دِ وو ؛
نتونستم لیوانای خالی و خادما رو ببینم که دارن جمع میکنن . بیشتر از سی چهل تا سبد لیوان جمع کردم و ال
دقیقا یه هفته پیش این موقع داشتم رو ابرا سیر میکردم .
یه حس قشنگی که تا حالا تجربه نکرده بودم رو تجربه میکردم .
شده بودم ورژن مورد علاقه ی خودم .
انگار همونکاری که براش آفریده شده باشم .
مغزمم میگفت : لیوانای خالی ، سبدای خالی و تو هنوز در آرزوی خادمی ؟
شد شیرین ترین شب زندگیم .
شیرینیش رو تو تک تک حاجت روا بشی های مردم میشد حس کرد .
شیرینیش رو تو تک تک خسته نباشید ها میشد حس کرد .
شیرینیش رو تو هر نگاه به پرچم و گنبد از دور با دست پر میشد حس کرد .
شیرینیش رو تو هر فکر درباره ی نگاه و لبخند احتمالی امام رضا میشد حس کرد .
شیرینیش رو تو درد مچ و بازو میشد حس کرد .
اونجا و اون شب حتی نفس کشیدن هم شیرین بود .
نمیخوام اون شب رو بزرگ کنم ولی تا وقتی که تجربش نکنید نمیدونید من چی دارم میگم هر روز .
نوشته:
«رسیدم تا حرم گویی کسی میگفت در گوشم
بیا ای خسته از دنیا که من باز است آغوشم
سلیمانا ، بیا بردار بار از شانه ی موری
مرا باریست از غم ها که سنگین است بر دوشم
کجا پیدا کنم دیگر شراب از این طهوراتر ؟
بهشت اینجاست ، اینجایی که دارم چای مینوشم
بجز دامان تو دستانم از هر ثروتی خالیست
مکن ای شاه در تنهایی محشر فراموشم»
اگه مشکل اینکه تا کتابو باز میکنم خوابم میگیره و بینش هی چرت میزنم نبود کل آزمونا رو کامل میشدم .
هدایت شده از - هندزفریِگرهخورده! -
خوشحالم که دیگه تا نصف شب بیدار بودن و تو گوشی چرخیدنُ و دوست ندارم
امروز نماز خونه یکی از زنگایی که کلاس نداشتیم با مشاور مذهبی و بچه ها نشستیم زیارت آل یاسین خوندیم . بعد دلم هوای زیارت امین الله کرد . گفتم خانم میشه زیارت امین الله هم بخونیم ؟
معاون پرورشیمون تعجب کرد چون امین الله اکثرا برای وقتیه که میری زیارت
یکی از بچه ها گفت از مشهد اومده بخاطر همینه
. بعد کسی که دعا خوند دیگه جای قسمت امیر المؤمنین گفت علی بن موسی الرضا :)).