eitaa logo
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
708 دنبال‌کننده
20.8هزار عکس
10.5هزار ویدیو
339 فایل
کانال سبک زندگی👇 https://eitaa.com/dadhbcx ادمین @GAFKTH @Sydmusaviمدیر ⠀ 🌴 قرارگاه بسوی ظهور https://eitaa.com/dadhbcx/50553
مشاهده در ایتا
دانلود
@eitaa_Ostadaali001-ادراک-مفاهیم-شب-قدر.mp3
زمان: حجم: 33.7M
💢ادراک مفاهیم شب قدر😔 چه کنیم که شبهای قدر را درک کنیم؟ [ حجت الاسلام عالی ] 🖤 ایام شهادت مولای متقیان امیرالمومنین بر شیعیان تسلیت باد🏴 🏴 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
دام_شیطان 🔥 #قسمت_چهارم 🎬 داخل کلاس شدم. سمیرا از دیدنم تعجب کرد.رفتم کنارش نشستم. سمیرا گفت:تو که
😈 🎬 از جهان ماورای ماده سخن می‌گفت,من با این‌که هیچی از حرفاش نمی‌فهمیدم,اما همه‌ی گفته هاش را تأیید می‌کردم. بعد از ساعتی با صدای در که سمیرا بود,حرفاش را‌ تموم کرد و اجازه داد راهی خانه شوم. واین اول ماجرا بود.... سمیرا سوال پیچم کرد,استاد چکارت داشت,چرا اینقد طول کشید؟ چرا گردنبندت را دادی به من؟ و.... هر چی سمیرا پرسید جوابی نشنید ، چون من مثل آدم‌های مسخ شده به دقایقی قبل فکر می‌کردم,به اون گرمای لذت بخش,احساس می‌کردم,هنوز نرفته دلم برای سلمانی تنگ شده,دوست داشتم به یک بهانه ای دوباره برگردم و ببینمش! رسیدیم خانه. سمیرا با عصبانیت گفت:بفرمایید خانوووم,انگار شانس من لالمونی گرفتی والااا پیاده شدم بدون هیچ حرفی. صدا زد ، همااااا بیا بگیر گردنبندت ... برگشتم گردنبند را گرفتم و راهی خانه شدم مامان برگشته بود خانه. گفت :کجا بودی مادر؟ بابات صد بار بیشتر به گوشی من زنگ زد ,مثل اینکه تو گوشیت را جواب نمی‌دادی. بی حوصله گفتم:کلاس گیتار بودم,گوشیمم یادم رفته بود,بابا خودش منو رسوند... مامان از طرز جواب دادنم ,متعجب شد آخه من هیچ وقت اینجور با بی احترامی صحبت نمی‌کردم و بنا را گذاشت برخستگی‌م واقعاً چرا من اینجور شده بودم؟؟ مانتو قرمزم را خواستم دربیارم اما این بار دکمه هاش راحت باز شد,یاد حرف سلمانی افتادم که میگفت:قرمز بهت میاد,همیشه قرمز بپوش... لبخندی رو لبام نشست. تو خونه کلا بی قرار بودم ,بااینکه یک روز هم از کلاس گیتارم نگذشته بود ولی به شدت دلم برای سلمانی تنگ شده بود, اصلاً سر در نمی‌آوردم ، من که به هیچ مردی رو نمی‌دادم و تمایلی نداشتم, این حس عشق شدید از کجا شکل گرفت... حتی تو دانشگاه هم اصلاً حواسم به درس نبود. هنوز یک روز دیگه باید سپری می‌شد تا دوباره ببینمش... دیگه طاقتم طاق شد ,شماره‌ی سلمانی را که در آخرین لحظات بهم داده بود ، ازجیب مانتوم درآوردم و گرفتم. تا زنگ خورد ، یکهو به خودم اومدم وگفتم وای خدا مرگم بده الان چه بهانه‌ای بیارم برای این تلفن؟! ..... گوشی رابرداشت,الو بفرمایید, من:س س س سلام استاد سلمانی:سلام همای عزیزم، دیگه به من نگو استاد ، راحت باش بگو بیژن.... خوبی؟ چه خبرا؟ من:خوبم ,فقط فقط... بیژن:می‌دونم نمی‌خواد بگی ,منم خیلی دلم برات تنگ شده,میخوای بیا یه جا ببینمت؟ با این حرفش انگار دنیا را بهم داده بودند. گفتم:اگه بشه که خوب میشه بیژن:تانیم ساعت دیگه بیا جلو ساختمان کلاس ، باشه؟؟ من:چشم ,اومدم مامان و بابا هر دوشون سر کار بودند. یه زنگ زدم مامان,گفتم بیرون کار دارم. مامان هم کلی سفارش کرد که مراقب خودت باش و.... آژانس گرفتم سمت کلاس گیتار ... .. ‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚 معرفی کتاب انتشار کتاب ارزشمند «الامام علی بن ابی‌طالب»، اثر نویسنده سنی مذهب اهل کشور مصر «عبدالفتاح عبدالمقصود» بازتاب گسترده و متفاوتی در محافل فرهنگی جهان اسلام پدید آورد. دانشگاه الازهر مصر، به خاطر این که شخصیت‌هایی در این کتاب که از نظر‌ آنان‌ اهل‌ خطا نبوده‌اند، مورد نقد قرار گرفته‌اند، به نویسنده ایراد گرفت، و دانشگاه اسکندریه وی را برای تدریس‌ تاریخ‌ اسلامی نپذیرفت. با این حال در بیروت و ایران از نویسنده استقبال به عمل آمد؛ به‌ ویژه‌ آن که محمدتقی قمی؛ دبیر کل مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی که از طرف‌ آیت‌الله بروجردی بدین سمت منصوب شده بود، کتاب را برای ترجمه‌ به‌ آیت‌‌اللّه طالقانی معرفی کرد و این کار را در نزدیک‌تر کردنِ مذاهب اسلامی به‌ یکدیگر، مؤثر‌ دانست. وی معتقد بود: شخصی سنی مانند عبدالفتاح عبدالمقصود، در کتاب خود درباره امام علی با انصاف برخورد کرده است. ♦️ این کتاب، تصویری از زندگی و شرح حال امام علی است. ترجمه فارسی آن در ۸ جلد، عرضه شده است. ♦️ عبدالفتاح عبدالمقصود، در تاریخ ۱۰ ژوئن ۱۹۱۲ م (۲۰ خرداد ۱۲۹۱ش)، در «کَفَر عَشوَی» در ناحیه «راقوته» از اسکندریه مصر، به دنیا آمد.
مرحوم عبدالفتاح عبدالمقصود در کنار شهید مفتح
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚩🚩 باب علم ، معلم حقیقی بشر ، امیرالمومنین امام علی علیه السلام ، معلم همیشه تاریخ به دست شقی ترین انسانها در محراب عبادت ضربت خورد. روز معلم گرامی باد ان شاءالله همه معلمان رهرو امیرالمؤمنین علیه السلام و در پناه حق سلامت باشند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همه ما نيازمند حضور كسى هستيم كه بهترين ها را در وجود ما ببيند و به ما اين باور را بدهد كه ما خوبيم كاش اين نياز را والدین در وجود فرزندشان پر كنند قبل از اينكه غريبه ايى با پر كردن جاهاى خالى بتواند از فرزندمان سو استفاده كند.
راه هایی برای کمک به رفتارهای خشن کودکان👇 1. از تنبیه های غیر علمی دوری کنید 2. نقش خود را به خوبی ایفا کنید. یک مدل مناسب می تواند عصبانیت خود را کنترل و مدیریت کند. 3. پاداشی را برای رفتارهای غیر خشن در نظر بگیرید 4. خودتان الگوی خوبی برای او باشید 5. عدم مقاومت افراطی در برابر رفتارهای خشن 6. والدینی خونگرم و حامی باشید 7. به کودکان خود مهارت های رفتاری را آموخته و آنها را مدل کنید 8. جایگزین هایی را برای خشم و عصبانیت پیدا کرده و به کودک خود بیاموزید 9. مدیریت خشم بسیار شفاف با کودک در مورد احساسات صحبت کنید. به آنها کمک کنید تا احساسات خودشان به روشی سالم و مناسب بیان کنند و تمامی راه های مناسب برای مدیریت خشم را درنظر بگیرند. 10. مهارت های خود را در تربیت آنها افزایش دهید 11. هرگونه اضطراب و استرس را حذف کنید 12. همواره بعد از بروز خشم به خود و فرزندتان وقت استراحتی بدهید. این کار باعث فروکش کردن عصبانیت و ایجاد آرامش میشود.
فرزندم، دلبندم ،عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد... تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم.