eitaa logo
داستانهای کوتاه و آموزنده
3.1هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
3.9هزار ویدیو
36 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم بیایید از گذشتگان درس عبرت بگیریم تاخود عبرت آیندگان نشدیم ⭕️ @dastan9 🇮🇷 ⭕️ http://Splus.ir/dastan9 🇮🇷 ⭕️ https://eitaa.com/dastan9 🇮🇷 ادمین کانال https://eitaa.com/yazahra_9 تبادلات 🌹 https://eitaa.com/yazahra_9
مشاهده در ایتا
دانلود
🔆خادم العباس مرحوم آيت الله العظمى اراكى رحمة الله عليه از مرجع بزرگ حضرت آيت الله العظمى ميرزا محمد حسن شيرازى  صاحب فتواى معروف تنباكو نقل كرد كه ايشان فرمودند: من براى زيارت مرقد منّور امام حسين (علیه السلام ) از سامرا به سوى كربلا روانه شدم ، در مسير راه به يكى از طوايفى كه در آنجا سكونت داشتند رسيدم و به آنها وارد شدم . رئيس طايفه از من پذيرائى گرمى كرد، در اين ميان زنى نزد من آمد و گفت :السلام عليك يا خادم العباس ، سلام بر تو اى خادم عباس . من از اين جور سلام كردن متعجب شدم ، از رئيس طايفه پرسيدم اين زن كيست ؟ گفت : خواهرم است . گفتم : چرا اينطور به من سلام مى كند؟! گفت : علت دارد گفتم : علتش چيست ؟ گفت : من سخت بيمار بودم به طورى كه همه بستگانم از درمان و ادامه زندگيم نااميد شدند، مرگ هر لحظه به من نزديك مى شد. در حال احتضار بودم ، ناگهان منظره اى در برابر چشمم آشكار شد، ديدم خواهرم بر بالاى تپه اى كه جلو محلّ طايفه ما قرار دارد رفت و رو به سوى بارگاه (حضرت عباس (علیه السلام )) كرد با گيسوى پريشان و ديده گريان گفت : (يااباالفضل از خدابخواه به برادرم شفا عنايت كند.) ناگهان ديدم دو بزرگوار به بالين من آمدند، يكى از آنها به ديگرى فرمود: برادرم ( حسين ). ببين اين زن مرا وسيله شفاى برادرش نموده از خدا بخواه او را شفا دهد. آقا امام حسين (ع ) فرمود: برادرم ( عباس ) اين شخص بايد از دنيا برود، كار از كار گذشته ، باز خواهرم براى دومين بار و سومين بار از مولانا العباس ‍ (ع ) تقاضاى عنايت و لطف كرد، ديدم حضرت عباس (ع) با ديده اشكبار به امام حسين (ع )فرمود: برادرم از خدا بخواه اين بيمار شفا يابد و گرنه لقب  باب الحوائجى  را از من برداريد و بگيريد. امام حسين (ع ) با توجهّى كامل فرمود: اى برادر خدايت سلام مى رساند و مى فرمايد: اين لقب برازنده وجود توست و تا قيامت پابرجاست و ما به احترام تو اين بيمار را شفا داديم . من سلامتى خود را باز يافتم ، از آن به بعد خواهرم به هركس كه ارادت خاصى داشته باشد و مقام نورانى او در قلبش جاى بگيرد، او را( خادم العباس ) مى خواند، اين است راز سلام دادن خواهرم به اين نحو مخصوص . 📚الوقايع و الحوادث ، 3/36 . 😍🥺😱 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• 💐 💐 ╭┅───────👑──────┅╮ ❤️ @DASTAN9 ❤️ https://rubika.ir/dastan9 http://Splus.ir/dastan9 https://eitaa.com/dastan9 ╰┅───────👑──────┅╯
داستانهای کوتاه و آموزنده
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ‍💗بادبرمیخیزد💗 قسمت12 راحله خندید. سپیده دختری تپل با مصرف غذای بالا بود. هروقت راحله
