دفتر تمرین (سعیدتوتونکار)
عقیده توحید در زندگی اجتماعی امتدادهای خود را طراحی میکند و ادبیات مخصوص به خود را تولید میکند. هم
حضرت آیت الله خامنهای اشاره میفرمایند که مکاتب غربی از تز و آنتی تز، سنتز را توضیح میدهند. از دل ضدیت حرکت را استنتاج و استحصال و استخراج میکنند. این ضدیت مورد حمایت شرک است. عداوت و دشمنی با شرک آشکار شده است. نقطه مقابل آن دوستی و ملایمت است که مبدأ توحیدی دارد. حرکت از شوق، علاقه، ایثار، محبت، میل، رغبت و نه ضدیت.
میخواهم به دوگانه رقابت-مراقبت اشاره کنم که در همین فضا فهمیده میشود. همچنین به دوگانه انکار-ایمان یا همان ناباوری-باورمندی اشاره میکنم.
وقتی روابط اجتماعی در بستر رقابت شکل بگیرد و یا در بستر مراقبت. اندیشه شرکآلود متنفر است از فرایند مراقبت و از آن میگریزد به سوی رقابت. گمان میکند که از رقابت میتواند منافع خود را تأمین کند. در حالی که مراقبت در اندیشه زوجیت و ملایمت و مودت و موافقت و مرافقت میتواند راهبرد دوستانهای باشد برای شکل دادن به روابط اجتماعی.
این مطالب ساده نیست و باید دانشمندان و اندیشمندان متعهد و ملتزم، در باره آن اظهار نظر کنند و به آن بپردازند.
اینکه مردم جامعه از هم رقابت کنند یا با هم رقابت کنند. ارزش پایه رقابت باشد یا مراقبت؟! این همان موضوع ولایت است و همان بستر اجتماعی توحید و اتحاد و وحدت.
دوست دارم در این باره پرگویی کنم؛ اما واگذار میکنم به تقدیر الهی که آیا التفاتات بیشتری نصیب فرماید یا خیر....
اکنون برنامه زندگی پس از زندگی اشاره داشت به تجربه عزیزی که حضرت بنیامین را زیارت کرده بود و روایتی از زندگی انسان در آن زمان داشت که اثبات مدعای توحیدی و زیست الهی و دینی داشت.
متأسفانه اجازه دادهایم تا خاطره عمومی مردم از فضای دینداری و ایمانمداری و پیروی از پیامبران را کافران و مشرکان ایجاد کنند. نیازمند آن هستیم که روایت خود را از این فضا داشته باشیم. ما باید تاریخ انسان را با محوریت پیامبران بیان و تبیین کنیم.
هدایت شده از 🔅 سید منیرالدّین حسینےِ الهاشمے
🔺 تبدیل محبت به ابزار
محروميت روانی غرب به مراتب بدتر از محروميت اقتصادی آفريقاست و آمادگی آنها برای انفجار و انقلاب كمتر از آفريقا نيست؛ چرا كه محبت به ابزار تبديل شده است.
وقتی محبت وسيله شد، اعتماد از بين میرود و مثل پيراهنی میتوان آن را عوض كرد؛ سكون و آرامش از بين میرود، و اضطراب جايگزين آن میشود؛ این يعنی در كنه جامعه، عدم اعتماد و امنيت رسوخ كرده است؛ لذا افراد عواطف خود را به حيواناتی مثل سگ و گربه ابراز میكنند و برای آنها ارث و ميراث میگذارند!
🔅مرحوم استاد سید منیرالدین حسینی الهاشمی
۱۳۷۸٫۵٫۲۴
☑️ @AndisheMonir
گویا سنت الهی این است دعوت عمومی فرماید و مسیرها را برای گسترش فضای محبت و انتشار حقیقت باز کند. در این زمان صفحه آنقدر باز میشود که افراد مختلف در طیف وسیعی میتوانند وارد سرزمین نجات شوند. سپس امتحانات شروع میشود و افراد ثابت میکنند که آیا اهل آن سرزمین بودهاند یا خیر. در واقع خداوند فضلش را مانند باران نازل میکند و خیر کثیر را میپراکند تا هر کس امکان سبز شدن دارد، محروم نماند.
خداوند در واقع بالاترین اعتبار را برای هر کس به حساب بندگانش واریز میکند و سپس بندگان شروع به استفاده از این اعتبار میکنند. برخی به سرعت آن را مصرف میکنند و به پایان میرسانند. برخی دیگر به سرعت شروع به سرمایهگذاری میکنند و این اعتبار را ارتقاء میبخشند. در هر حال خیر عمومی معنوی که پیش از این همه را به طور برابر شامل شده بود، توسط افراد کم کم تبدیل به خیر خاص میگردد.
پس از مدتی افرادی از آن حرم معنوی انصراف میدهند و هر کس میزان اعتبارش را با تلاشش پشتیبانی نکند به سوی دیگر رانده میشود. انگار هیچ چارهای نیست از این آزمون عجیب.
