تو ارتباط با آدما، از بیشترین چیزی که میترسم تغییره.
اینکه مثلا بعد چند وقت با کلی زحمت بتونی ببینیش ولی اون چیزی که قبلا تو چشماش میخوندی رو نبینی. و تویی که هنوز همون حس شیرینی رو داری کنارش که قبلا داشتی. یا اینکه بعد چند وقت پا رو دل تنگیت میزاری و میری با بهونه ای که پیدا کردی پیام میدی ولی میبینی ای روزگار. کجاست اون آدمی که تو میشناختی؟ دیگه اون لبخندی هم که از دیدن نوتیفش داشتی نداری.
مزهش همون مزه ی بعد اتفاقیه که از روز شماریش شوق و ذوق داشتی ولی یدفعه کنسل میشه.
گذر زمان یجوری آدما رو تغییر میده که دیگه نمیتونی بشناسیشون. دیگه اون چشما هم برات چشمای قبلی نمیشن.
امروز خواب دیدم دو نفر بهم پیام دادن
یکی که چند سالی هست با هم به هم زدیم اون یکیم کسی بود که چند وقتی هست ازش خبر ندارم همزمان پیام دادن. اولی گفته بود بیا برگردیم به قبل و حالا نمیدونم چرا قبول کردم ولی قبول کردم. در واقعیت شااااید دلم براش تنگ شده باشه ولی هیچوقت بر نمی گردم
زنیکه روانی بود