هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
زندگی شبیه دو ماراتونی شده که برای ایستادن و گریه کردن هم بهت وقت نمیده.
خودت میدونی باید بری زیر پتو و دو سه شبانه روز براش گریه کنیها،
ولی نمیشه.
نهایتاً بتونی همزمان موقع درس خوندن، آشپزی کردن، سوار مترو شدن، تاکسی گرفتن، بافتن موهات، آهنگ پلی کردن و گیر کردن آستین تیشرتت به دستگیره در و... گریه کنی. که البته معمولاً اونم وقت نمیشه و اون گریهیِ تلنبار شده، به یه ابر کوچیك تو گلوت تبدیل میشه.
پري خانوم! ببینمت!
گلوی تو چرا باد کرده؟ تو هم یه ابر کوچیكِ زندونی شده داری اونجا؟
الان یه رعد و برق زد که دو تا احتمال وجود داره
یا رعد به یه چیزی برخورد کرده
یا اسمون از وسط پاره شد
عکسی که وقتی داشتم برای آزمون نمونه میخوندم رو گذاشتم پس زمینه گوشیم .
ساعت چهار پنج صبح گرفتمش .
تا صبح بیدار میموندم .
چشمام خسته ی خستست . ولی بازم یه لبخندی دارم .
وقتی میبینمش میگم فردا روز میخوای چه جوابی به این چشمای خسته بدی ؟ میگی ببخشید حوصله نداشتم ؟ ببخشید میترسیدم ؟ ببخشید امیدم لنگ میزد ؟
اینکه ممکنه نتونم جشن ولادت امام رضا رو بخاطر درسم نرم خیلی داره اذیتم میکنه .
فکر کن هر سال منتظر همچین روزی باشی بعد دقیقا بیفته تو اولین آزمون اونم نهایی .