eitaa logo
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
158 دنبال‌کننده
334 عکس
17 ویدیو
1 فایل
پسرِ علی(ع)؛ ما روی مرمت کردنت حساب وا کردیم! می‌گن چیزی که شما مرمتش کنی دیگه خراب نمیشه.. @apgh_50
مشاهده در ایتا
دانلود
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄ ﷽ 1⃣ ساعت چهار با اولین زنگ گوشی از خواب پریدم. شب‌ش خوابم نمی‌برد. از ذوق یا فکر یا حتی خیالِ اینکه فردا چه می‌شود. نمازی به کمر زدم و عبا و روسری مشکی را پوشیدم. روی بچه‌ها پتو کشیدم و شیشه شیر حسین را بالای سرش گذاشتم. از همسرم خداحافظی کردم و چادرم را برداشتم و آرام از خانه بیرون زدم . دوستانم دم بلوک‌ها ایستاده بودند. دو ماشین شده بودیم. بچه‌هایمان را خانه گذاشته بودیم و در گرگ‌میش آسمان قصد وداع داشتیم. وداع؟ باکه؟با تمام وجودمان؟ بگذریم.... به متروی حرم امام(ره) که رسیدیم، خورشید به هر زوری بود از پشت ساختمان مترو بالا آمده بود. ورودی مترو خلوت بود. خوشحال شدم که توی ساعت خلوتی به مترو رسیدیم. توی همین خیالات بودم که از پله برقی پایین آمدیم. چشمم گشاد شد. باورم نمیشد. سیل مردان و زنان پرچم به دست، منتظر قطار بودند. متروی همیشه خلوت حرم حالا در ساعت ۵ صبح ۱۳تیرماه، تجربه جدیدی را پشتِ سر می‌گذاشت. دوستانم همان‌جا گفتند تعدادمان زیاد است،اگر جایی همدیگر را گم کردیم خیلی منتظر نمانیم و راه را ادامه دهیم. قطار کمی دیرتر از ۵.۳۰ رسید.از کهریزک نیمه پر شده بود.خودمان را می‌چپانیم توی واگن آخر قطار. برای منی که چند سال توی اوج شلوغی متروی کرج_تهران هرروز دانشگاه می‌رفتم، شلوغی‌اش قابل تحمل بود. توی ایستگاه شهرری و علی‌آباد دیگر کیپِ هم شده‌بودیم. به سمت مهدیه برمی‌گردم.گفتم: چیشد یهو ساعت ۵ صب گفتی منم میام؟ عینکش را صاف می‌کند. _ شوهرم گفت بچه‌ها رو نگه می‌دارم تو برو. منم اومدم.. فرشته که دست به سینه نشسته بود گفت: قسمته دیگه... از پشت سرم صدای دادِ «به عقاید هم احترام بذاریم» را می‌شنوم. برمی‌گردم. از نوعِ دعواهای همیشگی ایرانی‌هاست. فقط از نوع محترمانه‌ش. بدون خون و خون‌ریزی. توی برنامه‌مان بود ایستگاه همت پیاده شویم. ولی وقتی قطار به ایستگاه مفتح می‌رسد همه پیاده می‌شوند، همه یعنی گروهِ سیاه‌پوش‌ها. ماهم از ترس آن‌که نکند همت را بسته باشند و راهمان دور شود پیاده می‌شویم. همرنگ جماعت شدیم تا رسوا نشویم. از همان لحظه که پیاده شدیم، شعارها شروع می‌شود. «ای‌رهبر شهیدم راهت ادامه دارد»«انتقام انتقام» و یک شعار جدید،«ای‌نوه‌ی رضا‌خان، به این میگن فراخوان». مردم داشتند خودشان را گرم می‌کردند. از ورودی مترو که خارج شدیم، هوا جریان پیدا کرد و موکب‌ها شروع شدند. نفس عمیقی کشیدم.