در حدی که کل راه های تو عراق چون جا نبود رو پله های اتوبوس نشسته بود و اگه هم احیاناً میخواست بخوابه رو کف اتوبوس میخوابید
به صورت خیلی اتفاقی دایی و زندایی و مامان یکی از دوستام رو شناختم
گفت بیا عکس بگیر ازم
گوشیشو باز کرد دیدم چقدر دختر کنارش شبیه دوستمه
گفتم واااااای شما مامان فلانی اید؟
گفت اره و تو فلانی هستی و این حرفا
بچه ها وقتی آدم از ایران خارج میشه و وارد عراق میشه
دقیقا همونجایی که پرچم و سربازا عوض میشن
یه حس غربت زشتی آدمو میگیره
با اینکه شاید چند متر با خاک ایران فاصله داشته باشی
و وقتی بر میگردی و میبینی یه چند متر اون ور تر پرچم ایرانه و داری از عراق خارج میشی
اینقدر اینقدر اینقدر حس شیرینی داره که انگار رسیدی به خونت
به اتاقت