لعنتی تو با n سال سن کی وقت کردی اینقدر راه های رو مخ رفتن و مثلا خراب کردن روحیه ی یک نفر رو پیدا کنی ؟
«چرا رفتی رشته ریاضی ؟
رفتی ریاضی که چیکاره بشی ؟
بخت شوم منو ندیدی که رفتم ریاضی ؟»
فامیل گرامی عزیز تویی که اقوام درجه یکتو سال به سال نمیبینی سرت تو لاک خودت باشه و نگران زندگی خودت باش نه من .
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
زندگی شبیه دو ماراتونی شده که برای ایستادن و گریه کردن هم بهت وقت نمیده.
خودت میدونی باید بری زیر پتو و دو سه شبانه روز براش گریه کنیها،
ولی نمیشه.
نهایتاً بتونی همزمان موقع درس خوندن، آشپزی کردن، سوار مترو شدن، تاکسی گرفتن، بافتن موهات، آهنگ پلی کردن و گیر کردن آستین تیشرتت به دستگیره در و... گریه کنی. که البته معمولاً اونم وقت نمیشه و اون گریهیِ تلنبار شده، به یه ابر کوچیك تو گلوت تبدیل میشه.
پري خانوم! ببینمت!
گلوی تو چرا باد کرده؟ تو هم یه ابر کوچیكِ زندونی شده داری اونجا؟