ضربھ سختی خورده بودم و درس دشواری
نیز آموخته بودم : اینکهـ نمیتوانی جز خودت
به کسی دیگر تکیه کنـے !
هر روز در خاطرات دختر بچہاۍ
قدم میگذارم که وسعت ِ دشت ِ
آرزوهایش، قد دامن کوچکش بود !
شب فرو میاُفتاد، بھ درونِ آمدم و
پنجرهها را بستم، باد با شاخه در
آویختہ بود، من در این خانه تنهایِ
تنها، غم عالم بهـ دلم ریخته بود .