‍💗بادبرمیخیزد💗 قسمت13 راحله نگاهی زیر چشمی به پدرش انداخت. پدر هیچ وقت اهل سرزنش کردن نبود اما سکوت سنگینش بدتر و گویاتر از هر داد و قالی بود. پدر دستی به صورتش کشید و در حالیکه با دست دیگرش تسبیح را می چرخاند گفت: -خودت چی فکر میکنی? -نمیدونم! گفتم شاید شما کمکی بکنین -پس هرچی بگم قبوله? راحله سرش را بلند کرد. این اخطار به معنای این بود که پدر میخواست همان چیزی را بگوید که راحله از آن میترسید. پدر در چشمان راحله خیره شد و خیلی کوتاه گفت: -باید بری معذرت بخوای راحله مثل لاستیکی که پنچر میشود در خودش فرو رفت. هرچند قبلا خودش فکر میکرد تنها راه حل همین است اما امیدوار بود که شاید پدر راه دیگری را پیش پایش بگذارد. با این دستور کوتاه و قاطع، اندک امیدش بر باد رفت. - حدس میزدم باید اینکارو بکنم اما تنها چیزی که مانع میشد بخاطر اون قضیه قبلی بود. توهینی که اون روز سر کلاس به آدم مذهبی ها کرد باعث شد مردد بشم. اگر این کار رو بکنم اون حرفش رو تایید نکردم? پدر که به نقطه نا معلومی خیره شده بود گفت:قبل از اینکه این کارو بکنی باید فکر اینجاش رو میکردی... یه بچه مذهبی قبل اینکه کاری بکنه فکر میکنه ک بعدش نخواد معذرت خواهی کنه... مذهبی بودن که فقط ب ریش و چادر و نماز نیست. مهم ترین نمود یه بچه مذهبی توی اخلاقشه راحله از شرم سرخ شد. حق با پدرش بود. او بی توجه به عواقب کارش حرکتی سبکسرانه کرده بود و حالا باید بهای آن را میپرداخت. پدر که میدانست راحله به اندازه کافی از عملش شرمنده شده است ادامه داد: -با این وجود این معذرت خواهی ربطی به اون قضیه نداره! مطمئنم که اون هم تفاوت این دو تا مساله رو میفهمه! راحله با سر تایید کرد و زیر لب گفت: -امیدوارم آن شب راحله نتوانست خواب راحتی داشته باشد. معصومه که از تشنگی بیدار شده بود وقتی دید خواهرش هنوز بیدار است پرسید: -چرا بیداری?جاییت درد میکنه? - نه چیزی نیست ابجی..تو بخواب معصومه که خواب الود بود و توان کنجکاوی نداشت با کمال میل این پیشنهاد را پذیرفت، لیوان اب را سرکشید و خوابید. روز بعد سپیده متوجه نگرانی راحله شد. در وهله اول راحله جواب قانع کننده ای به سپیده نداد اما از آنجا که سپیده مثل معصومه خواب الود نبود و از طرفی غلظت کنجکاوی اش چندین برابر معصومه بود تا از ته و توی ماجرا سر در نیاورد راحت نشد. وقتی نسخه ای را که پدر پیچیده بود شنید با تعجب گفت: -واقعا?مگه به بابات نگفتی چجور ادمیه -چرا! گفت ربطی نداره! اینکه از نظر اعتقادی با من جور نیست دلیل نمیشه حق استادی رو ندید بگیرم... بعدم من باید به وظیفه خودم عمل کنم... مکثی کرد و ادامه داد: -مجبورم برم معذرت خواهی -مجبوری?یعنی بابات مجبورت کرد? راحله که دیشب قبل از خواب توانسته بود با این موضوع کنار بیاید و مثل قبل در تلاطم نبود گفت:نه! اما من دنبال راه درست میگشتم و حالا که پیداش کردم باید بهش عمل کنم وگرنه خودم رو مسخره کردم! سپیده که گویا داشت صحنه معذرت خواهی را در ذهنش تصور میکرد گفت: -فکر کن!تو معذرت خواهی میکنی، بعد پارسا با اون لهجه غلیظ تهرونیش میگه: و بعد در حالیکه سعی میکرد از لهجه کرمانی خودش بکاهد و ادای لهجه تهرانی را در بیاورد گفت:بهتون گفته بودم که خانم شکیبا! مذهبی ها همیشه اشتباه میکنن و فقط ادعا دارن راحله که از لهجه سپیده که بیشتر شبیه دوبله خسرو خسرو شاهی در نقش آلن د لون شده بود تا لهجه تهرانی، خنده اش گرفته بود گفت: -آره، فک کنم حسابی سرکوفت بزنه اما آنچه اتفاق افتاد هیچ شباهتی به تصور این دخترکان ساده دل نداشت. شاید اگر راحله میدانست نسخه پدرش قرار است چقدر برایش گران تمام شود هرگز به این راحتی از اجرای آن حرف نمیزد.بعد از ساعت یازده، وقتی دکتر پارسا از یکی از کلاس ها بیرون آمد و به طرف اتاق دانشجوهای دکترا در بخش ریاضی رفت، سپیده و راحله که روی یکی از نیمکت های لابی منتظر نشسته بودند، مثل شیری ک طعمه اش را میپاید در ورودی بخش را نگاه میکردند تا هروقت پارسا وارد بخش شد سروقتش بروند. وقتی پارسا را دیدند که از پله های بخش بالا میرفت نگاهی به هم انداختند. راحله قدم های پارسا را دنبال میکرد. قلبش در حلقش میزد. چرا اینقدر واهمه داشت? ترس از روبرو شدن با حقیقت اشتباهش بود یا ترس از پیروزی دشمنش? کاش پارسا نظرش عوض میشد و به جای رفتن به اتاق جای دیگری میرفت. اینطوری راحله بهانه ای داشت برای تاخیر در عذرخواهی!اما پارسا خیلی سریع وارد ساختمان شد و آرزوی راحله بر باد رفت. چاره ای نبود. باید میرفت. تا دم در اتاق سپیده را همراه خودش برد. پشت در، چادرش را مرتب کرد،رو گرفت و در زد
