eitaa logo
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
768 دنبال‌کننده
19.8هزار عکس
9.8هزار ویدیو
336 فایل
کانال سبک زندگی👇 https://eitaa.com/dadhbcx ادمین @GAFKTH @Sydmusaviمدیر ⠀ 🌴 قرارگاه بسوی ظهور https://eitaa.com/dadhbcx/50553
مشاهده در ایتا
دانلود
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
#سلام_بر_ابراهیم #قسمت‌چهل‌ششم ﷽ روزهای پایانی سال ۱۳۵۹ خبر رسید بچه های رزمنده، عملیاتی دیگری ر
✨﷽✨ هر چه که داشتیم بین همه حتی اسیر عراقی به طور مساوی تقسیم کردیم :اسیر عراقی که توقع این برخورد خوب را نداشت. خودش را معرفی کرد وگفت من ابوجعفر، شــیعه و ساکن کربا هســتم. اصاً فکر نمی کردم که شما اینگونه .باشــید و…خاصه کلی حرف زد که ما فقط بعضی از کلماتش را می فهمیدیم هنوز هوا روشن نشــده بود که به غار»بان سیران« در همان نزدیکی رفتیم و .استراحت کردیم. رضا گودینی برای آوردن کمک به سمت نیروها رفت .ســاعتی بعد رضا با وســیله و نیروی کمکی برگشت و بچه ها را صدا کرد پرســیدم: رضا چه خبر!؟ گفت: وقتی به ســمت غار برمی گشــتم یکدفعه جا .خوردم! جلوی غار یک نفر مسلح نشسته بود. اول فکر کردم یکی از شماست ولی وقتی جلو آمدم باتعجب دیدم ابوجعفر، همان اســیر عراقی در حالی که اسلحه در دست دارد مشغول نگهبانی است! به محض اینکه او را دیدم رنگم .پرید. اما ابوجعفر سام کرد و اسلحه را به من داد بعد به عربی گفت: رفقای شما خواب بودند. من متوجه یک گشتی عراقی شدم که از این جا رد می شد. برای همین آمدم مواظب باشم که اگر نزدیک !شدند آن ها را بزنم .با بچه ها بــه مقر رفتیم. ابوجعفر را چند روزی پیش خودمان نگه داشــتیم .ابراهیم به خاطر فشــاری که در مسیر به او وارد شده بود راهی بیمارستان شد چند روز بعد ابراهیم برگشت. همه بچه ها از دیدنش خوشحال شدند. ابراهیم !را صدا زدم و گفتم: بچه های سپاه غرب آمده اند از شما تشکر کنند !باتعجب گفت: چطور مگه، چی شده؟! گفتم: تو بیا متوجه می شی ،با ابراهیم رفتیم مقر ســپاه، مسئول مربوطه شروع به صحبت کرد: ابوجعفر اسیر عراقی که شما با خودتان آوردید، بیسیم چی قرارگاه لشکر چهارم عراق بــوده. اطاعاتی که او به ما از آرایش نیروها، مقر تیپ ها، فرماندهان، راه های .نفوذ و… داده بسیار بسیار ارزشمند است بعد ادامه دادند: این اســیر ســه روز است که مشــغول صحبت است. تمام .اطاعاتش صحیح و درست است ،از روز اول جنــگ هم در این منطقه بوده. حتی تمام راه های عبور عراقی ها تمامی رمزهای بیسیم آن ها را به ما اطاع داده. برای همین آمده ایم تا از کار مهم شما تشکر کنیم. ابراهیم لبخندی زد و گفت: ای بابا ما چیکاره ایم، این کارخدا بود. فردای آن روز ابوجعفر را به اردوگاه اسیران فرستادند. ابراهیم هر چه تاش کرد که ابوجعفر پیش ما بماند نشــد. ابوجعفرگفته بود: خواهش می کنم من را .اینجا نگه دارید. می خواهم با عراقی ها بجنگم! اما موافقت نشده بود ٭٭٭ .مدتی بعد، شنیدم جمعی از اسرای عراقی به نام گروه توابین به جبهه آمده اند .