🍃#بی_قرار🍃(قسمت٦٠)
(ام الرصاص _ حاج علی فضلی)
🌸جلسه ی فرماندهان ومعاونین لشکرها وتیپ های عملیاتی برگزار شد.تیپ سیدالشهدا با تلاش های فرماندهان و حاج جعفر بیش از دوازده گردان فعال عملیاتی داشت.این تعداد گردان یعنی اینکه ما از برخی لشکرها بیشتر نیرو آماده کرده ایم .
🍀 برای همین بعد از عملیات فاو تیپ ما به لشکر تبدیل شد.در این جلسه عنوان شد که برای عملیات بعدی شش ماه است که کار اطلاعاتی انجام می شود . این عملیات بسیار مهم و حیاتی است . برای همین در چندین محور کار آغاز خواهد شد .
🌾جلسه به پایان رسید . فرماندهان قرار گاه با ما شروع به صحبت کردند و گفتند یکی از مهم ترین قسمت های عملیات به عهده ی تیپ شماست . بعد هم روی نقشه جزیره ام الرصاص را به ما نشان دادند .
🌷 ام الرصاص جزیره ی مهمی درشمال منطقه ی عملیاتی بود. این جزیره یکی از سرپل های مهم مابه شمارمی رفت.اما عملیات اصلی در منطقه ی فاوصورت می گرفت .
🍃قرار شد که اگر شکستن خط دشمن در منطقه ی فاو با مشکل مواجه شد ، ما از طریق ام الرصاص عمل کنیم و داخل شبه جزیره فاو شویم بعد هم درباره ی اهمیت فاو گفتند . اینکه اینجا شاهرگ حیاتی عراق است و تنها آبراه عراق به خلیج فارس به شمار می رود .
🌹اگر بتوانیم این منطقه را تصرف کنیم ، امنیت بصره به خطر خواهد افتاد . قرار شد که ما به همراه دو لشکر دیگر برای تصرف منطقه ی ام الرصاص اقدام کنیم بچه های اطلاعات تیپ ، به فرماندهی سرداران شهید غلامرضا کیانپور و احمد عراقی از مدت ها قبل مشغول فعالیت بودند .
🌻غواصان ما نیز شروع به کار کردن آنها چند بار مسیر اروند را تا نزدیک ام الرصاص طی کردند . همه چیز برای عملیات مهیا شد . برای شروع کار گردان علی اصغر به فرماندهی سردار شهید حسین اسکندرلو که یکی از بهترین گردان های عملیاتی ما بود آماده شد .
🌼دو گردان دیگر نیز برای حرکت به آن سوی اروند مهیا شدند . بقیه ی نیروها در اردو گاهی که به این منظور آماده شده بود مستقر شدند . همه چیز هماهنگ بود.
🍁 غروب نوزدهم بهمن بود . همه ی نیروها منتظر بودند . آخرین خداحافظی ها دیدنی بود . هیچ کس امید زنده بودن نداشت ما نمی دانستیم آن سوی آب ها چه خبر است . آیا دشمن منتظر ماست ؟! تجربه ی ناموفق چندین عملیات قبلی همه ی فرماندهان را دست به دعا کرده بود . همه منتظر یاری خدا بودند .
🌼فراموش نمی کنم . وقتی غواصان آماده ی حرکت بودند به حاج جعفر،که مشغول قرائت قرآن بود ، گفتم : « چه میخوانی ؟
گفت : "قبل از شروع حرکت بچه ها قرآن را باز کردم . میخواستم قلبم آرامش پیدا کند." بعد گفت : « ببین چه آیه ای آمده ؟! همه اش درباره ی نصرت و یاری خدا به مؤمنان است . شک نکن که امشب با یاری خدا دل امام و امت را شاد می کنیم . »
🍂شب بیستم بهمن ۱۳۶۴ عملیات والفجر ۸ با رمز یا فاطمه الزهرا(س)آغاز شد.غواص ها با شجاعت از آب گذشتند . نیروهای اطلاعاتی همراه آنها بودند . با اعلام رمز عملیات ، غواص ها به سرعت ساحل جزیره را تصرف کردند . نیروهای عملیاتی بلافاصله با قایق راهی ساحل جزیره ام الرصاص شدند و عملیات آغاز شد .
💕خبر تسلط نیروها بر ساحل همه را خوشحال کرد . حاج جعفر با اولین قایقها راهی جزیره شد.نیروهای ما خیلی سریع توانستند جزیره را پاکسازی کنند . ما با کمترین تلفات و به سرعت در جزیره مستقر شدیم . ما منتظر خبر از ساحل فاو بودیم . اصل کار در آنجا بود .
نمی دانستیم عملیات اصلی موفق بوده یا نه !
🌴ساعتی بعدخبرشکسته شدن مقاومت دشمن ومحاصره ی شهر فاو پشت بی سیم ها اعلام شد.همه خوشحال بودند.تیپ سیدالشهداکار خود را به خوبی انجام داده بود . همه ی فرماندهان اذعان داشتند که اینها مرهون تبحر و کار مستمر حاج جعفر جنگروی بود .
🌺 نیروهای ما در سنگرهایی که در جزیره قرار داشت مستقر شدند . بعد از چند روز قرار شد همه ی نیروهای تیپ به عقب برگردند ! آنها باید برای شروع مرحله ی دوم عملیات در فاو آماده می شدند . به عقب برگشتیم . استراحت کوتاهی در اردوگاه کوثر داشتیم و آماده ی مرحله ی بعدی عملیات شدیم .
ادامه دارد...
•┈••✾🍃 دارالقرآن نور🍃✾••┈•
🍃eitaa.com/darolqhorannoor🍃
🍃#بی_قرار🍃(قسمت٦١)
(خداحافظ_همسر شهید)
🌺 پنجشنبه ۲۵ بهمن سال ۱۳۶۴ و شب جمعه بود . شروع کردم به خواندن دعای کمیل ، خیلی نگران بودم . از خداحافظی آخر حاج جعفر و حرف هایی که به حاج خانم زده بود بیشتر دلواپس شدم . همین طور طی دعای کمیل اشک می ریختم و از خدا سلامتی حاجی را می خواستم .
