شهید عجیب ترین آدمی بود که در کل زندگیم دیده بودم
او را اولین بار در محفل کتابخوانی کتاب حسینِ علی در محرم دو سال قبل دیدم.
یک افسر نظامی پدافند هوایی ارتش که اهل ادبیات و سهتار نوازی بود و همین اهل ادبیات بودنش او را به سمت محفل کتابخوانی و سپس شعرخوانی سوق داد؛ علاوه بر اینکه آدم متدین و معتقدی بود و به شدت وطنپرست بود و برعکس تصور خشک و سرد هم نبود. همیشه شوخ و شنگ بود.
خیلی از اعضای جلسهی سعدیخوانی میگفتند: نظامی را چه به شعر؟ چه به هنر؟
حرف مزخرفی بود. کلنل علینقی وزیری که پدر نت نویسی ریتمیک موسیقی سنتی بود هم نظامی بود. این چهارچوبهای نانوشته وجود داشت اما او همچنان میآمد. میگفت اینکارها را می کنم تا بلکه روحیهی نظامیگریام کمی تلطیف شود. البته اینهارا به پدرم گفته بود، من برایم مهم نبود که چرا میآید؛ شخصیتش آنقدر گوگولی بود که برایم اصلا مهم نبود دلیل آمدنش. از همصحبتی کنارش خسته نمیشدم و همین هم برایم کافی بود.
شبی که خبرش آمد آسمان ابری بود. هوا هم مثل همهی شبهای دیگر تاریک بود. هیچ اتفاق متمایز کنندهای با شبهای دیگر رخ نداده بود. ماه پشت ابر میدرخشید و ستارگان هرازگاهی چشمک میزدند. شاید هم او بود که حالا داشت چشمک میزد. نمیدانم ولی گاهی فکر میکنم شهید را حسین به ما داد و آخرش هم حسین با خود برد. ما هم دستمان در پوست گردو ماند که چرا با این همه تعجیل آمد و رفت...؟
این روزها خیلی یادش میکنم. نمیدانم چه اتفاقی دقیقا رخ داد که برایم تبدیل به یک الگو شد. الگویی که وقتی به یادش میافتم با یادآوری خاطراتی که ساخته بود خندهام میگیرد. میخندم و دلتنگ میشوم. به قول شهید بهشتی دلتنگ نه از آن جهت که آنها رفتند، بلکه از آن جهت که ما ماندیم.
شبهای روشن داستایفسکی تموم شد. نمیدونم چرا ولی برای تنهایی حرمان دنبال مقصر میگردم
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمیکُند
کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمیزند
نشستهام در انتظارِ این غبارِ بیسوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند
دل خراب من دگر خرابتر نمیشود
که خنجر غمت از این خراب تر نمیزند!
چه چشم پاسخ است از این دریچههای بستهات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند!
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درختتر کسی تبر نمیزند
-ه.الف.سایه
ای خون اصلیت به شتک ها ز غدیـــران
افشانده شرف ها به بلنــدای دلیـــــران
جـاری شده از کرب و بلا آمــده آنگــــاه
آمیختــه با خون سیــــاووش در ایـــــران
تو اختـــر سرخی که به انگیزه ی تکثیر
ترکیــد بر آیینه ی خورشیـــد ضمیــــران
ای جوهـــر سـرداری سرهای بــریـــــده
وی اصل نمیــــرندگــــی نســل نمیـــران
خرگاه تو می سوخت در اندیشه ی تاریخ
هر بار که آتش زده شد بیشه ی شیران
آن شب چه شبی بود که دیدند کواکـب
نظــــم تو پراکنـــــده و اردوی تو ویــــــران
و آن روز که با بیـــرقــی از یک سر بی تن
تا شام شـــدی قافلـــه سالار اسیــــران
تا باغ شقــــایــــق بشوند و بشکـــوفنــــد
باید کـــه ز خـــــون تو بنوشنـــد کویـــــران
تا اندکـــــی از حـــــق سخن را بگزارنــــد
بایــــد کــه ز خونــت بنگـــارند دبیـــــــران
حد تو رثا نیست، عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکه گیـــــران...
-حسین منزوی
نام من عشق است!آیا میشناسیدم؟
زخمیام- زخمی سراپا، میشناسیدم؟
با شما طی کردهام راه درازی را،
خسته هستم، خسته، آیا میشناسیدم؟
راه ششصد سالهای از دفتر«حافظ»
تا غزلهای شما! ها میشناسیدم؟
اینزمانم گرچه ابر تیره پوشیدهاست
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم
پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا میشناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرههاتان را
همچنانیکه شماها میشناسیدم
این چنین بیگانه از من رو مگردانید
درمبندیدم به حاشا، میشناسیدم!
من همان دریایتان، ای رهروان عشق!
رودهای رو به دریا! میشناسیدم
اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود
عشق « قیس» و حُسن« لیلا» میشناسیدم.
در کف« فرهاد» تیشه من نهادم، من
من بریدم« بیستون» را میشناسیدم
مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایّام
با همین دیدار، حتّا میشناسیدم.
من همانم، مهربانِ سالهای دور
رفتهام از یادتان؟ یا میشناسیدم؟
-حسین منزوی
سلام
وقتی اینو دارم مینویسم قاعدتا خوابی. مهم نیست، شاید قاصدکها بهت رسوندن.
دیگه نمیتونم با کلمات حرفامو بزنم
نمیدونم
یا زبان گستردگی کافی برای ابراز وضعیت منو نداره، یا من با زبان آشنایی کافی ندارم. نمیدونم.
فقط همینقدر میتونم بهت بگم که گنجشک احساسات روی بوم تنهایی نشسته بود که کودکان زندگی با سنگهای واقعیت گنجشکو زدن و بالشو زخمی کردن. کاش حداقل گنجشک را میخوردند. گنجشک افتاد پشت پنجرهی خستگی و به مرگ تدریجی گرفتار شد. همین
شبت بخیر