آن ها به همراه رزمندگان تیپ بدر با عراقی ها می جنگیدند عصر بــود. یکی از بچه های قدیمی گروه به دیدن من آمد. با خوشــحالی گفــت: خبر جالبی برایت دارم. ابوجعفر همان اســیر عراقی در مقر تیپ بدر !مشغول فعالیت است :عملیات نزدیک بود. بعد از عملیات به همراه رفقا به محل تیپ بدر رفتیم. گفتیم .هر طور شــده ابوجعفر را پیدا می کنیم و به جمع بچه های گروه ملحق می کنیم قبل از ورود به ســاختمان تیپ، با صحنه ای برخورد کردیم که باورکردنی نبود. تصاویر شــهدای تیپ بر روی دیوار نصب گردیده بود. تصویر ابوجعفر !در میان شهدای آخرین عملیات تیپ بدر مشاهده می شد .سرم داغ شد. حالت عجیبی داشتم. مات ومبهوت به چهره اش نگاه کردم .دیگر وارد ساختمان نشدیم .از مقر تیپ خارج شــدیم. تمام خاطرات آن شــب در ذهنم مرور می شد حمله به دشــمن، فداکاری ابراهیم، بیســیم چی عراقی، اردوگاه اسراء و تیپ !بدر و… بعد هم شهادت، خوشا به حالش ادامه دارد...     
👨‍👩‍👧‍👧کانال سبک زندگی 🪴
#یادت_باشد #قسمت‌چهل‌ششم 🌿﷽🌿 🌼روز آخر پاییز حوالی غروب با مادرم مشغول پختن شام بودیم که حمید پیا
🌿﷽🌿 ❤️برای من روزهای آخر سال که همه جا پر از تنگ های ماهی قرمز و سفره‌های هفت سین می‌شود بیش از حال و هوای سال تحویل یاد آور خاطره های قشنگ سفرهای راهیان نور است. از دوم دبیرستان که برای اولین بار پایم به مناطق جنوب باز شد دوست داشتم هرسال شهدا من را دعوت کنند تا مهمانشان باشم. از اولین سفر راهیان نور بدجور شهدا من را نمک گیر کرده بودند. 🌷با اینکه در آن سفر من و دوستانم خیلی شلوغ کردیم، اکثر برنامه های کاروان را می‌پیچاندیم و بیشتر درحال و هوای شوخی‌ها و شیطنت‌های خودمان بودیم. ولی جاذبه‌ای که خاک شهید و اولین سفر داشت باعث میشد هرساله اواخر اسفند من بیشتر از سال تحویل ذوق سفر راهیان نور را داشته باشم. بخاطر کنکور دو سال اردوی جنوب نرفته بودم. خیلی دوست داشتم امسال هر طور شده بروم. 💐همان لحظه ای که تاریخ اعزام کاروان دانشگاه به اردوی جنوب قطعی شد به حمید پیام دادم. دوست داشتم به عنوان خادم به این اردو بروم. جواب داد: _ اجازه بده کارامو بررسی کنم اخر سال سخته مرخصی بگیرم، بعداز ظهر با مامان میام خونتون هم ننه رو ببینیم هم خبر میدم اومدنم جوره یا نه. 🌺نماز مغرب را که خواندم متوجه شدم ننه مثل همیشه دست‌هایش را بلند کرده و سر سجاده برای همه دعا می‌کند. جلو رفتم و گفتم: _ ننه دوساله که جور نمیشه برم اردو، دعا کن امسال قسمتم بشه. 🍀ننه اخمی کرد و گفت: می‌بینی حمید آنقدر تو رو دوست داره، کجا میخوای بری؟ گفتم: _ خودمم سخته بدون حمید برم، برای همین بهش گفتم مرخصی بگیره با هم بریم. تازه سفره شام را جمع کرده بودیم که حمید زنگ خانه را زد. همراه عمه آمده بود، از در که وارد شد چهره‌اش خبر می‌داد که جور نشده مرخصی بگیرد. به تنها رفتن من هم زیاد راضی نبود. از بس به من وابسته شده بود تحمل این چند روز سفر را نداشت... ادامه دارد...