم نیست
اما پروای مرگ را ندارم
سال هاست که مرگ را زندگی میکنم.
- همه ی آدم هایی که در زندگی اش بودند، با او مثل اسباب بازی های دوران بچگیشان رفتار میکردند.
او باور کرده بود مشکل از اوست و بی ارزش است.
- میدانم چرا هیچگاه به یاد من نیستی؛
من زخمی بر روحت به یادگار نگذاشتم
که با هر تلنگری به یاد من بیوفتی..
انسان به زخم ها بیشتر می اندیشد، تا مرهم ها.
- هر آنچه در قلب میگذرد را نمیتوان گفت
برای همین خدا آه، اشک، خواب طولانی، لبخند سرد و لرزش دستان را خلق کرد.
- نزار قبانی
- گاهی آدم ها دلتنگ میشوند ؛
نه دلتنگ خاطره ای از معشوقه شان بلکه دلتنگ خودشان قبل از تجربه کردن بعضی چیزها
و بعضی از آدم ها.
- تو را شبیه شب دوست دارم!
یکنواخت، یکرنگ، بی صدا، تنها
و البته بی پایان، بی پایان، بی پايان.
- عادت دوست داشتنت دست خودم نیست
میدانی ممنوعه یِ من ،
دوست داشتنت عادت شده در وجودم، حسی شبیه تشنگیست که نمیشود از یادش برد ؛
نمیشود انکارش کرد ؛
باید آب نوشید ؛
و تو همان آب گوارایی بر عطش دلتنگی
- میدانم هربار که میگذارم برگردی
دستی دستی دلم را میکشنم ..
اما چه کار کنم؟
نمیتوانم بگذارم بروی.
- قطعه ای از من كنار توست و قطعه ای كنار
خودم. قطعاتم دلتنگ یکدیگرند، میشود بیایی؟
- محمود درویش