بوی اسفند زیر بینی‌م آمد. بچه‌ها رفتند و نفری یک لقمه برای صبحانه‌شان گرفتند. ملیکا لقمه را جلویم گرفت. _ بخور فشارت نیفته! نمی‌توانم بخورم. این ساعت از روز معمولاً نمی‌توانم چیزی بخورم. مخصوصا این‌روزی که همه‌ش هیجان بود و تلاطم. چند بطری آب می‌گیریم و قرار می‌گذاریم دیگر هیچ‌جا نایستیم و زود از وسط جمعیت حرکت کنیم. همه‌مان دل‌نگران بچه‌هامان بودیم و می‌خواستیم زود برگردیم. به درب شماره۳ مصلی که رسیدیم، آقایی کلاه به سر داد می‌زد: «اینجا خیلی شلوغه، از در ۶ برید.. اونجا خلوته.» راهمان را کج‌ کردیم. هنوز وارد خود مصلی نشده بودیم که سه بطری آب توی دستم خالی شد. دلم خالی‌تر از بطری‌ها بود و با آن آب‌خوردن‌ها درد گرفته بود. عرق از سر و صورتمان قطره قطره می‌ریخت. فرزانه آبی روی صورتش ریخت. به ما هم می‌گوید آب بریزیم. دو دختر جوان پارچه‌ی بزرگِ«پس انتقام خون امام شهیدمان چه شد؟» را از دو طرف گرفته‌ بودند. به درب ۶ که رسیدیم باز پسری تپل که لباس سرمه‌اش شوره‌زده بود داد می‌زد:«برید در ۱۲. اونجا هیشکی نیست.. اینجا نیاین..پره..» جلوی در خلوت بود و ما که هنوز به مصلی نرسیده، جان از بدنمان رفته‌بود، بیخیال حرف پسر، وارد شدیم. چند قدم اول را به راحتی جلو رفتیم و به ریش پسر می‌خندیدیم که می‌خواست گول‌مان بزند. وقتی به ستون‌های بازرسی رسیدیم سیلی حقیقت تِقی خورد توی گوش‌مان. تازه می‌فهمیم آن‌ بنده خدا خیلی هم بی‌راه نمی‌گفت. زن‌ها کیپ تا کیپ‌هم ایستاده بودند و جمعیت با موج به این طرف و آن‌طرف می‌رفت. هر لحظه جیغِ زنی همراه با جمله «هل نده خاااانوم» بلند می‌شد.
داشتم به همان درب ۱۲ فکر می‌کردم که درب را بخاطر شلوغی بستند تا بقیه دیگر وارد نشوند و ما بین همان جمعیت ماندیم.... ادامه دارد ان‌شاءالله... ┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅ دَر حالِ مَرِمَّت🌿| @darhalemaremat
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
_
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄ ﷽ می‌گویم: چیکااااار کردی؟؟ محمد دست‌هایش را به هم می‌مالد و می‌گوید:ببخشید مامان. می‌دانستم ببخشیدش برای همان یک لحظه است. حسین جیغ‌ می‌کشد و گریه‌های بدون اشک‌‌اش توی خانه می‌پیچد. کف اتاق پر است از پوشال عروسک‌ و اسباب‌بازی. داد می‌زنم: تو که دیدی امروز اتاقو تمیز کردم؟ سرم داغ می‌شود. هوفی می‌کشم. ناامیدانه میگویم: حالا چرا لباسارو ریختی کف اتاق؟ محمد پشت سر هم تکرار می‌کند ببخشید ببخشيد. همین عصبانی‌ترم می‌کند. کمی هم دلم برای‌ش می‌سوزد. پسر است و بازیگوش. دندان‌هایم به هم سابیده می‌شود. از اتاق بیرون می‌زنم. پایم روی پیچ اسباب بازی می‌رود. جیغی میزنم. _ اه .... پیچ را پرت می‌کنم توی اتاق. _اتاقتو خودت تمیز کن. من دیگه تمیز نمی‌کنم. جلوی تلویزیون دراز می‌کشم. کانال‌ها را تند تند بالا و پایین می‌کنم. نمی‌خواهم به اتاق فکر کنم. روی شبکه‌ای می‌ایستم.