eitaa logo
قهوه قجری
60 دنبال‌کننده
272 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش نمیخوندمش
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی‌کُند کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی‌زند نشسته‌ام در انتظارِ این غبارِ بی‌سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم یکی صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود که خنجر غمت از این خراب تر نمی‌زند! چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟ برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی‌زند! نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست اگر نه بر درخت‌تر کسی تبر نمی‌زند -ه.الف.سایه
ای خون اصلیت به شتک ها ز غدیـــران افشانده شرف ها به بلنــدای دلیـــــران جـاری شده از کرب و بلا آمــده آنگــــاه آمیختــه با خون سیــــاووش در ایـــــران تو اختـــر سرخی که به انگیزه ی تکثیر ترکیــد بر آیینه ی خورشیـــد ضمیــــران ای جوهـــر سـرداری سرهای بــریـــــده وی اصل نمیــــرندگــــی نســل نمیـــران خرگاه تو می سوخت در اندیشه ی تاریخ هر بار که آتش زده شد بیشه ی شیران آن شب چه شبی بود که دیدند کواکـب نظــــم تو پراکنـــــده و اردوی تو ویــــــران و آن روز که با بیـــرقــی از یک سر بی تن تا شام شـــدی قافلـــه سالار اسیــــران تا باغ شقــــایــــق بشوند و بشکـــوفنــــد باید کـــه ز خـــــون تو بنوشنـــد کویـــــران تا اندکـــــی از حـــــق سخن را بگزارنــــد بایــــد کــه ز خونــت بنگـــارند دبیـــــــران حد تو رثا نیست، عزای تو حماسه است ای کاسته شأن تو از این معرکه گیـــــران... -حسین منزوی
نام من عشق است!آیا می‌شناسیدم؟ زخمی‌ام- زخمی سراپا، می‌شناسیدم؟ با شما طی کرد‌ه‌ام راه درازی را، خسته هستم، خسته، آیا می‌شناسیدم؟ راه ششصد ساله‌ای از دفتر«حافظ» تا غزل‌های شما! ها می‌شناسیدم؟ این‌زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است من همان خورشیدم اما، می‌شناسیدم پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر اینک این افتاده از پا می‌شناسیدم؟ می‌شناسد چشم‌هایم چهره‌هاتان را همچنانیکه شماها می‌شناسیدم این چنین بیگانه از من رو مگردانید درمبندیدم به حاشا، می‌شناسیدم! من همان دریایتان، ای رهروان عشق! رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود عشق « قیس» و حُسن« لیلا» می‌شناسیدم. در کف« فرهاد» تیشه من نهادم، من من بریدم« بیستون» را می‌شناسیدم مسخ کرده چهره‌ام را گرچه این ایّام با همین دیدار، حتّا می‌شناسیدم. من همانم، مهربانِ سال‌های دور رفته‌ام از یادتان؟ یا می‌شناسیدم؟ -حسین منزوی
آهن و فولاد از یک کوره می‌آید برون آن یکی شمشیر گردد دیگری نعل خر است -منتسب به صائب
از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار» تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند -فاضل نظری