eitaa logo
قهوه قجری
64 دنبال‌کننده
273 عکس
24 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86 https://abzarek.ir/service-p/msg/4031878
مشاهده در ایتا
دانلود
-اما من نظرم رادیکال نیست پیرمرد زیر لب زمزمه کرد: پس چرا جان انسان در نگاهت کم ارزش و بی‌اهمیته؟ اگر واقعا اینجوری باشع پس یعنی به راحتی هم جانش را می‌توان از او گرفت. -آری می‌توان پیرمرد خندید -عه! نخند! دارم جدی میگم پیرمرد خنده‌اش را آرام آرام می‌خورد: ببخشید ولی تو مشخصا هیچ دریافتی نسبت به زندگی نداری. -اتفاقا چون دارم اینطور میگم پیر مرد دستی به ريشش کشید: حاضری از جان خودت چشم پوشی کنی؟ -بشریت‌و حقوق بشر در ذهن مردم جهانی به فراموشی سپرده شده. برای چنین پروژه‌ی عظیم شکست خورده... انسانیت مرد! شرف لغزیده. پس چه واقعا برایمان مانده که جامعه‌ی جهانی انسانی را برایش مقدس بشماریم و تائیدش کنیم؟
وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ و کسانی که ستم کرده اند، به زودی خواهند دانست که به چه بازگشت‌گاهی باز خواهند گشت
متاسفم ولی ترجیح میدم دیگه سیاسی ننویسم و سیاسی فکر نکنم
در موضوعی که قدرت انتخاب و یا تغییر ندارم تحلیل و تامل بی‌فایده‌ست
و در جامعه‌ای که من زیسته‌ام، مردم فارق از هر طیف و قشری، بدون در نظر گرفتن جایگاه علمی، اجتماعی و سطح دانش و آگاهی خودشون؛ نظرات و دیدگاه های خودشونو رک و بی‌پرده بیان می‌کنن و حتی حاضر به راستی آزمایی و فکر کردن درباره حرفهای خودشون هم نیستن. در چنین جامعه‌ای من حاضر به بیان اندیشه‌ها و تعمق‌های خویشتن نخواهم بود. نه برای فرار از اندیشیدن نه برای تواضع که برای پیشگیری از نشنیدن سخنی که برای بیانش ساعتها فکر میکنم چرا که در دیدگان من کسی خریدار سخن از پیش فکر شده نیست و نخواهد بود.
پس بیخیال سر راه ظلمت لبه صحبت آب برق خواهد زد باطن آینه خواهد فهمید "سهراب سپهری"
خیلی حرف توی این جمله‌ست...
خبری آمد و یکباره جهان در شعف افتاد. خبر بود. خبر بود و مدینه به چنان ولوله افتاد که گویی چه خبر بود!؟ خبر آمد که نخستین گل بیت علوی بین دو صف قدسی پرشور، به پا خاست و از عالم ذر رفت و گذر کرد. آسمان ناگه از آفاق فلک باز شد و روی فروزنده‌اش از دور عیان گشت. همه شهر به یمن قدمش آمده در بیت که تبریک بگویند شده شهر چراغانی و مردم همه در رقص و غزلخوانی و شادی که ببینند در این بیت نخستین نوه و یار علی را. چه خوش آمد که جهان را ز رخش خنده بیافتاد. چه خوش بود، حسن خفته در آغوش و بر فاطمه زهرای زکیه. چه شد آن لحظه که در طوق جنون سلسه شد در دو جهان ولوله شد عرش خدا هلهله شد زیر و زبر زلزله شد تا که حسن رو به جهان چشم گشودست؟ و شاید که جهان بود که بر روی حسن چشم گشوده‌ست. و امید است خدا توبه‌ی من را به دلیل سخن بعدیم این‌بار پذیرد که گمانم در همان لحظه خدا نیز سماء آمده بود از خبر آمدنش... -از خودم
دو ساعته دارم این شعرو می‌نویسم الان که تموم شد با خودم میگم همین؟ چقدر کم گفتی