🌴 بعد از دعا خیلی سریع با بچه ها خوابیدیم ، تازه چشمانم گرم شده بود که احساس کردم پشت دیوار بقیع ایستاده ام ! ایام فاطمیه بود . من هم به یاد سفر حج و شهر مدینه و غربت مادرم حضرت زهرا بودم . من در کنار دیوار بقیع بودم اما با تعجب دیدم عده ای از خانم ها داخل قبرستان بالای سر یک مزار نشسته اند!
🍂 با خودم گفتم خانم ها را که داخل قبرستان بقیع راه نمی دادند ، اینها چطور رفته اند ؟! دوباره دقت کردم . دیدم قبری که دورآن جمع شده اند بر خلاف دیگر قبور ، سنگ مزار دارد . سنگی درخشنده ، مثل قبور شهدا در بهشت زهرا آن از خانمی پرسیدم :"شما چطور رفتید داخل ، اصلا این قبر برای کیست؟!"
🌻 آن خانم هم جواب داد : اینجا مزار حضرت زهران است . اگر می خواهی به اینجا بیایی باید یک نفر شما را شفاعت کند . تا این جمله را گفت از خواب پریدم . شروع کردم به فکر کردن . منظور از این خواب چه بود ؟! مزار حضرت زهرا(س) شفاعت؟!
🌼 روز بعد حساب کردم دیدم بیست روزه از حاجی خبر نداریم . برادران جعفر هم جبهه بودند اما آنها پیش هم نبودند تا خبر بگیرند . صبح شنبه که بیست و هفتم بهمن بود دیر از خواب بیدار شدم . باید سریع میرفتم محل کار خودم را سریع رساندم به مدرسه . دیر شده بود . بچه ها رفته بودند سر کلاس .
🌸می خواستم سریع به کلاس برسم که مدیر مدرسه از پنجره ی دفترش من را دید . در حال صحبت کردن با تلفن بود . یک دفعه بلند گفت : خانم محمدی ، خانم محمدی بیا تلفن . » بعد آرام گفت : « برادر گوشی را نگه دارید . با تعجب برگشتم به سمت دفتر مدیر و گفتم : « با من کار دارند !؟ گفت :" بیا ، آقای جنگروی از جبهه تماس گرفتند "
🍀نفهمیدم چطور گوشی را از دست خانم مدیر گرفتم . سلام کردم و با خوشحالی شروع به صحبت کردیم ، جعفر همین طور با خوشحالی صحبت می کرد و حال همه را می پرسید . حال مادر و پدر ، حال من و مهدیه و علیرضا و ...خیلی با من صحبت کرد . بعد دوباره شروع کرد حال و احوال پرسید .
🌷انگار نمی خواست قطع کند ، مرتب ادامه می داد . چند دقیقه ای با هم حرف زدیم . بعد گفت : « الان جلسه داریم . باید بروم سمت منطقه فاو . » گفتم : « خیلی مراقب خودت باش ، راستی خیلی وقته رفتی منطقه ، کی برمی گردی ؟! » بی مقدمه گفت : "مگر نمی خواهی بروی زیارت ، پس دیگر نگو کی برمی گردی ! "
🌹 دست آخر هم یک جمله گفت و خداحافظی کرد . این جمله تا شب فکر من را مشغول کرده بود . حاجی گفت : « مواظب باش صدایت به گوش نامحرم نرسد ! » بعد هم گفت : "خداحافظ" و قطع کرد . هی با خودم می گفتم در مدرسه ی ما که مرد وجود نداشت ، یعنی چه که گفت صدایت به گوش نامحرم نرسد ؟!
ادامه دارد...
•┈••✾🍃 دارالقرآن نور🍃✾••┈•
🍃eitaa.com/darolqhorannoor🍃
🍃#بی_قرار🍃(قسمت٦٢)
(جلسه فرماندهان _ سردار علی فضلی و یکی از فرماندهان)
🌷عملیات در جزیره ام الرصاص بسیار موفق بود . سه گردان از تیپ سیدالشهدا در این مرحله وارد عمل شدند . بعد از چند روز به علت ادامه کار در منطقه ی فاو گردان های ما به عقب برگشتند . همه ی نیروها آماده ی مرحله ی بعدی کار بودند .
🌹 یکی دو روز در اردوگاه کوثر استراحت داشتیم . روز بیست و ششم بهمن اعلام شد که فردا شب مرحله ی دوم عملیات آغاز خواهد شد.دشمن با استفاده از همه ی توان خود و به کار گیری گارد ریاست جمهوری توانسته بود کاری از پیش ببرد .
🍀بمباران شدید و استفاده ی دشمن از بمب های شیمیایی منطقه را به شدت آلوده کرده بود.نیروها منتظر فرمان حمله و ادامه ی عملیات بودند . ساختمانی بتونی در ورودی منطقه ی فاو در اختیار تیپ ما قرار داشت .
🌺 قرار شد اولین جلسه را صبح روز شنبه بیست و هفتم در حضور کلیه مسئولان و فرماندهان برگزار کنیم . به آن سوی آب رفتیم . دو خودرو در اختیار تیپ بود . بعد از یک بازدید مختصر از خط به محل جلسه آمدیم . ساعت نه صبح با حضور فرماندهان گردان های عمل کننده جلسه آغاز شد .
🌻نیروهای اطلاعات و برخی از مسئولان تیپ چند روزی بود که در فاو مشغول شناسایی مواضع دشمن بودند . قرار شد در جلسه همه ی مسائل از جمله میزان آمادگی نیروها بررسی شود . اعضای جلسه را به یاد دارم .
🌸از فرماندهان تیپ برادران کلهر،عراقی،کیانپور، محمدی ، جنگروی ، احسان نژاد و از فرماندهان گردان ها سردار اسکندرلو ، داود حیدری و برادرحسنیان حضور داشتند . عجیب آنکه همه ی آنها به کاروان شهدا ملحق شدند !
🍃مابقی اعضا هم که چند نفر بیشتر نبودند جزء شهدای زنده اند.قبل ازاین جلسه رسمی یک جلسه بامعاونان تیپ برگزار شد.ماگزارش های خط وشناسایی و هماهنگی ها را منتقل کردیم.آنها هم گزارش آماده سازی نیروها وتجدید سازمان را در اردوگاه کوثر بیان کردند .
🌾جلسه ی اصلی ساعت نه صبح آغاز شد . من همیشه در جلسات دقت می کردم که از موضوع جلسه دور نشویم و درباره ی مسائل حاشیه ای وارد بحث نشود . خصوصا جلسه مهمی که چند ساعت قبل از شروع عملیات تشکیل شده . ابتدای جلسه یک ساعتی درباره ی نحوه حضور گردان ها و نحوه ی حرکت و... صحبت شد .
