به من گفتند:
او پوسیده است.
تاکی میخواهی آن جا بنشینی.
کمی دیگر تو هم مثل او میپوسی.
ای کاش یادشان میآمد:
زمانی که من پوسیده بودم،
زمانی که تنهایی یارم بود،
زمانی که تاریکی خانه ام بود،
زمانی که غم پیراهنم بود و
زمانی که زندگی را از خود ترد کرده بودم،
او بود که کنارم ماند،
او بود که یارم شد،
او بود که روشناییم شد،
او بود که دلیل لبخند هایم شد و
زندگی را بار دیگر به من بخشید.