چند وقتیه دارم از هر چی که حسِ «زندگی» میده میزنم . از خودم میزنم . از هر چی تفریح که میشه تو این سن انجام داد میگذرم .
ممکنه هر کی هم سن من باشه درگیر خوش گذرونی و تفریح و فیلم و کافه و کتاب خوندن باشه .
روزای خیلی سختیه ، حتی نمیدونم تهش چیه ولی برای اینکه همون ته خوب باشه و فردا روز به خود الانم بگم دمت گرم که وقت گذاشتی و پای آیندت موندی ، دارم سعی و تلاشمو میکنم .
و سیزدهمی که با داوران محفل اینگونه بدر شد :)))
وقتی به دوستان راجب زندگی و روالش که خودم هزاران بار تجربشون کردم و ازشون گذشتم روانشناسی میدم حس یه آدم صد ساله بهم دست میده .
دلم تنگ شده برای وقتایی که خودت بودی .
وقتایی که حالت خوب بود .
قبل از این اتفاقاتی که هیچی ازش نمیدونم ولی میدونم که بد داغونت کرده .
وقتی که میدونستم هر ایموجی خندت واقعیه و برای تظاهر نیست .
وقتی که میفهمیدم خنده ای که دارم رو لبات میارم واقعیه و برای تظاهر نیست .
زمان بد بی رحمه .