🌴بعدحاج جعفرصحبت کرد.بعد از کمی صحبتهای معمول یک باره حال و هوای جلسه کاملا عوض شد!اصلا انگار موضوع جلسه چیز دیگری است ؟ ایشان و سپس برادر احسان نژادحدود یک ساعت و نیم صحبت کردند .
🌺آن هم درباره موضوع شهادت !! صحبت های عجیب و دلنشینی بود.همه می گفتند که حالات این دو نفر تغییر کرده ! اخلاص و معنویت عجیبی در چهره ی این دو عزیز موج می زد .
🍁این دو نفر در انتها گفتند ما با خانواده هایمان صحبت کردیم!ما بامادر ، پدر ، خواهر ، برادر ، همسر و فرزندمان هم صحبت کردیم و خداحافظی کرده ایم ما آماده ی آماده ایم بارها دیده و شنیده بودم که شهدا در آخرین لحظات قبل از سفر ، چهرهای ملکوتی پیدا می کنند .
🍀 حرف هایی می زنند که بوی رفتن می دهد.اما آنجا واقعا غافل بودم از اینکه اینها لحظات قبل از شهادتشان را سپری می کنند . این دو عزیز نزدیک به یک و نیم ساعت جلسه را با این عبارات و سپس شوخی و خنده پشت سر گذاشتند.
🌹 سردار فضلی ادامه داد : عجیب بود آن روز حتی برای لحظه ای من نتوانستم به این شهدا تذکر بدهم ! اینکه به کار اصلی مان بپردازیم و ...خدا شاهد است هر وقت که می خواستم چیزی به زبان جاری کنم و بگویم که بس است ، و صرفا به ارائه ی گزارش و مأموریت بپردازید ، انگار یکی دهان من را می بست !
🌷بعدازصحبت هایشان ،بقیه ی جلسه به هماهنگی وارائه گزارش ها گذشت. بارها گفته ام،ای کاش آنجا دوربینی بود وچهر های نورانی این عزیزان را که لحظات قبل از شهادتشان بودثبت می کرد.آنها یاد و خاطره ی اصحاب کربلا را در ذهن ما زنده کردند اصحابی که قبل از شهادت با چهره ای شادان به استقبال مرگ می رفتند.
🍃قبل از اذان ظهر جلسه با هماهنگی هایی که بین هم انجام دادیم پایان پذیرفت اما همه ی ما همچنان مجذوب عبارات دلنشین این دو عزیز در وصف شهادت بودیم.
ادامه دارد...
•┈••✾🍃 دارالقرآن نور🍃✾••┈•
🍃eitaa.com/darolqhorannoor🍃
🍃#بی_قرار🍃(قسمت٦٣)
(وصال ١ _ رضا صفرزاده)
🌷قرار شد برای مرحله ی دوم عملیات به منطقه ی فاو برویم . من آن موقع مسئولیت مخابرات را بر عهده داشتم . صبح روز بیست و هفتم بهمن به همراه شهید میررضی برای بررسی خط وارد منطقه ی فاو شدیم . موتور را در جایی قرار دادم و موقعیت منطقه را زیر نظر گرفتم .
🍀 مشکلات احتمالی و محل استقرار نیروها و ادوات را بررسی کردم و روی کاغذ نوشتم قرار بود شرایط را برای حاج علی فضلی توضیح دهم ، برای همین خوب به موقعیت منطقه و کمبودها و مشکلات دقت داشتم . یکی از بچه های مخابرات به دنبال من می گشت .
🌹 تا مرا دید گفت : کجایی ؟ حاج علی پیغام داده سریع بیایید جلسه . محل برگزاری جلسه در یک ساختمان بتونی . ابتدای ورودی فاو بود . به برادر میر رضی گفتم : « من باید سریع بروم . » او هم گفت : " شما برو ، من خودم برمی گردم ."
🌻سوار موتور شدم و سریع به سمت ساختمان جلسه آمدم . موتور را در محوطه ی مقابل ساختمان گذاشتم . آن طرف تر دو خودرو و چند موتور از فرماندهان قرار داشت .
🌺ساعت نزدیک دوازده بود . هنوز وارد ساختمان نشده بودم که جلسه پایان یافت . بیرون منتظر ماندم تا حاج علی فضلی را ببینم . اولین نفری که بیرون آمد برادر احسان نژاد ، مسئول ستاد تیپ ، بود . بلافاصله پشت سر او حاج جعفرجنگروی بیرون آمد.سلام و احوالپرسی کردم .
🍀حاج علی فضلی نفر بعدی بود . چند تن از فرماندهان گردان ها و بقیه ی اعضای جلسه هنوز مشغول صحبت بودند . حاج علی همین طور که راه می رفت با من شروع به صحبت کرد . من از خط مقدم و مشکلات گفتم .
🍁حاج علی هم برگشت به سمت من و گفت : « امشب باید بزنیم به خط . مرحله ی دوم عملیات امشب شروع می شود." بعد همین طور که به سمت خودروی فرماندهی حرکت می کرد گفت : برو قرارگاه نهم . بگو فلانی گفت ما داریم حرکت می کنیم برای فاو ، ما برای امشب آماده ایم .
🌸از خبر شروع عملیات خوشحال شدم . گفتم چشم و حرکت کردم . من از حاجی فاصله گرفتم و رفتم سمت موتور سوار شدم و آماده ی حرکت شدم. من از حاجی فاصله گرفتم و رفتم سمت موتور.سوار شدم و آماده ی حرکت شدم .
🌱بعد برگشتم و به حاجی نگاه کردم . فاصله ی ما حدود بیست و پنج متر شده بود . حاج علی فضلی نزدیک ماشین بود . حاج جعفر و برادر احسان نژاد در کنارش بودند . داد زدم و گفتم : « حاجی ، قرارگاه نهم کجاست ؟ » هر سه به سمت من برگشتند .
💥 همگی دستشان را به علامت اشاره بالا آوردند و به جایی در سمت چپ من اشاره کردند . من هم برگشتم تا آن سمت را بینم . هنوز دستان این سه فرمانده پایین نیامده بود که صدای مهیب یک انفجار مرااز جا بلند کرد و چند متر آن طرف تر به زمین کوبید !
ادامه دارد...