حوصله عوض کردن شبکه‌ها را هم ندارم. مستندی تازه ساخت از اقا را نشان می‌دهد. فیلم‌هایی از دیدار اقا با مردم از سال‌های جبهه تا حسینیه امام خمینی. فیلم‌های قدیمی به فیلم‌های‌ روز تشیع گره می‌خورد. پیکرها توی ایران گلباران می‌شوند و توی عراق سایه‌ی سر مردم. نریتور روی تصاویر می‌گوید این سیل عاشقان و مریدان اوست‌. مردان و زنان فیلم به سر می‌زنند. پیرمردی به پهنا صورت اشک می‌ریزد و دختری محکم روی ران‌هایش می‌زند. تصویر روی قاب‌عکس آقا متمرکز می‌شود. مرد گوينده می‌گوید اما او خودش مرید کسِ دیگری بود. موسیقی زیرصدا از ریتم میفتد. امام وارد جماران می‌شود. آرام و باطمانینه. نه اخم کرده‌است نه می‌خندد. ساده‌‌تر از همیشه.سر‌جای همیشگی می‌نشیند و منتظر سکوت جمعیت می‌مانند. فیلم‌بردار کلوزآپ اقای خامنه‌ای را نشان می‌دهد. ذوق را از چشمان جمع شده و لبخند روی لب‌هایش می‌‌شد فهمید. امام حرف‌هایش را شروع می‌کند. به امام نگاه می‌کنم. از سر تا پا. انگار دفعه اولی‌ست که می‌بینمش. هیچ چیز ویژه‌ای در ظاهرش توجه‌‌ام را جلب نمی‌کند. حتی مدل حرف‌زدنش هم عادی است. عادی‌تر از خیلی‌هایی که می‌شناسم. اما کاری که ۵۷ با ما کرد، عجیب‌ترین اتفاق عصر است. یک‌مرد عادی، نشسته گوشه جماران و انقلاب می‌کند و برای ابرقدرت‌ها، خط و نشان می‌کشد. تازه آن‌هم به امید سربازهای درون گهواره. سال‌ها باید بگذرد تا دقیق بفهمم امام که بود و چه کرد. الان فقط می‌دانم امام بزرگ بود. خیلی بزرگ. کارش با محاسبات دنیایی ما نمی‌خواند. دست مارا گرفت و قدمان را بلند کرد. سرم را روی زمین می‌گذارم. بچه‌ها آرام گرفته‌اند. نگرانشان می‌شوم ولی جان بلند شدن ندارم. مستند دوباره به تصاویر تشیع برمی‌گردد.اما من هنوز به امام فکر می‌کنم. حسین از اتاق بیرون میاید و چشم‌هایش را‌می‌مالد. در آغوش می‌گیرمش. می‌خندد و دندان‌های سفید و کوچکش بیرون می‌زند. امام خمینی هم نتیجه‌ای به اسم حسین داشت. همانی که امام به مادرش گفت حاضرم ثواب همه‌ی عبادت‌هایم را با بچه‌داری‌ت جابه‌جا کنم. امام آدم تعارفی نبود. تک‌تک‌ کلماتش دقیق بود. معامله‌ای نمی‌کند که ضرر داشته باشد. حسین در بغلم می‌خوابد. سرجای‌ش می‌گذارمش. میروم در اتاق محمد. بهش می‌گویم در تمیز کردن اتاق کمکش می‌کنم و باهم دوباره درستش می‌کنیم. و به این فکر می‌کنم خدایی که دودوتا‌هایش چهار نمی‌شود، می‌تواند کاری کند که مادرِ معمولی‌‌ای مثل من کفه ترازو‌یش هم‌قدِ آقاروح‌الله بشود. حتی اگر هیچوقت خودش نفهمد. و همین روزنه‌ی‌ امید، تمام خستگی‌ها را می‌تواند رفع کند و آدم را بعد از هزاربار افتادن، از جا بلند کند... ┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅ دَر حالِ مَرِمَّت🌿| @darhalemaremat
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
