دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
____
┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄
﷽
از بچگی یادم هست هروقت به کسی میگفتم جنوبیام! بلافاصله بعدش، دو جمله را همیشه میشنیدم.
_وا مگه جنوبیا سیاه نیستن؟؟؟؟
_اخی! جنوبیا خیلی خونگرمن.
و من هربار توضیح میدادم جنوب واقعی با جنوب توی فیلمها فرق دارد و همه جنوبیها سیاه نیستند، و سرم را برای جمله دوم تکان میدادم.
من سالهای بعد جنگ به دنیا آمدم. حوالی زمانی که دیگر کشور از حالت جنگی خارج شده بود و همه زندگی عادی را از سر گرفته بودند. همه غیر از جنوبیها. جنوب هنوز در تلاطم بود. در و دیوار شهر، پر بود از جای گلوله های قدیمی و شعارِ "جنگجنگ تا پیروزی". سالها بود که دیگر جنگی نبود اما در دل خاکش هنوز هم تکه استخوان پیدا میشد.
نه تنها زمین جنوب، بلکه آدمهایش هم رشته ناگسستنیای از زندگیشان، در جنگ تنیده شده بود. یاد جنگ نمک غذایشان بود.
مثل مامان که سالها بعد از مهاجرت، هنوز هم از آن مردی حرف میزد که در بمباران، درِ خانهشان را محکم و بی وقفه میزد. مامان فکر کرده بود عراقیست. ترسید و در را باز نکرد. در کنج خانه، زانوهایش را بغل کرد تا صدای گلوله و موشک تمام شود. صدا که خوابید و درِ خانه که باز شد، خون مردی سیهچرده با کاشیهای جلوی خانه قاطی شده بود. مامان سالها با آن غم، با آنشهیدِ پشتِ در، زندگی میکرد. یا زمانی که بابا بعد سالها دفترچه امدادگریِ جبههاش را پیدا کرد و آن را روی همه کتابهایش گذاشت. یا وقتی تسبیح شرفالشمس دوست شهیدش را به آیینه ماشین وصل کرد.
یا خالهم. نوجوانیاش در جنگ گذشت و هنوز هم غصه کمکاری آنسالها را میخورد و عرق سردی میکند. جنگ همیشه کنارمان بود. شانه به شانهیمان. زیر فرشمان بود. روی سفره و پشت لحافمان مینشست. همیشه بود یا شاید هم ما دوست داشتیم که باشد.
تازه وارد راهنمایی شده بودم که از خوزستان مهاجرت کردیم. با خانهی حیاطدار و درخت انگور و گلهای کاغذی روی دیوار خداحافظی کردیم و به شهری بزرگتر رفتیم. ما به شهر بزرگ نمیآمدیم. در تنش زار میزدیم. ولی ماندیم و خودمان را سعی کردیم همرنگ کنیم. گرچه نشد. نمیتوانستیم.
حالا که خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم، تاریخ تکرار شد و جنوب و جنگ بازهم به هم رسیدند؛ بیشتر از همیشه دلتنگم. دلتنگ اهواز و اندیمشک و دزفول و بندر عباس و خارک و ..... .
دلتنگم برای شهرهایی که حتی همهشان را ندیدم و آنهایی را که دیدهام هم، دیگر درست یادم نمیآید.
اینروزها، دلم میخواهد چمدانی بردارم و به همان حیاطی که دو طرفش برگ بیدی بنفش داشت، برگردم. به همان هوای گرمی که صورت را میسوزاند.
همهی دیوارها و خیابانها و ادمها و خانهها را دوباره نگاه کنم و تمام سالهای نبودنم را جبران کنم. جنوب همیشه عزیز بود و حالا هم عزیزتر.