•┈••✾🍃 دارالقرآن نور🍃✾••┈•
🍃eitaa.com/darolqhorannoor🍃
🍃#بی_قرار🍃(قسمت٦٤)
(وصال ٢ _ رضا صفرزاده)
🍁دود و گرد و غبار همه جا را گرفته بود . بوی باروت مشام من را آزار می داد . چیزی را متوجه نمیشدم . حالت موج گرفتگی داشتم . چند ترکش ریز به بدنم اصابت کرده بود . موتورم پرت شده و بدنم کوفته شده بود . به سختی از جا بلند شدم . دستی به بدنم کشیدم . ظاهر سالم بودم .
🌼کشان کشان جلو رفتم . صدای ناله می آمد . بین محلی که من ایستاده بودم و جایی که آن سه نفر قرار داشتند چاله ی بزرگی ایجاد شده بود! محل این چاله به آن سه نفر نزدیک تر بود . برای همین من سالم بودم . جلوتر رفتم تا آن سه نفر را ببینم . وقتی نزدیک خودروی فرماندهی رسیدم یکباره حالم بد شد !
🌻احسان نژاد ، مسئول ستاد لشکر ، به طرز فجیعی به شهادت رسیده بود . ترکش ها سر و صورت او را متلاشی کرده بودند .حاج جعفر جنگروی به روی زمین دراز کشیده بود . به بدتش که نگاه کردم دیدم ترکش نسبتا بزرگی پهلوی او را شکافته ! حاجی دستش را روی پهلو گذاشته و لب هایش مثل همیشه مشغول ذکر بود .
🌺نمی دانم چه کنم . به سراغ کدامشان بروم ؟! در همین حال با نگاهم به دنبال حاج علی فضلی بودم . خیره خیره به اطراف نگاه می کردم . اما او را نمی دیدم . از اتفاقی که به این سرعت رخ داد شوکه شده یکباره حاج علی را دیدم .
🌹با دیدن او تاب و تحملم را از دست دادم . دیگر وضع خودم را نمی فهمیدم ! داد زدم و دیگر فرماندهان را صدا کردم . چشم راست حاج علی از حدقه در آمده بود ! ترکش شکم او را شکافته وروده هایش بیرون ریخته بود رفتم به سمت حاج علی فضلی ، با دست روده هایش را به داخل ریختم و جلوی شکمش را گرفتم .
🍂میخواستم همان جا او را بخوابانم و کاری انجام دهم اما . ترکش به باکت ماشین خورده بود . بنزین به شدت در کنار ما به زمین میریخت . هر لحظه امکان داشت حادثه ی دیگری رخ دهد.عجیب بود همه ی این حوادث در کمتر از یک دقیقه رخ داد .
🌾فرماندهانی که در جلسه بودند به کمک من آمدند . به کمک آنها حاج علی فضلی را از محل حادثه دور کردیم . حاج جعفر هم تکانی خورد و خودش را برگرداند . در حالتی شبیه سجده قرار گرفت . او با حالتی عاشقانه هنوز مشغول ذکر گفتن بود . پارگی پهلویش بسیار شدید بود ، احساس کردم نفس های آخر را می کشد . ,
🌸سريع قایق را هماهنگ کردیم . این سه نفر را داخل قایق قرار دادیم و حرکت کردیم در همان لحظات حاج جعفر آخرین کلام خود را با پروردگار نجوا کرد . او پس از عمری جهاد خالصانه به یاران شهیدش ملحق شد . حاج جعفر یک عمر عاشقانه خدمت کرد .
🌷 یک عمر از مادرش حضرت زهرا گفت و در ایام فاطمیه و با ذکر یا زهرای به دیدار مادر پهلو شکسته اش شتافت .
ادامه دارد...
•┈••✾🍃 دارالقرآن نور🍃✾••┈•
🍃eitaa.com/darolqhorannoor🍃
🍃#بی_قرار🍃(قسمت٦٥)
(وداع _ خانم محمدی" همسر شهید")
🌹 آخرین ساعات روز شنبه ۲۷ بهمن بود . بعد از نماز مغرب به حاج خانم گفتم که امروز صبح حاج جعفر زنگ زده و با هم صحبت کردیم . خیلی خوشحال شد . ساعتی بعد احساس کردم که در می زنند . رفتم در را باز کردم . یک دفعه رنگ از چهره ام پرید . نفسم به شماره افتاد !
🌷مادر شهیدان وصالی پشت در بود . ایشان را کامل می شناختم . شیرزنی بود که مثل کوه صبر داشت . دو پسرش به شهادت رسیده بودند اما بسیار مقاوم و صبور بود . بنیاد شهید از ایشان خواسته بود که خبر شهادت رزمندگان را به اطلاع خانواده آنها برساند . حضور ایشان در آن موقع شب چه معنایی جز خبر شهادت داشت ؟!
🌻 اما من امروز صبح با حاجی حرف زدم.مگر می شود ؟! با چهره ای در هم و گرفته گفتم :«خانم وصالی چی شده ؟ »
گفت : چیزی نشده آمده ام به شما سر بزنم و حال خودم را نمی فهمیدم . دستانم می لرزید . دوباره ملتمسانه گفتم : « باید بگویید چه شده ، من طاقتش را دارم ! »
🍁اما ایشان همچنان کتمان می کرد . یک باره احساس کردم جعفر آنجاست . یاد حرفی افتادم که صبح همان روز به من گفت . « صدایت به گوش نامحرم نرسد گویی جعفر این صحنه را پیش بینی کرده بود !
🌺بالاخره آن شب ، خانم وصالی گفت که خبر داده اند حاج جعفر جنگروی مجروح شده ، اما همه فهمیده بودیم که آمدن ایشان به خاطر خبر شهادت است . هر بار که می خواستم با صدای بلند گریه کنم یاد حرف حاجی می افتادم ناله بی صدا و گریه از درون بسیار سخت تر از شیون زدن و فریاد کشیدن است .
🍀 از خبر شهادت حاجی سه روز گذشت . اما از پیکر حاجی خبری نبود . این سه روز مثل سه سال گذشت . هر کسی از راه می رسید چیزی می گفت . روزهای عمر ما بود . یکی می گفت اشتباه کرده اند . خبر داده اند جعفر توی خط مقدم است .
