یادم میاد از بچگی که پنجم بودم یه نفر تازه اومده بود مدرسمون وقتی دیدمش دلم خواست کنار دستیش بشم ؛ همین . ولی بعد اون دو سال کنار دستیم شد و سال دوم که دوباره معلم گفت باید پیش هم بشینیم هم کلافه شده بودم .
یا همین سال پیش ؛ تلاش میکردم تا با یکی زمینه ی دوستی رو فراهم کنم و تهش که اون خواست بیشتر نزدیکم بشه منم دورتر میشدم .
اول سال تو مدرسه ی جدیدمون یکی از همکلاسیام جالب بود برام ، بالاجبار دو ساعت کنار دستیش شدم ولی بعد اون دو ساعت جامم عوض کردم .
حدود دو ماه پیش ، از شخصیت یکی خوشم اومد و دلم خواست بهش بیشتر نزدیک شم که الان تو دو روز طوری این اتفاق افتاد که «من» ( دقت کنید من ) شماره و پیجشو دارم .
خدا با این کارا حس میکنم میخواد بگه که زمینش با من ، اینم برا تو ؛ ببینم خودت چیکار میکنی ادامشو .
جوری شد که هیچ کدومشون بجز آخری ( فعلا ) اون کسی که فکر میکردم نبودن .