eitaa logo
داستانهای کوتاه و آموزنده
3.1هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
3.8هزار ویدیو
36 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم بیایید از گذشتگان درس عبرت بگیریم تاخود عبرت آیندگان نشدیم ⭕️ @dastan9 🇮🇷 ⭕️ http://Splus.ir/dastan9 🇮🇷 ⭕️ https://eitaa.com/dastan9 🇮🇷 ادمین کانال https://eitaa.com/yazahra_9 تبادلات 🌹 https://eitaa.com/yazahra_9
مشاهده در ایتا
دانلود
. خالده ترکی عمران؛ زنی از اهالی بصره عراق. شغل : معلم. در تاریخ 4 اپریل 2016 در حالیکه با ماشین شخصی خود روانه محل وظیفه اش بود، ماشین نزدیک به وی بر اثر کمین دچار انفجار و حریق میگردد و ماشین وی نیز آتش میگیرد. خانم خالده درحالیکه لباسش آتش گرفته بود از ماشینش پیاده میشود اما بعد از اینکه متوجه میشود که پوشاک تنش درحال سوختن است و جسمش عریان خواهد گشت، به غیرت و حیاء میاید و راضی نمیشود تا جسمش در مقابل مردم عریان گردد، بناءً دوباره طرف ماشینش برمیگردد و دروازه را باز نموده داخل ماشین می نشیند. یکی از افراد پلیس درحالیکه گریه میکرد باصدای بلند فریاد میزند که من مانند برادرت هستم، از ماشین پیاده بشو ترا با لباس خودم میپوشانم؛ اما وی از پایین شدن امتناع میورزد و ترجیح میدهد بسوزد تا مبادا کسی جسمش را ببیند. عراقی ها وی را شهیدِشرف وناموس، لقب گذاشتند. و در میدان هوایی بصره اطراف ماشینش حفاظی کشیدند از وی تندیس ساختند تا یادش جاویدان بماند. نکته: یکی بخاطر ترس از عریان شدن جان میدهد و دیگری برای عریان شدن به خیابانها میاید ⭕️ @dastan9 ❤️🦋
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد، بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد. پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت. وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه به زبان آورد. فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟ شوهر فقط گفت: عزیزم دوستت دارم عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال بود.هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. به علاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد. 🌟درس ِ اخلاقی : گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم،چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنج هایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید. اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت. حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید، حاد نیستند ! ⭕️ @dastan9 ❤️🦋
📚حکایت و داستان پند آموز حکایت زیبا و پند آموز پنجره و آینه جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟ جواب داد: آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد. بعد آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی؟ جواب داد: خودم را می‌بینم. دیگر دیگران را نمی‌بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده‌ی اولیه ساخته شده‌اند، شیشه. اما در آینه لایه‌ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شی‌ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن. وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آنها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست‌شان بداری. ⭕️ @dastan9 💐❤️
خدا به موسی (ع) فرمود : ✅ای موسی!من سه کار برای تو انجام می دهم تو نیز در مقابل سه عمل انجام ده. وی عرض کرد :آنها چیستند؟ خداوند فرمود من نعمت های بی منت به تو می دهم تو هم اگر به کسی چیزی دادی منت مگذار 🍃 من عذر و توبه تورا می پذیرم هرچند نافرمانی بسیار کرده باشی ,تو نیز عذر جفاکاران را بپذیر. 🍃من عمل فردا را امروز نمی خواهم ,تو هم روزی فردا را امروزازمن نخوا ⭕️ @dastan9 ❤️🦋
