eitaa logo
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
165 دنبال‌کننده
313 عکس
17 ویدیو
1 فایل
پسرِ علی(ع)؛ ما روی مرمت کردنت حساب وا کردیم! می‌گن چیزی که شما مرمتش کنی دیگه خراب نمیشه.. @apgh_50
مشاهده در ایتا
دانلود
_______ هرسال وقتی که زمین آنقدر می‌چرخد و می‌چرخد تا روزی می‌رسد که عرفه می‌خوانندش، من همیشه یاد آن دو نفر می‌افتم......
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
_______ هرسال وقتی که زمین آنقدر می‌چرخد و می‌چرخد تا روزی می‌رسد که عرفه می‌خوانندش، من همیشه یاد
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄ ﷽ هرسال وقتی که زمین آنقدر می‌چرخد و می‌چرخد تا روزی می‌رسد که عرفه می‌خوانندش، من همیشه یاد آن دو نفر می‌افتم. همان دو ‌نفری که سال‌ها پیش، دوات‌ و قلم‌شان را زیر بغل زدند و با حسین(ع) از خیمه بیرون رفتند. کنار او در سمت چپ کوه ایستادند. احتمالا نزدیک‌ترین آدم‌ها به حسین(ع) بودند. باید صدای حسین(ع) را دقیق می‌شنیدند. حسین(ع) رو به کعبه ایستاد. دست‌هایش را برابر صورت گرفت و مناجات را شروع کرد. حسین(ع) می‌خواند و آن دو نفر می‌نوشتند. به آن لحظه فکر میکنم که اشک‌های حسین(ع) مثل دو مشک روان شد. لابد آن دو نفر هم گریه کردند و یادداشت‌‌هایشان خیس شد و جوهرِ قلم پخش. مگر می‌شود گریه حسین(ع) را دید و گریه نکرد؟ نه تنها آن دو نفر بلکه هرکس و هر چیزی که صدای حسین(ع) را می‌شنید، یحتمل آن‌زمان زار می‌زد. آن دو نویسنده‌ای که آن‌روز در آن‌گرمای طاقت‌فرسای عربستان، در درست‌ترین جای خودشان بودند و وظیفه‌شان را تمام و کمال انجام دادند تا ما هزار و چهارصد سال بعد جملاتی را زمزمه کنیم که روزی از دو لب مبارک امام خارج شده‌بود. و سلام ما تا ابد‌الدهر به «بِشر و بشیر پسران غالب اسدی»؛ آنانی که اگر نبودند مناجات حسین(ع) در آن صحرا به گوش ما نمی‌رسید. و خوش به سعادت‌شان! که ما هرچه را خواندیم، آن‌ها دیدند.... ┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅ دَر حالِ مَرِمَّت🌿| @darhalemaremat
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_____ 1⃣| پسری ضدکتاب.....
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
_____ 1⃣| پسری ضدکتاب.....
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄ ﷽ محمد از آن‌ دسته بچه‌هایی بود که با کتاب ارتباط برقرار نمی‌کرد. حتی بعنوان یک شی‌ موجود در خانه. علاقه‌ای به بازی کردن با کتاب‌های پلاستیکی یا پارچه‌‌ای نداشت، چه برسد به خواندن‌شان. یادم هست آن وقت‌ها بچه‌های رفقا را که می‌دیدم‌ حسرت می‌خوردم. با کتاب رابطه دوستانه‌ای داشتند و کار مادرشان راحت بود. گاهی می‌ترسیدم تا آخر همین‌طور بماند و محمد تغییری در علایقش به‌وجود نیاید. آن‌سال‌ها کلی کتاب‌ها را زیر و رو کردم. انواع کتاب‌ها را می‌دیدم و از کتابدار‌ها می‌پرسیدم« برای پسر بچه چی پیشنهاد میکنید؟؟؟». جهان داستان کودک، برای‌م ناشناخته‌ای بود . از مدل‌های عروسکی و انگشتی تا چشم‌قلمبه‌ها و کتاب‌های جیبی را خواندم. آخر به یک کتاب دالی‌بازی رسیدم. کتابی که با تکان دادن صفحاتش حیوانات دالی می‌کردند. همین. تا مدت‌ها فقط این کتاب را داشتیم و می‌خواندیم. محمد دوستش داشت. چراغ اول روشن شده بود. دلم می‌خواست یک