حقش بود!
دست به سینه تکیه دادم و به قیافهی نگران و احمقش خیره شدم.
"حتی اگه صد سالم عقب برگردم دوباره همون کارو میکنم."
چند لحظهای در سکوت کلماتش را مزه مزه کرد؛ انگشتان ظریفش با لبهی پلیور گشاد و ظریفش بازی میکرد.
"از کجا انقدر مطمئنی؟"
سری تکان دادم و پاهایم را روی میز گذاشتم.
"پفففت، من همیشه مطمئنم. تاحالا شده اشتباه کرده باشم؟"
آهی کشید و روی مبل روبرویم نشست. یک تکه نخ مزاحم لباسش را دور انگشتش میپیچاند.
"راستش، اشتباهاتت کم هم نبوده."
از سادهلوحیاش خنده ام میگیرد.
کدوم اشتباه؟ خریدن ماست ۲۳٪ به" جای ۳۲٪؟"
نفسش را از بینیاش بیرون میدهد، میدانستم حوصلهی شوخی ندارد ولی ادامه دادم.
"یا وقتی که به جای توت فرنگی هات برای خودم بلوبری خریدم؟ اون عمدی بود، متاسفم."
لپش را از داخل گاز گرفت که نخندد.
دست هایم را باز کردم و روی پشتی مبل گذاشتم.
"شاید وقتی بزرگ شدی دلیلش رو بهت بگم. ولی حالا همینقدر بدون که اشتباه نکردم. اون آدم یه دلقک روانیه."
چشمانش را در حدقه چرخاند و دست به سینه تکیه داد.
"دلقک خودتی! ضمنا من فقط دو سال ازت کوچیکترم."
"اووووه، دو سال!!!
خودش یه عمره. دوسال طول میکشه تا یه بچهی فسقلی حرف زدن یاد بگیره."
از جایم بلند شدم و دست به کمر ایستادم.
"حالا هم به جای نگرانی برای حق و حقوق دلقک های بدرد نخور بگو ببینم، ماست و بلوبری میخوری یا با توتفرنگی؟"
دل در مویت دارد خانه
مجروح گردد
چو زنی هردم شانه
در حلقهی مویت
بس دل اسیر است
بینم خونین دل این و آن
سر هر دندانه
موفقیت یعنی یاد بگیری کنار خودت بنشینی و از نوشیدن یک لیوان چای گرم و خوش عطر لذت ببری.