- گلوله را سمت پیشانیم هدف گرفته بود.
در حالی که من داشتم به این می اندیشیدم که چرا چشمانش از همیشه مهربان تر بنظر میرسید.
- میشود پر بود از حسرت و غم اما خندید
میشود از خوشحالی گریست
باید دست به دست تناقضها داد و از شباهتها فرار کرد.
- گفت از خدایانتان بپرسید
گفتند خدایان ما که صحبت نمیکنند، همانا ابراهیم فقط قصد مسخره کردن خدایانمان را دارد، او را بسوزانید.
گفتم خدای واحد ما هم سخن نمیگوید، نهراسید، تمسخری در کار نیست.
- دلم برای تو تنگ است
و این را نمیتوانم بگویم ؛
مثل باد که از پشتِ پنجرهات میگذرد
و یا درختها که خاموشاند
سرنوشت عشق گاهی سکوت است
- ابتدا فکر میکردم شاید یک اتفاق ساده باشد
تا اینکه بعد از او
هیچ اتفاق دیگری در من رخ نداد.