بعضی شبا اینقدر یدفعه ای هواتو میکنم که دلم میخواد بهت بگم بیا تا صبح فقط برام حرف بزن. بیا اصلا اذیتم کن و حرصمو درار. فقط باش.
تو ارتباط با آدما، از بیشترین چیزی که میترسم تغییره.
اینکه مثلا بعد چند وقت با کلی زحمت بتونی ببینیش ولی اون چیزی که قبلا تو چشماش میخوندی رو نبینی. و تویی که هنوز همون حس شیرینی رو داری کنارش که قبلا داشتی. یا اینکه بعد چند وقت پا رو دل تنگیت میزاری و میری با بهونه ای که پیدا کردی پیام میدی ولی میبینی ای روزگار. کجاست اون آدمی که تو میشناختی؟ دیگه اون لبخندی هم که از دیدن نوتیفش داشتی نداری.
مزهش همون مزه ی بعد اتفاقیه که از روز شماریش شوق و ذوق داشتی ولی یدفعه کنسل میشه.
گذر زمان یجوری آدما رو تغییر میده که دیگه نمیتونی بشناسیشون. دیگه اون چشما هم برات چشمای قبلی نمیشن.