یاد شب آخر افتادم .
دوستم شب آخر رسیدن مشهد .
منم شب آخر بود که مشهد بود برا همین تا صب حرم موندم .
آقا با این دوست ما رفتیم دارالحجه برا بار آخر
داشتن جارو میکشیدن خادما
به اینه کاری نگاه کردم
با بغض سنگینی که تو گلوم بود گفتم دلم برا آینه کاری تنگ میشه :)))))
هنوز یادمه چقد صدام پر بغض بود .
بعد اون تا مرز خفه شدن از بغض رفتم .
بعضی وقتا ناراحتی اطرافیانم رو که میبینم دلم میخواد جوری بغلشون کنم که کل درداشون به خودم منتقل بشه و بشن همون آدم قبلیشون .