🌾 دیگری می گفت مجروح شده ، برده اند بیمارستان - آن یکی می گفت هیچ خبری از او نیست شاید مفقود شده و ...چقدر سخت بود بی خبری ! به خاطر عملیات حتی به نیروهای تیپ هم خير شهادت حاجی را نگفته بودند .
🌼بعد از سه روز پیکر شهید را آوردند . قرار شد پیکر حاجی را صبح روز بعد از مسجد موسی ابن جعفری در خیابان آیت الله سعیدی به سمت منزل شهید تشیع کنند .
🍃شب بود که مقابل عکس حاجی نشستم و شروع کردم به درد دل کردن گفتم : « حاجی من می خواهم پیکر شما را بینم . شما وصیت هایی داشتی که باید عمل کنم ، اما می دانم که م که شما دوست نداری در مقابل نامحرم قرار بگیرم . شما از روز اول نسبت به ناموس خودت غیرت داشتی ، خودت شرایط را مهیا کن تا شما را خوب ببینم و وصیت شما را اجرا کنم . کاری کن که کسی همسرت را نبیند ."
🌺 مطمئن بودم که حاجی حرف هایم را شنید . شک نداشتم که خودش شرایط را مهیا می کند . صبح بعد از نماز دیگر خواب به چشمانم نمی آمد . هوا هنوز تاریک بود . احساس کردم در می زنند .یکی از دوستان شهید پشت در بود . آمده بود خبر بدهد که پیکر حاجی را آورده اند مسجد موسی ابن جعفر اگر می خواهید با شهید وداع کنید بیایید!
🌹به تصویر حاجی نگاه کردم . از او تشکر کردم و به همراه حاج خانم و دیگر خانم های فامیل راهی مسجد شديم . نشستم مقابل تابوت حاجی ، دوستان او در تابوت را باز کردند و رفتند . حالا ما بودیم و پیکر حاج جعفر . چهره ی نورانی او مقابلم بود . هیچ تغییری نکرده بود . گویی به خواب عمیقی فرو رفته .
🌱 با خودم گفته بودم که اگر با چنین صحنه ای روبرو شوم حتما از هوش خواهم رفت . اما خدا به انسان صبر می دهد . شروع کردم به صحبت با حاجی . بعد هم حلقه ی ازدواج او را ، که یک انگشتر عقیق با نام پنج تن بود ، دستش کردم . این وصیت حاجی بود . با خودم گفتم پنج آیت الکرسی به نیت پنج تن بخوانم . شروع کردم به خواندن .
🌻 هر بار که می خواندم دچار اشتباه میشدم ! وسط آیت الکرسی یک باره این آیه به زبانم می آمد : واستعينوا بالصبر و الصلوة ... شمارش کردم، دوازده بار این آیه را به جای ادامه ی آیت الکرسی خواندم ! نمیدانم چرا این طور شده بود .
🌷 اما هر بار هم که می خواندم احساس می کردم صبر و تحمل من بیشتر می شود! بالاخره پنج بار آیت الکرسی و بعد زیارت عاشورا را خواندم . بعد به چهره ی نورانی حاجی خیره شدم . آرام آرام خوابیده بود . گویی اولین بار است که او چنین آرامشی دارد . هیچ گاه خواب راحت نداشت . او همیشه در حال انجام خدمت و تلاش بود .
ادامه دارد...
•┈••✾🍃 دارالقرآن نور🍃✾••┈•
🍃eitaa.com/darolqhorannoor🍃
🍃#بی_قرار🍃(قسمت٦٦)
(تشییع _خانواده شهید)
🌷 عملیات والفجر ۸ مراحل حساسی را پشت.می گذاشت . برای اینکه روحیه ی نیروها تضعیف نشود . تا سه روز درباره ی شهادت حاج جعفر حرفی نزدند . همه ی خانواده نگران بودند . بیشتر نگران مادر بودیم . او بیشتر از همه به حاج جعفر علاقه داشت . حال مادر مساعد نبود . می ترسیدیم که اتفاقی برایش بیفتد .
🌸آخرین روز بهمن ماه پیکر حاجی آماده تشیع شد . همزمان مراسم تشیع شهدای حمله ی عراق به هواپیمای فرماندهان( شهید محلاتی و ... ) نیز برگزار می شد . برخی می گفتند حاج جعفر را با آنها تشييع کنید . چند نفری می گفتند صبر کنید تا یک مراسم بزرگ و مفصل بگیریم . اما حاج جعفر اهل این حرفها نبود .
🍃او تا زنده بود از شهرت و مطرح شدن فراری بود . او عاشق مادر بی نشان رزمندگان حضرت زهرا باع بود . ترکشی که بر پهلویش نشسته بود این عشق را اثبات می کرد . و نشانه ی همیشگی عاشقان مادر ، گمنامی است ! مراسم تشییع از مسجد موسی ابن جعفر آغاز شد .
🌻علیرضا و مهدیه ، دوکودک خردسال حاج جعفر ، کنار پیکر پدر حضور داشتند . کسی با رسانه ای خبر شهادت او را اعلام نکرد . نیروهای لشکر هم در منطقه بودند . حاجی در غربت شدیدی قرار داشت . اما عجیب بود ، مراسم تشیع او بسیار با شکوه برگزار شد . همه آمده بودند . همه قشری در تشییع او حضور داشتند و گریه می کردند .
🍃مادران شهدا گویی فرزند خود را از دست داده اند . کسی باور نمی کرد اما خیابان های اطراف همگی بسته شدند ، خیابان بهشت که اکنون به نام شهیدان جنگروی نام گذاری شده و خیابان خاوران کاملا بسته شد . طول جمعیت به کیلومترها می رسید .
🌾در بهشت زهرا نام برخی برای تدفین ، قطعه ی سرداران را پیشنهاد کردند . اما حاجی گمنامی را بیشتر دوست داشت . سردار بی قرار جبهه ها ، دلاور گمنام میدان های سخت ، حاج جعفر جنگروی در کنار سنگ یادبود برادرش در ابتدای قطعه ۲۶ به خاک سپرده شد .
***
🌷 از شهادت حاج جعفر چند روزی گذشت . چند نفر از رفقایش هر روز در خانه ی ما بودند . علی خرمدل یکی از آنها بود . ناله می زد و گریه می کرد . فراق حاج جعفر را نمی توانست تحمل کند . می گفت بعد از ابراهیم هادی دلمان به حضور حاج جعفر گرم بود . اما او هم رفت .
