دِ وو ؛
قلبم:وای میخوام ببینمش ؛ مغزم:چیز نخور عوضی .
قلبم داره پاره میشه تا حرف خودشو به مغزم تحمیل کنه .
دِ وو ؛
قلبم داره پاره میشه تا حرف خودشو به مغزم تحمیل کنه .
نتیجش شد مثلِ همیشه .
چرا برای همیشه خفه نمیشی قلبِ عزیز؟:))))
هدایت شده از - 𝖰𝗎𝖾𝗋𝖾𝗇𝖼𝗂𝖺
توی جمع دوستات نشستی و باهم بازی میکنین، جرعت حقیقت.
بطری آب میچرخه و رو به تو میوفته، حقیقت و انتخاب میکنی. به چشمات نگاه میکنه و با خودت میگی: چه چشمای زیبایی داره.
ازت درمورد اون شب میپرسه. تمام خاطرات میاد جلو چشمت، چشمات سیاهی میره. برای اینکه آرامش تو حفظ کنی چای بر میداری. سوالشو دوباره تکرار میکنه خاطرات از جلوی چشمات رد میشه.
شروع میکنی به جیغ کشیدن همه با تعجب نگات میکنن. چاقوی داییت رو از تو جیبت در میاری و فرو میکنی تو پهلوش، همه جیغ میکشن. خون میپاشه و اتاق رو کثیف میکنه.
به چاقو و به چشمای ترسیده ی بقیه نگاه میکنی نباید این اتفاق می افتاد. نفست تنگ میشه و چشمات سیاهی میره و کنار اون رو زمین دراز میکشی.
لحظه ی آخر با خودت میگی: حداقل باهم میمیریم، و لبخند میزنی.
تقدیم به دوو
هدایت شده از - کو ؛ من -
حقیقتاخسته ام ازاین همه خستگی چنلا وغم و درد ؛
و آدمایی که پشته این اکانتان و نمیدونن چجوری باید توضیح بدن که حالشون خوب نیست . .