____
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄ ﷽ از بچگی یادم هست هروقت به کسی می‌گفتم جنوبی‌ام‌! بلافاصله بعدش، دو جمله را همیشه می‌شنیدم. _وا مگه جنوبیا سیاه نیستن؟؟؟؟ _اخی! جنوبیا خیلی خونگرمن. و من هربار توضیح می‌دادم جنوب واقعی با جنوب توی فیلم‌ها فرق دارد و همه جنوبی‌ها سیاه نیستند، و سرم را برای جمله دوم تکان می‌دادم. من سال‌های بعد جنگ به دنیا آمدم. حوالی زمانی که دیگر کشور از حالت جنگی خارج شده بود و همه زندگی عادی را از سر گرفته بودند. همه غیر از جنوبی‌ها. جنوب هنوز در تلاطم بود. در و دیوار شهر، پر بود از جای گلوله‌ ‌های قدیمی و شعارِ "جنگ‌جنگ تا پیروزی". سال‌ها بود که دیگر جنگی نبود اما در دل خاکش هنوز هم تکه استخوان پیدا می‌شد. نه تنها زمین جنوب، بلکه آدم‌هایش هم رشته ناگسستنی‌ای از زندگی‌شان، در جنگ تنیده شده بود. یاد جنگ نمک غذایشان بود. مثل مامان که سال‌ها بعد از مهاجرت، هنوز هم از آن مردی حرف می‌زد که در بمباران، درِ خانه‌شان را محکم و بی وقفه می‌زد. مامان فکر کرده بود عراقی‌ست. ترسید و در را باز نکرد. در کنج خانه، زانو‌هایش را بغل کرد تا صدای گلوله و موشک تمام شود. صدا که خوابید و درِ خانه که باز شد، خون مردی سیه‌چرده با کاشی‌های جلوی خانه قاطی شده بود. مامان سال‌ها با آن غم، با آن‌شهیدِ پشتِ در، زندگی می‌کرد. یا زمانی که بابا بعد سال‌ها دفترچه امدادگری‌ِ جبهه‌اش را پیدا کرد و آن را روی همه کتاب‌هایش گذاشت. یا وقتی تسبیح شرف‌الشمس دوست شهیدش را به آیینه ماشین وصل کرد. یا خاله‌م. نوجوانی‌اش در جنگ گذشت و هنوز هم غصه کم‌کاری‌ آن‌سال‌ها را می‌خورد و عرق سردی می‌کند. جنگ همیشه کنارمان بود. شانه‌ به شانه‌یمان. زیر فرشمان بود. روی سفره و پشت لحاف‌مان می‌نشست. همیشه بود یا شاید هم ما دوست داشتیم که باشد. تازه وارد راهنمایی شده بودم که از خوزستان مهاجرت کردیم. با خانه‌ی حیاط‌دار و درخت انگور و گل‌‌های کاغذی روی دیوار خداحافظی کردیم و به شهری بزرگ‌‌تر رفتیم. ما به شهر بزرگ نمی‌آمدیم. در تنش زار می‌زدیم. ولی ماندیم و خودمان را سعی کردیم همرنگ کنیم. گرچه نشد. نمیتوانستیم. حالا که خیلی زودتر از آنچه فکر می‌کردم، تاریخ تکرار شد و جنوب و جنگ بازهم به هم رسیدند؛ بیشتر از همیشه دلتنگم. دلتنگ اهواز و اندیمشک و دزفول و بندر عباس و خارک و ..... . دلتنگم برای شهر‌هایی که حتی همه‌شان را ندیدم و آن‌هایی را که دیده‌ام هم، دیگر درست یادم نمی‌آید. این‌روزها، دلم می‌خواهد چمدانی بردارم و به همان حیاطی که دو طرفش برگ‌ بیدی بنفش داشت، برگردم. به همان هوای گرمی که صورت را می‌سوزاند. همه‌ی دیوارها و خیابان‌ها و ادم‌ها و خانه‌ها را دوباره نگاه کنم و تمام سالهای نبودنم را جبران کنم. جنوب همیشه عزیز بود و حالا هم عزیزتر. ┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅ دَر حالِ مَرِمَّت🌿| @darhalemaremat
هدایت شده از کارام جانم می‌رود