✍️ 👈 کردن نفس 🔸خواجه ثروتمندی که کلاهبردار بازار بغداد بود، از بغداد عزم حج کرد. بار شتری بست و سوار بر شتر عازم شد تا با آن به مکه رود. چون مراسم عید قربان شد، شتر خود را قربانی کرد و بعد از اتمام حج، شتری خرید تا بازگردد. از حج که بازگشت، بعد از یک ماه در بغداد باز در معامله دروغ گفت و توبۀ خود بشکست. عهد کرد تا سال دیگر به مکه رود و رنج سفر بیند تا خداوند گناهان او را ببخشد. باز شتری برداشت و سوار شد تا به مکه رود. خواجه را پسر زرنگی بود، پدر را در زمان وداع گفت: «ای پدر! باز قصد داری این شتر را در مکه قربانی کنی؟» پدر گفت: «بلی!» 🔻پسرش گفت: «این بار شتر را قربانی و آنجا رها نکن. این بار نفس خودت را همانجا قربانی کن تا برگشتی دوباره هوس گناه نکنی. تو اگر نفس خود را قربانی نکنی اگر صد سال با شتری به مکه روی و گله‌ای قربانی کنی، تأثیر در توبۀ تو نخواهد داشت.» ⭕️ @dastan9 ❤️🦋
داستانهای کوتاه و آموزنده
مروری بر نکات جلسه دوازدهم(۱۴۰۱/۰۳/۱۶): استرسی که کارمند شرکت تحمل کرد، را درک می کردم عاقبت مسئولی
13_Mostanade_Soti_Shonood_Aminikhaah.ir.mp3
17.44M
مروری بر نکات جلسه سیزدهم واقعه هشتم روزی که به بدنم برگشتم وضعیت جنگ اسرائیل درغزه التماس والتهابی که به درگاه خدا داشتم گردابی از نور که من را به دشت بسیار نورانی برد ابر سیاهی که نصف آسمان را گرفت فرشته هایی که مسلح بودند. فرشته هایی که امر الهی به دست آنهاست⁦ ما ثابت بودیم زمین گرد ما میرخید. با یک اشاره اش، اسرائیل نابود می شد. نقش نیت واراده شیعیان در پیشبرد اهداف افرادی که از جنگ، رضایت خدا را در نظر نداشتند. سران جنگی که با اسرائیل بسته بودند با یک چرخش زمین، یمن را می دیدم حجاب هایی که با اراده او کنار می رفت. نیت هرکس از جنگ را می فهمیدم تفرقه ای که در عراق بود جنگ عراق، جنگ قدرت بود افرادی که خود را به آمریکا نزدیک می کردند کسی به دنبال رضایت خدا نبود به ایران هم سر زدم. دیدم دوتا ملک از ملائکه که کمک می کردند. همه دنبال اثبات منیت خود بودن ملائکه مخصوص به جهاد ما غائبیم افرادی که با دستور آنها، کارها پیش می رود. سکینه ای که بعد از دیدن تمثال امام، به من دست داد. همه عالم هستی در اختیار ماست وما غافلیم مقام حضرت آقا جنگ اطلاعاتی که درگیر آن هستیم. ⭕️ splus.ir/dastan9 ❤️ ⭕️ https://eitaa.com/dastan9 ❤️
📖 تقویم شیعه ☀️ امروز: شمسی: دوشنبه - ۲۰ تیر ۱۴۰۱ میلادی: Monday - 11 July 2022 قمری: الإثنين، 11 ذو الحجة 1443 🌹 امروز متعلق است به: 🔸سبط النبي حضرت امام حسن مجتبی علیه السّلام 🔸سیدالشهدا و سفينة النجاة حضرت امام حسین علیهما السّلام ❇️ وقایع مهم شیعه: ا 🔹نوشتن دعای صباح توسط امیر المومنین، 25ه-ق 📆 روزشمار: ▪️4 روز تا ولادت امام هادی علیه السلام ▪️7 روز تا عید الله الاکبر، عید سعید غدیر خم ▪️19 روز تا آغاز ماه محرم الحرام ▪️28 روز تا عاشورای حسینی ▪️43 روز تا شهادت امام سجاد علیه السلام ▪️68روز تا اربعین ⭕️ @dastan9 ❤️🦋
✅محفوظ ماندن از بلایا، نتیجه شاد کردن دل مومن ✍آیت‌الله بهجت(ره): وقتی دل مؤمنی را شاد كنید، خدا از لطف، مَلکی را خلق می‌کند که آن مَلک، شما را از بلاها و تصادفات و ... حفظ ‌می‌كند. این که می‌بینید در برخی تصادفات بعضی‌ها محفوظ می‌مانند در حالی که به نفر کناری آن‌ها آسیب وارد می‌شود به سبب این است که آن شخصِ محفوظ مانده، در مسرّت اهل ایمان نقش داشته است. 📚 برگی از دفتر آفتاب، ص ١٨۴ ⭕️ @dastan9 ❤️🦋
