او
میجنگید تا پیروز شود،
و من
میجنگیدم تا برایش بمیرم،
و اسم این حماقت ؛
"عشق" بود.
میبینی؟ طوری در رنجکشیدن ماهر شدهای، که گاهی خودت هم زخمهایت را از یاد میبری.
و اما عزیزم دیدی؟
دیشب هم صبح شد!
خیلی سخته ادای محکم بودن رو در بیاری، وقتی تو خودت فرو ریختی.
خیلی سخته به اجبار لبخند بزنی، وقتی تو قلبت گریه می کنی.
خیلی سخته همه حسرت خوشبختیت و حال خوبت و بخورن، وقتی که فقط خودت می دونی خیلی وقته که کم آوردی.