قدم جلوتر بروم. کتابِ قصه‌ای گرفتم. برایش خواندم. نشد. محمد بینش خسته می‌شد و کتاب را می‌بست. همان دالی بازی شده بود ته کتاب خواندنمان. چند وقتی گذشت تا کتاب شعر کودکانه‌ای گرفتم و خواندم. محمد که تازه زبانش باز شده بود شعرها را بعد من تکرار می‌کرد و حفظ‌شان می‌کرد. جواب داد. کتاب شعرهای مختلفی را باهم خواندیم. حسنی‌ها و چشم قلبمه‌ها و شعر‌های نشر جمال و ..... . اما هنوز نمی‌توانستم داستانِ دنباله داری برایش بخوانم. نمی‌ماند. بینش کتاب را پرت میکرد به کناری و در می‌رفت. فکری به سرم زد. شب‌ها، موقع‌ خواب خودم برایش شروع کردم به قصه‌گویی. اتفاقات روزهای‌مان را برایش می‌گفتم. مخصوصا ماجراهایی را که دوست داشت. مثل ماجرایی را که با آقاجون پشت ماشین بودند. یا روزی که ماشین را بردیم تعمیرگاه یا روز تولدش. کم‌کم مفهوم قصه را درک می‌کرد و قبل خواب قصه می‌خواست. چراغ دوم روشن شده بود و حالا وقتش بود دایره داستان‌ها و کلماتش را بزرگتر کنم. شهرکتاب می‌رفتم و مدت‌ها در قفسه‌ی کودک و نوجوان می ایستادم و کتاب‌ها را ورنداز میکردم. رده سنی کتاب و تعداد کلمات داستان را نگاه می‌کردم و سبک‌ترینش را برمی‌داشتم. دیگر کتاب‌های کودکان برای‌م غریبه نبودند. با ترس طرف کتاب قصه رفتم.کتابی خریدم و برایش خواندم. نتیجه برایم شگفت انگیز بود. پسری که لحظه‌ای نمی‌نشست حالا کتاب‌ها را نه تنها گوش می‌داد بلکه سوال هم می‌ساخت و ته داستان را حدس می‌زد. ادامه دارد..... ┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅ دَر حالِ مَرِمَّت🌿| @darhalemaremat
__ 2⃣| باید دوباره نجف بروم
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
__ 2⃣| باید دوباره نجف بروم
وسایل را جمع کردم و محمد را اول از همه برای مهمانی آماده کردم. رفتم سراغ حسین. پوشکش را عوض کردم و لباس بیرونی‌ش را پوشاندم. از محمد صدایی نمی‌آمد. از لای در اتاق نگاهش کردم. کتاب را روی پای‌ش گذاشته بود و برای خودش مشغول تعریف کردن بود. نوری در دلم روشن شد. لب‌هایم کش آمد. چراغ سوم را خودش روشن کرد. بعد مدت‌ها شب آرام بودم. بدون عذاب‌وجدان. دلم می‌خواست به خودم آفرین بگویم. از خودم تشکر کنم تا از یک پسر ضدکتاب، کتاب‌خوانی ساخته‌‌ام که اگر جایی بخواهیم برویم، دیگر باید علاوه بر کتاب‌های من و پدرش، کتاب‌های او را هم بردارم. هنوز ذوقش در دلم بودکه یاد آن روز افتادم. آن عصربهاری. آن رمضان. همان حرم. آن زمانی که کم آورده بودم و با سر خم جلوی مولا نشستم. محمد در صحن بدو بدو می‌کرد و اشک تا دمِ چشمم آمده بود. روزی که به مولا گفتم: «این بچه خیلی زلال و پاکه. حیفه دست من باشه. خراب میشه. امانت رو خودتون تربیتش کنید. من نمیتونم. » از مولا قولی می‌خواستم که تربیت محمد مستقیم با خودش باشد. حالا مولا خودش ساخته بود.من کاره‌ای نبودم. اشتباهی خودم را قاطی آدم‌ها کرده بودم. مولا مثل همیشه سر قولش بود و من فراموشکار شده‌بودم. این روزها دارم از صفر مسیر کتابخوانی را با حسین شروع می‌کنم. کتاب پارچه‌ای برایش می‌خرم و شعر می‌خوانم و به این فکر می‌کنم باید زودتر نجف بروم و حسین را هم بیمه مولا کنم. آخر من هنوز همانم و مولا هم همان. پایان. ┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅ دَر حالِ مَرِمَّت🌿| @darhalemaremat