کم کم آن بستر گشاده و آغوش باز، تنگتر و تنگتر و تنگتر میشود تا هر کس از این تنگنا بیزار است کنار رود. حالا پس از مدتی صحنه خالص میشود و دیگر ما شاهد آن اختلاط اولیه و التقاط پیامد آن نیستیم. آن روز همه در یک امتحان سخت شرکت داده میشوند. همه باید انتخاب کنند. دیگر انتخابها نه تنوع دارند و نه طیف.
دو انتخاب بیشتر وجود ندارد. این سرزمین دیگر جایی برای پنهان شدن ندارد. هیچ کجا نیست که بتوانی خود را به ندیدن و نشنیدن بزنی. مهم هم نیست که سرت را زیر برف کنی یا چشمانت را ببندی. اتفاق میافتد.
تو دیگر با چشمپوشی خداوند نمیتوانی خودت را خوب جا بزنی. یا باید انتخاب کنی خوب باشی و هزینهاش را پرداخت کنی و یا بد باشی و هزینهاش را پرداخت کنی.
برای مؤمن، جامعه شدن یکی از بهترین، نزدیکترین و آسانترین راهها برای عبور از خودخواهیهاست.
مطمئنم اگر باور کنم که فقط بندهام و اصلا خدا نیستم، حتی یک ذره، آنگاه خیلی خوبتر، خوشتر، شادتر و بانشاطتر زندگی خواهم کرد.
بسیاری از غمها از این ادعای ناشیانه به وجود میآید.
هدایت شده از ساخت ایران|حسین مهدیزاده
✅روضه ابن هلال برای شب نوزدهم رمضان!
✅روضه ما برای ندانستن قدر #فقه_حکایتها
📝حسین مهدیزاده
ما امیرالمومنین علی(ع) را روایت نکرده ایم. آنطور که کارهای فرزندش سیدالشهداء(ع) را از مکه تا کربلا و اول محرم تا 10 محرم و نهایتا در روز عاشورا را روایت می کنیم، اصلا بلد نیستیم، این چهار سال و اندی، حکومت پر از آب چشم و دود دل را روایت کنیم.
ما خیلی #نا_راوی شده ایم. اطلاعات داریم، اما اهل #قصه گفتن و حکایت یک دست درآوردن و بعد هم روایت کردن نیستیم! #نهاد_قصه گویی ما بسیار کُند و گاهی واگذار شده به دشمنان است و باورتان می شود اگر بگویم، غالب ما اصلا نگران نیستیم!
قبلا هم نوشتم که رهبر معظم انقلاب در توضیح #جهادتبیین فرموده بودند که ما در #جنگ_روایت_ها هستیم و جهادتبیین، #جهاد_روایت است، اما درک غالب از جهاد تبیین، پاسخ های #جدلی به #شبهه هاست و همچنان روایت ما از صحنه ها، کچل و لاغر و رها شده به زندگی خودش ادامه می دهد و رقیب ما، مدام روایت هایی پرپشت و چاق و دنباله دار از خود ما و زندگی گذشته و اکنون ما می دهد و برای آینده ما #رویاهای_تاریک تولید می کند و ما اصلا متوجه نیستیم که مساله #کلیت_روایت است، نه شبهاتی که در متن آن پراکنده شده است. در جنگ روایت ها، روایت رقیب، راستگویی هایش هم دشمنی و برای ضربه زدن و ناکار کردن است! روایتی که در جهت تخریب است، کلیتش خطر است و جوابش هم #نقد آن روایت تخریبی نیست چرا که نقد، خود تبلیغی است برای آن روایت! جوابش محاصره آن روایت است و در جریان انداختن روایت های صحیح و تبلیغ و انتشار آنها در افکار و خیال اجتماعی است!
امروز داشتم احوال محمد ابراهیم، ابن هلال ثقفی کوفی را می خواندم. او در این کتاب روایتی از یک سال و نیم آخر عمر امیرالمومنین(ع) داده است. روایتی که شما از هیچ کس دیگری این شکل از روایت را نمی بینید. عینیک و زاویه دید او برای نوشتن مقتل امیرالمومنین(ع) از یکسال و نیم قبل و از پایان سه سال جنگ نفسگیر شروع می کند. آنجایی که در اطراف جنگ نهروان، علی(ع) بر فراز منبر از آینده ای خوفناک با بنی امیه خبر غیبی می گفت و در گوشه دیگر شهر کوفه قبیله باهله و غنی برای دشمنانش دعای پیروزی می کردند!
ابن هلال ادامه میدهد که امیرالمومنین(ع) از نهروان برگشته بود و در نخیله برای سپاهیان آیه «يَا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَلَا تَرْتَدُّوا عَلَىٰ أَدْبَارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِينَ» می خواند. یعنی برای آنها حرف موسی نبی(ع) را می خواند که به آنها می گفت که اى قوم من، به زمين مقدسى كه خدا برايتان مقرر كرده است داخل شويد و بازپسمگرديد كه زيانديده باز مىگرديد! سپاهیانش می آمدند و گریه می کردند و می گفتند سرما سخت است و ما را رها کن! و خلاصه یکی یکی و دسته دسته لشگرگاهش را ترک کردند و به شهر برمیگشتند تا اینکه امیرالمومنین(ع) هم ناگزیر شد به کوفه برگردد.