🌼على خرمدل از عاشقان حضرت صدیقه طاهره بود . او دو ماه بعد با گلولهای که به پهلویش اصابت کرد به شهادت رسید و در کنار مزار حاجی به خاک سپرده شد . اما یکی از رفقای حاجی هنوز باور نمی کرد که جعفر رفته باشد .
🍃در خانه ی ما نشسته بود و حرف نمی زد . همین طور به عکس حاجی خیره شده بود . آنها از روز اول با هم بودند . از ورود به سپاه از درگیری های خرمشهر و ... بعد هم از سپاه استعفا داد . او دلاورمرد شجاعی بود به نام حاج حسین پروین . حاج حسین بعد از چند روز تصمیم خودش را گرفت .
🌷یکی از دوستان حاجی به او گفت : « تو اگر برای جعفر ناراحتى ، جای خالی او را پر کن . » او هم راهی منطقه شد . همه می دانستند که حسین پروین در نحوه ی فرماندهی فوق العاده است . حسین بلافاصله به ستاد لشکر سیدالشهدا بالا رفت . خون حاجی باعث شد که بسیاری از دوستانش نظیر حسین پروین راهی منطقه شدند تا جای خالی او را پر کنند .
ادامه دارد...
•┈••✾🍃 دارالقرآن نور🍃✾••┈•
🍃eitaa.com/darolqhorannoor🍃
🍃#بی_قرار🍃(قسمت٦٧)
(عید غدیر _ خانم محمدی" همسر شهید")
🌺حاجی خیلی با محبت بود . در عین حال که یک فرمانده و در گیر کار جنگ بود اما به خانواده بسیار اهمیت می داد . وقتی مرخصی می آمد همیشه با روی باز وارد خانه می شد . هر چه مشکلات و گرفتاری ها برایش پیش آمده بود پشت در خانه قرار می داد و با لبی خندان وارد خانه می شد .
🌸اما یکی از ویژگی های خاص حاج جعفر اهمیت به عید غدیر بود . در روایت است که این روز یکی از اعياد بزرگ شیعیان است که هدیه دادن در آن تأکید شده برای همین حاج جعفر که در مسائل دینی عالم بود بسیار به این روز بزرگ حساس بود . در ایام عید غدیر همیشه با دستی پر به خانه می آمد .
🍃 همیشه برای من هدیه تهیه می کرد و به سنت حسنه این روز بزرگ عمل می کرد . خودش می گفت ولایت اساس دین ماست . برای همین باید این روز بزرگ را که آغاز ولایت مولاست با شکوه برگزار کنیم . حتی روزی که بعد از عملیات رمضان در بیمارستان بستری شده بود ، عید غدیر را فراموش نکرد !
🌾 وقتی به ملاقاتش رفتم اصلا حال خوبی نداشت . با این حال عید غدیر را به من تبریک گفت . وقتی همه از کنار ما رفتند دستش را زیر بالش برد و یک اسکناس هزارتومانی نو به من هدیه داد و گفت :« من نمی توانم ، برو یک هدیه ی خوب بگیر . »
🌼چند سالی از شهادت حاجی گذشته بود . یک ماه بود که به شدت مریض شده بودم . هر روز چند قرص آنتی بیوتیک می خوردم . اما مشکل حل نشد . یکی از همسایگان به دیدنم آمد و گفت : « برای محرم احتیاج به ظرف و ظروف برای حسینیه داریم . شما معلم هستی ، خانواده ی شهید هستی ، خانم های محل بیشتر شما را قبول دارند .
🌷 بعد یک دسته قبض به من داد تا با اهالی صحبت کنم . من هم با وجود مریضی شدید قبول کردم . مبلغ خوبی جمع شد . تحویل مسئول هیئت دادم و برگشتم به خانه . هنوز به سختی مریض بودم . دراز کشیدم . شب عید غدیر بود . به یاد حاج جعفر بودم . چقدر به این ایام اهمیت می داد . یکباره دیدم جلوی در ایستاده !
🌱خودش بود . با چهره ای بسیار نورانی و خندان . پیراهن سفید بلندی بر تنش بود . جلو رفتم . در چارچوب در ایستاد و داخل نیامد . همان جا شروع کرد به حال و احوالپرسی . بعد یک بسته ی زیبا به من هدیه داد و از کار آن روز من تشکر کرد . بسته را باز کردم.یک دستبند طلا که بسیار زیبا و درخشنده بود داخل آن قرار داشت.
🌹خیره شده بودم به دستبند و همین طور از حاج جعفر تشکر می کردم . آن قدر این دستبند درخشنده بود که نمی توانستم درست آن را نگاه کنم . در حال و هوا بودم که یکباره از خواب پریدم .
🌟فهمیدم حاجی هنوز هم خانواده را ترک نکرده ؛ زیرا شهید زنده است . من یقین داشتم که او همیشه با ما خواهد بود اگر ما با او باشیم . من به فرزندانم گفته ام تا زمانی که نام و یاد حاج جعفر در خانه ما زنده باشد گمراه نخواهیم شد .
ادامه دارد....
•┈••✾🍃 دارالقرآن نور🍃✾••┈•
ایتا:👈
http://eitaa.com/darolqhorannoor
شاد:👈
https://shad.ir/noorqom
🍃#بی_قرار🍃(قسمت٦٨)
( حجاب و حیا ١ _ خانم محمدی" همسر شهید")
🌺خیلی اهمیت می داد . حاج جعفر بسیار غیرتی بود . دربارهی مادر و خواهر و همسرش بسیار دقت می کرد که حجاب درستی داشته باشند . خودش هم وقتی از خانه بیرون می رفت همیشه سر به زیر بود . می گفت چادر برای زن یک نوع حفاظ و پوشش است . چادر امنیت زن را تضمین می کند .
🌸 برای زن شخصیت و وقار می آورد . با اینکه همه ی اهل خانه به موضوع حجاب بسیار اهمیت میدادیم اما خودش به صورت علمی روی این موضوع کار کرده بود . کتاب مسئله ی حجاب شهید مطهری را خوانده بود و برای ما نقل می کرد . هیچ وقت هم حرفش را با تندی بیان نمی کرد .
🍃 دلیل و استدلال می آورد . حتی برای کوچک ترها می گفت : زنی که در کوچه سر به زیر باشد و حیا و عفت داشته باشد مورد عنایت حضرت زهرا است . بیشترین چیزی که سالهای آخر او را آزار می داد نحوه ی حجاب برخی زن ها بود .