🌸🍃 داستان واقعی یه بود تو مشهد. هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!! یه روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا و غذا خوردن که دید یه ماشین با آرم ”ستاد جنگهای نامنظم“ داره تعقیبش می کنه. شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت: ”فکر کردی خیلی مَردی؟!“ رضا گفت: بَروبَچه ها که اینجور میگن.....!!! چمران بهش گفت: اگه مَردی بیا بریم جبهه!! به غیرتش بر خورد، راضی شد و راه افتاد سمت جبهه......! مدتی بعد.... شهید چمران تو اتاق نشسته بود که یه دفعه دید داره صدای دعوا میاد....! چند لحظه بعد با دستبند، رضارو آوردن تو اتاق و انداختنش رو زمین و گفتن: ”این کیه آوردی جبهه؟!“ رضا شروع کرد به فحش دادن. (فحشای رکیک!) اما چمران مشغول نوشتن بود! وقتی دید چمران توجه نمی کنه، یه دفعه سرش داد زد: ”آهای کچل با تو ام.....! “ یکدفعه شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد و گفت: ”بله عزیزم! چی شده عزیزم؟ چیه آقا رضا؟ چه اتفاقی افتاده؟“ رضا گفت: داشتم می رفتم بیرون که سیگار بخرم ولی با دژبان دعوام شد!!!! چمران: ”آقا رضا چی میکشی؟!! برید براش بخرید و بیارید.....!“ چمران و آقا رضا تنها تو سنگر..... رضا به چمران گفت: میشه یه دو تا فحش بهم بدی؟! کِشیده ای، چیزی؟!! شهید چمران: چرا؟! رضا: من یه عمر به هرکی بدی کردم، بهم بدی کرده....! تا حالا نشده بود به کسی فحش بدم و اینطور برخورد کنه..... شهید چمران: اشتباه فکر می کنی.....! یکی اون بالاست که هر چی بهش بَدی می کنم، نه تنها بَدی نمی کنه، بلکه با خوبی بهم جواب میده! هِی آبرو بهم میده..... تو هم یکیو داشتی که هِی بهش بَدی می کردی ولی اون بهت خوبی می کرده.....! منم با خودم گفتم بذار یه بار یکی بهم فحش بده و منم بهش بگم بله عزیزم.....! تا یکمی منم مثل اون (خدا) بشم …!🌹🍃 رضا جا خورد!.... ..... رفت و تو سنگر نشست. آدمی که مغرور بود و زیر بار حرف کسی نمی رفت، زار زار گریه می کرد! تو گریه هاش می گفت: یعنی یکی بوده که هر چی بدی کردم بهم خوبی کرده؟؟؟؟ وقت اذان شد. رضا اولین نماز عمرش بود. رفت وضو گرفت. ..... سر نماز، موقع قنوت صدای گریش بلند شد!!!! وسط نماز، صدای سوت خمپاره اومد. پشت سرِ صدای خمپاره هم صدای زمین افتادن اومد..... رضارو خدا واسه خودش جدا کرد......! (فقط چند لحظه بعد از توبه کردنش😔) یه توبه و یه نماز واقعی........🌹🍃 💓 خاطرات شهید مصطفی چمران ⭕️ @dastan9 ❤️🦋
📌 خدایا شکرت… 📱 صفحات فضای مجازی رو بالا و پایین می‌کردم که متوجه شدم اکثر صفحات، حاوی ویدئوهایی از دابسمش بچه‌هاست با ترانه‌های بی‌محتوا! توی دلم گفتم: «وای! حیف این بچه‌های پاک و معصوم که این‌طوری وقت، انرژی و استعدادشون رو هدر می‌دن!» 🗣 اعصابم خرد شد. چشمام رو بستم و غرق در افکارم شدم. صدای مادرم رو شنیدم که با شوق و ذوق خاصی می‌گفت: «مریم! بیا اینجا کارت دارم! بدو بیا!» 🪟 صدای گرمش بهم انرژی داد. از جام بلند شدم و رفتم سمتش. دیدم کنار پنجره ایستاده و داره بیرون رو نگاه می‌کنه. با دست به بیرون اشاره کرد و گفت: «ببین چه قشنگ می‌خونن!» 🔅 نگاهی به بیرون انداختم. چند تا بچه با لباس‌های قشنگ و چهر‌ه‌های معصوم می‌خوندن: «بیا، جون من بیا، بیا یارت می‌شم…» 🌺 از خود بی‌خود شدم. دویدم سمت چادرم. از کنار باغچهٔ پُر از گل‌های رنگارنگ حیاطمون که هرروز از دیدنشون سیر نمی‌شدم، بی‌توجه گذشتم و رفتم توی کوچه. حالا دیگه چشمام فقط بچه‌ها رو می‌دید که با عشق، امام زمان رو صدا می‌کردند. یکی از بچه‌ها رو بغل کردم و از ته قلبم گفتم: «خدایا شکرت…» ⭕️ @dastan9 ❤️🦋