خورد شدم ، مچاله شدم ،
مانند هزاران کاغدی که برایش نوشته بودم ،
و او تمام ِآنها را مچاله کرده بود .
خویش را گم کردهام در سنگلاخ زندگی ،
هرچه میگردم نمیدانم کجا افتادهام . .
به دنبالِ راهِ گریز میگردم !
راهِ گریزی از این ناکجا آباد ؛
جایی که بشود لحظه ای ،
بی مشغله و اینکه فردا چه میشود زندگی کنم . .
「 برایِ آرزوهایِ محالِ خویش میگریَم ،
اگر اشکی نماند ، در خیالِ خویش میگریَم !
نمیگریَم برایِ عمرِ از کف رفتهاَم اما ،
به حالِ آرزوهایِ محالِ خویش میگریم . . 」