🌻حاجی نمی توانست بعد از این را ببیند . گویی میدید که فساد و بی بندوباری در جامعه زیاد خواهد شد . برای همین مرتب در کوچه و خیابان امر به معروف می کرد .
🌾برای همین وقتی در جمع خانه بود برای ما از احادیث حجاب می گفت . اینکه امیرالمومنین بالا در وصیت خود به امام حسن مجتبی فرمود : « با پوشش و حجابی که برای همسرانت قرار میدهی ، چشم آنان را از هوس و حرام باز میداری ؛ زیرا حجاب برای آنها ثبات بیشتری به ارمغان می آورد .
🍀 یا در جایی دیگر پیامبر فرمودند : « صیانت زن ، ( و حجاب کامل ) او را شاداب تر و زیبایی اش را پایدارتر می کند . » حالا بعضی وقت ها که به خیابان می روم به حرف حاجی میرسم.چرا برخی با بدحجابی و بی حیایی زندگی خود را تباه می کنند ؟!
**
🌷 ده سال گذشت . حالا مهدیه من سیزده ساله شده . او میدید بسیاری از دوستانش بدون چادر به خیابان می آیند و به راحتی با نامحرم حرف می زنند و من به این دخترم چه باید می گفتم ؟! شرایط مدرسه و محیط اجتماع خصوصا در تهران برای او سخت بود . یک شب مهدیه اصرار کرد که می خواهم با مانتو بیرون بیایم ! کمی با او صحبت کردم .
🍁 اما فایده نداشت . او در شرایط سنی خاصی بود . دوره راهنمایی و دوستانی که به این مسائل اهمیت نمی دادند و ........ رفتم جلوی قاب عکس جعفر و گفتم : « حاجی مهدیه دختر توست . من هر چه گفتم بی فایده بود . خودت باید این مشکل را حل کنی ! » با دخترم حرکت کردیم و از خانه بیرون رفتیم . آخر شب بود .
🌾تا سر خیابان با مانتو آمد و برگشتیم . ناراحت بودم که شاید از فردا دیگر چادر را کنار بگذارد . صبح شد . صبحانه خوردیم و آماده شدیم که برویم مدرسه . مهدیه چادرش را برداشت . سرش کرد اما بهتر از قبل !
🌟حجاب او از قبل کامل تر شده بود ، با خوشحالی به قد و بالای دخترم نگاه می کردم . گفتم : « چه شد ؟! نمی خواهی با مانتو بروی ؟ » گفت : "نه مامان . این طوری انسان محفوظ تر و با حياتر است ." بعد شروع کرد برای من از اهمیت حجاب و حیا تعریف کردند .
🍃 من تعجب کردم . گفتم : « مهدیه ، این حرف های خودت است ؟! » اشک در چشم هایش جمع شده بود . گفت : « نه ، اینها نظر باباست ! » بعدها فهمیدم که آن شب به خواب مهدیه آمده بود و مشکل دخترش را حل کرده بود.
ادامه دارد...
•┈••✾🍃 دارالقرآن نور🍃✾••┈•
ایتا:👈
http://eitaa.com/darolqhorannoor
شاد:👈
https://shad.ir/noorqom
🍃#بی_قرار🍃(قسمت٦٩)
( حجاب و حیا ٢ _ خانم محمدی" همسر شهید")
🌹مهدیه به سن ازدواج رسیده بود . مرتب برایش خواستگار می آمد . من نه توان و وقت تحقیقات از خواستگار را داشتم نه می توانستم . برای همین باز هم به سراغ حاج جعفر رفتم . من هر بار مشکلی برایم پیش می آمد سراغ مزار حاجی میرفتم . یک زیارت عاشورا می خواندم و خدا را به آبروی حاجی قسم میدادم .
🌼بارها این کار را کرده بودم و نتیجه گرفتم . این بار هم از خدا خواستم مرا کمک کند . گفتم : « حاجی ، هر خواستگاری که می بینی برای دخترت مناسب است خودت شرایط را مهیا کن . هر که را هم مناسب نیست خودت او را منصرف کن ! »
🍀باور کنید یکی دو بار تا مراحل آخر قبل از ازدواج رفتیم اما یکباره همه چیز به هم خورد . تا اینکه خانواده ی خوبی به خواستگاری دخترم آمدند . همه ی شرایط یک باره مهیا شد . گویی خود حاج جعفر همه چیز را مهیا می کرد !
🌸 مراسم ازدواج به خوبی و سادگی برگزار شد . جوان مؤمن و بسیار خوبی با دخترم ازدواج کرد . آنها سال هاست که به خوبی زندگی می کنند . و می دانند که همه اینها از برکت ایمان و پاکدامنی است .
****
🍁 خانمی از بستگان ما بود . مسلمان بود اما به حجاب و انقلاب و شهدا هیچ اعتقادی نداشت چهار سال در گیر مشکلات شدید خانوادگی بود . دیگر به آخر خط رسیده بود . یک روز با من صحبت کرد و از مشکلاتش گفت . می خواست او را راهنمایی کنم . گفتم : « فردا چادر سرت کن و با طهارت بیا اینجا می خواهیم به جای مهمی برویم ! » فکر کرده بود می خواهیم برویم زیارت اما با هم رفتیم سر مزار جعفر .
🍃گفتم : « هر چه می خواهی اینجا بگیر . فقط قول
بده حجابت را حفظ کنی و در نمازهایت دقت کنی . » او هم با دل شکسته نشست و شروع به خواندن دعا کرد .
🌟هفته ی بعد وقتی به سراغ مزار حاج جعفر رفتم همان خانم را دیدم ! داشت شیرینی پخش می کرد . وقتی من را دید گفت :" باور نمی کنی ، خیلی سریع مشکل من حل شد . آمده ام برای تشکر!"
ادامه دارد...
•┈••✾🍃 دارالقرآن نور🍃✾••┈•
ایتا:👈
http://eitaa.com/darolqhorannoor
شاد:👈
https://shad.ir/noorqom
🍃#بی_قرار🍃(قسمت٧٠)
نامه ای از پدر
🌹سال ۱۳۶۴ حاج جعفر از سفر حج نامه هایی برای خانواده فرستاده بود . در زیر قسمتی از آن آمده است . خدمت پدر و مادر عزیزم سلام عرض می کنم .
