eitaa logo
قهوه قجری
65 دنبال‌کننده
272 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
من هرگز قصد ارسال این موارد را نداشتم چون فکر نمی‌کردم روی کسی تاثیری بگذارد. اما با توجه به وضعیت بغرنج و رها شده‌ی نسل Z و α چاره‌ای نمی‌بینم جز بازگو کردن دیده‌ها و شنیده‌ها. به قول مولانا، تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز در نسلی که میانگین تجربه‌ی جنسی و مخدرات به ۱۴ سال و ۱۳ سال رسیده زنگ خطر خیلی وقته که به صدا درآمده و این ما بودیم که نشنیده‌ایم. اگر امروز فکری به حال وضعیت جامعه نشود در آینده با نسل‌هایی مواجهیم که زبان یکدیگر را نمیفهمند و شکاف‌های نسلی از چیزی که هست هم بیشتر می‌شود. همه‌چیز مربوط به سیاست و سیاست‌گذار نمی‌شود. این زنگ خطر برای کودکان امروز و فردای خودتان است. این حرف‌ها هم از زبان یک متخصص ۴۰ ساله با مدرک PhD دانشگاه نیست. از زبان یک نوجوان ۱۸ ساله‌ای است که از جامعه طرد شده اما همچنان به دلیل علایق درونی سعی داشته با همه‌جور آدمی هم صحبت شود. چشم و گوشش هم تازه باز نشده که درگیر جو و فضای حاکم شده باشد. تا جایی که می‌توانید این نگرش و تفکر را انتقال دهید. نوجوانان امروز اگر تنهایند به دلیل دیوانگی یا تلاش برای هنجارشکنی و انزوا پذیری نیست، بلکه کسی نبوده که تا امروز تلاش درستی برای درک مشکلات و خواسته‌های آنان کرده باشد. تا کی قرار است که نسبت به آنان بی‌تفاوت باشیم؟ تا ۲ سال دیگر متولدین سال ۸۹ نیز وارد دانشگاه‌ها خواهند شد و این یعنی پایان نوجوانان دهه‌ی ۸۰. مشکلاتی که در نسل ما بررسی نشد در نسل جدید ریشه خواهد دوانید و این نیازمند آگاهی و درک حداکثری در مواجهه با نوجوانان امروز است
از من به شما نصیحت بعد از ساعت ۱۲ شب با کسی حرف نزنید😂
منظورم از هیچکس واقعا هیچکسه چه حضوری چه مجازی چه دور چه نزدیک ذهن خسته کشش نداره
خوبم چیزی نیست
شهید عجیب ترین آدمی بود که در کل زندگیم دیده بودم او را اولین بار در محفل کتابخوانی کتاب حسینِ علی در محرم دو سال قبل دیدم. یک افسر نظامی پدافند هوایی ارتش که اهل ادبیات و سه‌تار نوازی بود و همین اهل ادبیات بودنش او را به سمت محفل کتابخوانی و سپس شعرخوانی سوق داد؛ علاوه بر اینکه آدم متدین و معتقدی بود و به شدت وطن‌پرست بود و برعکس تصور خشک و سرد هم نبود. همیشه شوخ و شنگ بود. خیلی از اعضای جلسه‌ی سعدی‌خوانی می‌گفتند: نظامی را چه به شعر؟ چه به هنر؟ حرف مزخرفی بود. کلنل علینقی وزیری که پدر نت نویسی ریتمیک موسیقی سنتی بود هم نظامی بود. این چهارچوب‌های نانوشته وجود داشت اما او همچنان می‌آمد. می‌گفت این‌کارها را می کنم تا بلکه روحیه‌ی نظامی‌گری‌ام کمی تلطیف شود. البته این‌هارا به پدرم گفته بود، من برایم مهم نبود که چرا می‌آید؛ شخصیتش آنقدر گوگولی بود که برایم اصلا مهم نبود دلیل آمدنش. از هم‌صحبتی کنارش خسته نمی‌شدم و همین هم برایم کافی بود. شبی که خبرش آمد آسمان ابری بود. هوا هم مثل همه‌ی شب‌های دیگر تاریک بود. هیچ اتفاق متمایز کننده‌ای با شب‌های دیگر رخ نداده بود. ماه پشت ابر می‌درخشید و ستارگان هرازگاهی چشمک می‌زدند. شاید هم او بود که حالا داشت چشمک میزد. نمیدانم ولی گاهی فکر می‌کنم شهید را حسین به ما داد و آخرش هم حسین با خود برد. ما هم دستمان در پوست گردو ماند که چرا با این همه تعجیل آمد و رفت...؟ این روزها خیلی یادش می‌کنم. نمیدانم چه اتفاقی دقیقا رخ داد که برایم تبدیل به یک الگو شد. الگویی که وقتی به یادش می‌افتم با یادآوری خاطراتی که ساخته بود خنده‌ام می‌گیرد. می‌خندم و دلتنگ می‌شوم. به قول شهید بهشتی دلتنگ نه از آن جهت که آنها رفتند، بلکه از آن جهت که ما ماندیم.