- باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آنقدر که اشک ها خشک شوند. باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد.
باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.
- خانه خراب میشوم و خاطرت زیر آوار جا میماند.
دیگر کسی را نمیشناسم که تو باشی یا نه.
چیزی در من پیداست که گم شدهست
کوی به کوی میچرخم و چیزی نمیابم.
تو در کوچه قدم میزنی اما دریغ از نشانی تو؛
تو را به جا نمی آورم
این مرتبه شیفته ات نشدم،
چون به دنبال تصور گم شده ات میگشتم!
تصوری که یادم نیست
و تنها درمیابم که چیزی گم شدهست.
به دنبال کسی هستم که دیگر مرا دوست ندارد؛
این را سالها بعد در قیامت از تو شنیدم...
- دوستت داشتم
با وجود اینکه تو را به آغوش نکشیده ام و تو را همیشه نمیبینم، دوستت داشتم چون برایت نوشتم و برایت خواندم
و بخاطرت خندیدم و بخاطر تو تغییر کردم.
تو را دوست داشتم در حالی که دور بودی :)
- محمود درویش
- روبرویش نشستم و بدون هیچ حرفی نگاهش کردم
روبرویم نشست و بدون هیچ حرفی نگاهم کرد
ما به چشمها وکالت تام داده بودیم.
- گاهی خوابت را میبينم؛ بی صدا، بی تصوير، مثلِ ماهی در آب های تاريک که لب میزند و معلوم نيست حباب ها کلمه اند، يا بوسه هايی از دلتنگی
- توماس ترانسترومر
- و سلام بر آنان که در ما چیزی را دوست داشتند که خودمان آن را ندیدیم و دوست نداشتیم.
- محمود درویش
- و گویی چشمانش شعله های آتش بودند که تا صبحگاه با من پرواز میکردند و من در نیافتم این چشمان عجیب رنگ چهاند..
- آنا آخماتووا