#جنوبِعزیز
#پارهتن_ایران
┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅
دَر حالِ مَرِمَّت🌿| @darhalemaremat
هدایت شده از کارام جانم میرود
ا﷽
9️⃣6️⃣1️⃣ چرا زندهام؟
کف هال دراز میکشم. نور کمرمق عصر، توی خانه سایه میاندازد. کتاب آه را باز میکنم. به خودم قول دادهام تا اربعین تمامش کنم. اولهای کتابم. مسلم به کوفه رسیده و حسین هنوز در مکه است. صفحات را تندتند میخوانم و ورق میزنم. نمیخواهم فکر کنم روی اتفاقات. نمیکِشم. همین چند صفحه هم که سرسری گذشتم اشکهایم امان ندادهاند تا ببینم مقتل دقیقاً چه میگوید. مسلم تنها مانده؛ سرگردان در کوچههای کوفه میرفت و نمیدانست که دقیقاً باید کجا برود. غریب بود. بلند میشوم و دستمالی برمیدارم. کتاب به نقل از مقتل میگوید، حسین نامهِٔ مسلم در دست، عزم سفر میکند. محمد حنیفه با گریه جلواش را میخواهد بگیرد. میگوید: «نرو. خطرناک است و کوفه قابلاعتماد نیست.» و حسین فقط میگوید: «خدا میخواهد من را کشته ببیند.» خدا میخواست حسین را کشته ببیند.
تمام مقاومتم همینجا میشکند. کتاب را میبندم. چشمهایم خیس میشود و فکرهایی که تا الان پشت در بسته ذهنم مانده بودند، هجوم میآورند. نفسی عمیق میکشم. توی خودم مچاله میشوم. عکسی را در گوشهٔ خانه میبینم. عکسی قدیمی که از اولین روزهای زندگی مشترکمان خریده بودیم. عکسی سه رخِ پیرمردی عصا به دست. «چرا آخه اونجا موندی قربونت برم؟ چرا نرفتی توی همون پناهگاهی که میگفتن ساختی؟» عکس آقا میخندد. «خدا میخواست شما رو هم...؟»
نمیخواهم از اینجا جلوتر بروم. خودم را جمع میکنم. جلوی فکرها را میگیرم. از جا بلند میشوم و اشکها را پاک میکنم و دستمال را در سطل میاندازم. انگار نه خانی آمده نه خانی رفته.
میخواهم وانمود کنم همه چیز عادی است. یعنی مغزم این را میخواهد. میداند توان مقابله با سیلی حقیقت را ندارد. کتاب آه را روی میز میگذارم. دلم میخواهد یک کتاب بیربط بردارم. کتابی که هیچ ربطی به این روزها نداشته باشد. آگاهانه خودم را به نفهمی میزنم و وانمود میکنم چقدر همه چیز خوب است. مثل بلاگرها وقتی دوربین و نور را مقابل صورتشان میگیرند. یا مثل رامبد جوان وقتی توی خندوانه میپرسد: «حالتون چطوره؟» و همه جدا از حالشان، داد میزنند: «عااااااالی.» دیگر مهم نیست یک ساعت پیش گریه کردهاند یا چقدر شکستهاند.
کتاب آبیِ ایکیگای را از بین کتابها بیرون میکشم. از جایی که نشانکرده بودم بازش میکنم. دکتر فرانکل میگوید: «باید معنایی برای زندگی یافت. دلیلی برای زندهماندن. دلیلی که صبح تو را از خواب بیدار کند.» روی زمین مینشینم و سرم را تکیه میدهم به کتیبهٔ سیاهِ خانه. فرانکل از فیلسوفی نقل میکند: «کسی که چرایی برای زندگی داشته باشد میتواند با هر چگونهای کنار بیاید.» کتاب را میبندم. انگار امروز کتابها همه دستبهدست هم دادند. لبهایم میلرزد.
عکس آقا جلو چشمم است. ایستاده و استوار. من برای چه معنایی نفس میکشم؟ چرا هنوز زندهام؟ نمیدانم. شاید منتظرم. منتظر روزی که خونخواهی حسین و مسلم و سید علی را ببینم. ببینم روزی را که کسی میآید و ورق ماجرا را برمیگرداند. شبمان را روز میکند و ابرها را از آسمانمان کنار میزند و زخمهایمان با بودنش درمان میشود. عکسِ روی دیوار برایم تار میشود. فقط تا آن روز من چگونه با رفتن و نبودن شما کنار بیایم؟
✍ #انیس_پورقنبری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