ا﷽ 9️⃣6️⃣1️⃣ چرا زنده‌ام؟ کف هال دراز می‌کشم. نور کم‌رمق عصر، توی خانه سایه می‌اندازد. کتاب آه را باز می‌کنم. به خودم قول داده‌ام تا اربعین تمامش کنم. اول‌های کتابم. مسلم به کوفه رسیده و حسین هنوز در مکه است. صفحات را تندتند می‌خوانم و ورق می‌زنم. نمی‌خواهم فکر کنم روی اتفاقات. نمی‌کِشم. همین چند صفحه هم که سرسری گذشتم اشک‌هایم امان نداده‌اند تا ببینم مقتل دقیقاً چه می‌گوید. مسلم تنها مانده؛ سرگردان در کوچه‌های کوفه می‌رفت و نمی‌دانست که دقیقاً باید کجا برود. غریب بود. بلند می‌شوم و دستمالی برمی‌دارم. کتاب به نقل از مقتل می‌گوید، حسین نامهِٔ مسلم در دست، عزم سفر می‌کند. محمد حنیفه با گریه جلواش را می‌خواهد بگیرد. می‌گوید: «نرو. خطرناک است و کوفه قابل‌اعتماد نیست.» و حسین فقط می‌گوید: «خدا می‌خواهد من را کشته ببیند.» خدا می‌خواست حسین را کشته ببیند. تمام مقاومتم همین‌جا می‌شکند. کتاب را می‌بندم. چشم‌هایم خیس می‌شود و فکرهایی که تا الان پشت در بسته ذهنم مانده بودند، هجوم می‌آورند. نفسی عمیق می‌کشم. توی خودم مچاله می‌شوم. عکسی را در گوشهٔ خانه می‌بینم. عکسی قدیمی که از اولین روزهای زندگی مشترکمان خریده بودیم. عکسی سه رخِ پیرمردی عصا به دست. «چرا آخه اونجا موندی قربونت برم؟ چرا نرفتی توی همون پناهگاهی که میگفتن ساختی؟» عکس آقا می‌خندد. «خدا می‌خواست شما رو هم...؟» نمی‌خواهم از اینجا جلوتر بروم. خودم را جمع می‌کنم. جلوی فکرها را می‌گیرم. از جا بلند می‌شوم و اشک‌ها را پاک می‌کنم و دستمال را در سطل می‌اندازم. انگار نه خانی آمده نه خانی رفته. می‌خواهم وانمود کنم همه چیز عادی است. یعنی مغزم این را می‌خواهد. می‌داند توان مقابله با سیلی حقیقت را ندارد. کتاب آه را روی میز می‌گذارم. دلم می‌خواهد یک کتاب بی‌ربط بردارم. کتابی که هیچ ربطی به این روزها نداشته باشد. آگاهانه خودم را به نفهمی می‌زنم و وانمود می‌کنم چقدر همه چیز خوب است. مثل بلاگرها وقتی دوربین و نور را مقابل صورتشان می‌گیرند. یا مثل رامبد جوان وقتی توی خندوانه می‌پرسد: «حالتون چطوره؟» و همه جدا از حالشان، داد می‌زنند: «عااااااالی.» دیگر مهم نیست یک ساعت پیش گریه کرده‌اند یا چقدر شکسته‌اند. کتاب آبیِ ایکیگای را از بین کتاب‌ها بیرون می‌کشم. از جایی که نشان‌کرده بودم بازش می‌کنم. دکتر فرانکل می‌گوید: «باید معنایی برای زندگی یافت. دلیلی برای زنده‌ماندن. دلیلی که صبح تو را از خواب بیدار کند.» روی زمین می‌نشینم و سرم را تکیه می‌دهم به کتیبهٔ سیاهِ خانه. فرانکل از فیلسوفی نقل می‌کند: «کسی که چرایی برای زندگی داشته باشد می‌تواند با هر چگونه‌ای کنار بیاید.» کتاب را می‌بندم. انگار امروز کتاب‌ها همه دست‌به‌دست هم دادند. لب‌هایم می‌لرزد. عکس آقا جلو چشمم است. ایستاده و استوار. من برای چه معنایی نفس می‌کشم؟ چرا هنوز زنده‌ام؟ نمی‌دانم. شاید منتظرم. منتظر روزی که خون‌خواهی حسین و مسلم و سید علی را ببینم. ببینم روزی را که کسی می‌آید و ورق ماجرا را برمی‌گرداند. شبمان را روز می‌کند و ابرها را از آسمانمان کنار می‌زند و زخم‌هایمان با بودنش درمان می‌شود. عکسِ روی دیوار برایم تار می‌شود. فقط تا آن روز من چگونه با رفتن و نبودن شما کنار بیایم؟   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