ابن هلال می گوید وقتی امیرالمومنین(ع) وارد کوفه شد، اول به سمت رزمندگان بنی هَمدان رفت، اما گروهی از آنها جلو آمدند و به او(ع) گفتند که یا علی! آیا برای طلب حکومت مسلمین را بدون جرم کشتن دادی؟!...
اینجا بود که مولای مظلوم ما قصه های آینده را ماه ها بود با زبان ایجاز و بر فراز منبر برایشان تعریف می کرد، با آه حسرت این جمله سوخته را گفت -و بعدا هم بارها و حتی بر سر منبر تکرار کرد- که «چه چیزی شقی ترین این امت را از اینکه محاسن من را به خود سرم خضاب کند باز داشته است؟!!!
🟢 داشتم احوال ابن هلال را می خواندم که او الغارات را حداقل در زمان امام هادی(ع) نوشته است. این فقیه ثقه و پرکار در سالهایی که با آغاز غیبت امام دوازدهم، خیلی ها مذهب امامیه را ترک می کردند و مثلا زیدی می شدند(رجوع کنید به مقدمه مرحوم شیخ طوسی بر کتاب تهذیب الاحکام) او تازه از زیدیه، امامی مذهب شد و تازه کتابی در معرفت الامام نوشت که قمی های سخت گیر را هم جلب کرد تا او را به قم دعوت کنند! وقتی به سیاهه بلند و بالایی که شیخ طوسی و ابن ندیم و نجاشی و... برای تالیفات او معرفی کرده بودند و امروز هیچ کدام از آنها دیگر موجود نیست الا همین کتاب الغارات، دود از سرم بلند شد! او #فقیه_راوی و دلمشغول فقه حکایات بود به جای #فقیه_مفهومی و #فقیه_اخلاقی و #فقیه_امرونهی ! نه اینکه آنها کم باشند که همه آنها هم مهم و بسیار مهم هستند، اما #فقیه_قصه_گو جای خالی اش خیلی پیداست! باورتان می شود که او کتاب سقیفه و فدک و شورا و بیعت با امیرالمومنین و مقتل او و سیدالشهداء (ع) و قیام توابین و مختار، تا کتاب از آینده ورود ما بر سر حوض کوثر و شفاعت نیز داشته است و ما آدم های قدرندان قصه ها و کلان روایت ها، هیچکدامش را امروز نداریم! همه این کتابهای مهم در تاریخ نابود شده اند!
🆔 @social_theory
آنچه کار ما را سخت میکند، بخشش خداوند نیست. خداوند خیلی آسان میبخشد.
مسئله آن عفونتی است که گناه از آن برمیخیزد. آن زخمی که استخوان دلبخواهیها لایش گیر کرده و هوی نفس اجازه نمیدهد درمان شود.
خداوند بسیار میبخشد. بسیار تیمار میکند. بسیار درمان میکند. اما اگر صدق در ما آنچنان که باید، نباشد و بیماری کذب گرفتارمان کرده باشد، شستشوی دائم این زخمها که از اندیشه مشرکانه برآمده، کار را نهایی نخواهد کرد.
ریشه شرک، زقوم میرویاند. توحید ما تا ریشهای نشده و نروییده و صورت نیافریده کار ما به انجام نمیرسد.
دفتر تمرین (سعیدتوتونکار)
آنچه کار ما را سخت میکند، بخشش خداوند نیست. خداوند خیلی آسان میبخشد. مسئله آن عفونتی است که گناه ا
محبت اهل بیت بناست ریشههای گناه را در ما درمان کند. اگر این اکسیر اعظم را خرج هرس سرشاخهها کردیم، شکرگزار پدران و مادرانمان نبودیم که با پاکزیستی ادب معرفت اهل بیت را برای ما به ارث گذاشتند.
یاد میکنم آن ساعت کشدار بدون عقربه و شماره و شمارنده را که متحیر ایستادهام و به جسد خفتهام خیره شدهام.
همه میتوانند به آن تصرف کنند، جز حودم. انگار نه انگار که عمری پشت حصارش اسیر روزنههای تنگ عمل بودم. انگار هیچ ربطی به من ندارد. مرا نمیشناسد و به فریادهایم پاسخی نمیدهد. نه او و نه هیچ کس دیگر که آمدهاند تا حالا که پیدایم نمیکنند به او عرض احترام کنند.
دارند او را در آن چاله پنهان میکنند. دیگر تمام شد. من ناشناس شدم.
تمام تنانهها با آن تن از من جدا شد و حالا منم با جانانههایم. تنانههایم بسیار فربه و جانانههایم بسیار نحیفند.
خاطر و خاطرهام در تنم دفن شد و من گنگ و لنگ و دلتنگ رها شدم. فقیر بیچیز و ناچیز.
عزیزانم میدانند که مرا گم کردهاند و این بدن دیگر نخواهد توانست مرا برای آنان ترجمه کند و یا آنان را برای من تفسیر نماید. من تأویل شدهام به آنچه پیش از آمدن بودهام.
خداحافظ همه دوستان باشد و ما را به آغوش مهر و کرمش بسپارد.