🌼همچنین خدمت برادر بزرگم ، آقا شهاب و آقا مهدی سالار ، سلام عرض می کنم . همچنین خدمت برادر شهیدم استاد عزیزم ، علی آقا و تمام شهدای عزیزی که جهت اعتلای نام اسلام از جان خود گذشتند .
🍀که اگر نبود این کار آنها این همه حاجی با این عزت و شرف که در بین مسلمانان پیدا کرده اند نمی توانستند برای زیارت خانه ی خدا و پیامبر و ائمه ی مظلوم بقیع حضور پیدا کنند . به دیگر برادرانم سلام می رسانم . و شما تنها خواهر عزیزم . امیدوارم که حالت خوب بوده و بهتر شده باشد .
🍁ما از شما که تنها خواهرمان هستی خیلی توقع داریم . باید بیشتر به فکر خودت باشی و حضرت زینب را الگوی خود قرار دهی . به اصغر آقا و حاج خانم ( پدر و مادر همسرم ) سلام می رسانم . امیدوارم حالتان خوب باشد .
🌺ما جز زحمت برای شما نداشتیم . خداوند به شما خبر بدهد . اما جگر گوشه ها ، اول عزیزم مهدیه خانم . دختر باهوش ، دختر با تربیت و خلاصه دختر مطلوبم .
🌻بابا جان ، تو باید به این گونه دوری ها عادت کنی ( البته عادت داری ) ولی باید بیشتر از این ها ساخته شوی آخر پدر پیر تو روی تو خیلی حساب باز کرده عزیزم ، تو زندگی دنیایی ات را خوب شروع کردی و خب خداوند هم تو را و پدر و مادرت را آزمایش کرد .
🍃 آری دخترم ، خوب هستی خوب تر باش ، هیچ گاه حرف بد نزن . مراقب برادرت باش . همان طور که برای عروسک سفارش کردی مادر و پدر به قولشان عمل کردند . ما قبل از همه به فکر شما بودیم .
🌷مهدیه خانم ، اول امام را دعا کن . بعد رزمندگان اسلام و بعد مجروحان و بعد پدر و مادرت را از خدا آرزوی سلامتی برای همه ی بچه هایی را که از پدر و مادرشان دور هستند دارم .
🌴و تو ای گل آقا ، ای پسر خوشگل ، ای پسر باهوش ، ای پسر شجاع ، و ای سرباز و رزمنده و شهید آینده ی اسلام . محمدحسین عزیزم ( نام شناسنامه ای علیرضا) بدانید که فرزندان خلف ، بهترین مال دنیا و بهترین ذخیره ي آخرت برای والدینشان هستند .
🌹 هیچ پدر و مادری نمی تواند دوری فرزندانش را تحمل کندالا در یک صورت و آن هم طريق خداست .
ادامه دارد...
•┈••✾🍃 دارالقرآن نور🍃✾••┈•
ایتا:👈
http://eitaa.com/darolqhorannoor
شاد:👈
https://shad.ir/noorqom
🍃#بی_قرار🍃(قسمت آخر)
وصیت نامه
🌹حاج جعفر دست به قلم خوبی داشت . قبل از سفر حج وصیتنامه نوشت . چند متن کوتاه هم از ایشان به جا مانده است . اما اصل وصیتنامه ی ایشان که قبل از آخرین عملیات نوشته بود و طولانی نیز بوده مفقود شد!
🌼در زیر چند متن از وصیتنامه ی حج و دست نوشته های حاجی انتخاب شده . "و من يخرج من بيته مهاجر الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع آجره على الله . " یکی از وظایف حجاج در مقدمات حج این است که وصیت کنند ؛ زیرا مناسک حج قیامت عینی است .
🌻لذاست که باید حاجی خود را برای آن صحنه مهیا و تمام حساب و کتاب خویش را مکتوب کند . کعبه قبله و مطاف جانهای مردم است ، و تمام مسلمان زندگی و مرگشان به سمت آن است ، و آهنگ به سوی آن همان هجرت به سوی خداست .
و اگر مرگی در این راه اتفاق افتد پاداش مهاجر الی الله را دارد . و اجر او را خدا شخصا تعهد فرموده . خداوند تبارک و تعالی به این جانب سعادتی بس بزرگ نصیب کرده که آن مشرف شدن به حج است.
🌸در همین رابطه مسائلی را که وظیفه ی یک انسان
مسلمان است ذيلا اظهار می دارم . از دار دنیا دو فرزند دارم به نام های مهدیه و محمدحسین که باید دو سرباز فداکار اسلام و انقلاب اسلامی باشند . دوست دارم که آنها کنار پدر و مادرم زندگی کنند
🌼 حاج جعفر سپس درباره ی حق الناس ( طلبها و بدهکاری ها ) صحبت کرد . سپس اضافه کرد : در خاتمه پدر و مادر عزیزم . من هر چه دارم از شما دارم . آن هم به واسطه ی لقمه حلالی است که پدرم به ما داد . و تو ای مادرم . به یاد ندارم که یک بار بدون روسری تو را دیده باشم . من تو را یکی از بهترین و فداکارترین مادرها می دانم .
🍀و شما ای برادران عزیزم . خدا به شما توفیق دهد که بیشتر و بهتر از قبل به اسلام خدمت کنید . و خداوند همیشه شما را در خط امام و انقلاب حفظ کند . ان شاء الله والسلام علیکم و رحمت الله بنده حقیر خدا جعفر جنگروی
*
🌹خدایا تو خود میدانی که بیشتر اوقات در فکر این هستم که توشه ای جهت آخرت کسب کنم ولی هر چه فکر می کنم بهتر از این نمی یابم که به سپاس نعمات بیکران خدا،جان ناقابل خود که برای خودم گرانبهاترین سرمایه است را فدای راهت کنم .
🌷خدایا خود آگاهی که در شب هایی که خواب دوستانت ، یعنی شهدا را می بینم چقدر افسوس میخورم که نمی توانم خود را به قافله ی آن بزرگواران برسانم و در اوقاتی فکر می کنم آیا این نعمت بزرگ نصیب من درمانده هم خواهد شد یا نه ، در این مطلب می مانم . و فقط مجدد از آن شهدا می خواهم که به خوابم بیایند .
•┈••✾🍃 دارالقرآن نور🍃✾••┈•
ایتا:👈
http://eitaa.com/darolqhorannoor
شاد:👈
https://shad.ir/noorqom