داستانهای کوتاه و آموزنده
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ‍💗بادبرمیخیزد💗 قسمت12 راحله خندید. سپیده دختری تپل با مصرف غذای بالا بود. هروقت راحله
-بفرمایین نگاهی به سپیده انداخت، در را باز کرد،سپیده را پشت در جا گذاشت و وارد شد. در را تا اخر نبست و همانجا پشت در منتظر ایستاد تا پارسا سر بلند کند. پارسا که گویا داشت در اینترنت چیزی را مطالعه میکرد چند لحظه ای از مهمانش غافل شد. یکی از عادات "سیاوش" این بود که وقتی مشغول مطالعه می شد آنچنان غرق مطلب میشد که از اطرافش غافل می ماند. آن روز هم چنان غرق در مطالعه مقاله ای در مورد رگرسیون خطی چندگانه بود که راحله مجبور شد برای اعلام حضور چیزی بگوید: -ببخشید این کلمه باعث شد پارسا چشمش را به طرف در بدوزد و البته با دیدن خانم شکیبا در اتاقش شوکه شود. روی صندلی اش راست شد و دستی در موهای نرم و حالت دارش کشید. کمی مکث کرد، بعد انگار تازه ذهنش جریان را حلاجی کرده باشد ابروهای مردانه اش را در هم گره کرد و در حالیکه رویش را برمیگرداند سعی کرد با بی توجهی جواب توهین روز قبلش را بدهد. همانطور که وانمود میکرد که در کشوی میزش دنبال جیزی میگردد با لحنی سرد و خشن گفت:میشنوم راحله که هیچ وقت خودش را اینقد ضعیف نیافته بود سعی کرد بدون اینکه صدایش بلرزد حرف بزند:اومدم راجع به دیروز یه چیزی بگم ناگهان سیاوش براق شد، در حالیکه با چشم های ابی رنگش که از خشم به دریایی متلاطم میماند به راحله زل زده بود گفت: نکنه باز هم نمیدونستید من اینجام که اومدید؟ برید بیرون... 🍁به قلم : میم مشکات🍁 😍🥺😱 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• 💐 💐 ╭┅───────👑──────┅╮ ❤️ @DASTAN9 ❤️ https://rubika.ir/dastan9 http://Splus.ir/dastan9 https://eitaa.com/dastan9 ╰┅───────👑──────┅╯
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ‍💗بادبرمیخیزد 💗 قسمت14 این کلمه اخر چیزی بود که راحله اصلا تصورش را هم نکرده بود. مثل پتکی بر سرش کوبیده شد. احساس کرد تمام غرورش له شده. نزدیک بود به گریه بیفتد. اما با خودش فکر کرد، او هم غرور استاد را همین طور له کرده بود. شاید حقش بود. از طرفی نمیبایست ضعف نشان میداد. خودش را نگه داشت و بی توجه به دستور تحکم آمیز استاد عصبانی، در حالیکه با حیایی دخترانه نگاهش را از استاد به زمین میدوخت خیلی آرام گفت: - میدونم حرکت دیروزم خیلی زشت بود. برای همین اومدم معذرت خواهی. من نباید حق استادی رو نادیده میگرفتم و بی ادبی میکردم. معذرت میخوام گفتن این کلمات هرچند قبلا برای راحله سخت مینمود اما همین طور که آنهارا ادا میکرد احساس کرد ضربان قلبش کمتر شده است. انگار از اینکه توانسته بود شجاعانه اشتباهش را بپذیرد آرامش پیدا میکرد. برای همین در حالیکه از درون احساس شادی میکرد سرش را بلند کرد، به گل روی میز خیره شد و پرسید: -میتونید من رو ببخشید? و نگاهی گذرا به استاد پارسا انداخت. سیاوش یک آن، همه خشم و عصبانیتش را فراموش کرد. این حرکت برایش عجیب و شاید قابل تقدیر بود. اگر راحله به تنهایی تصمیم به این معذرت خواهی گرفته بود نشان دهنده آزاد اندیشی و تربیت صحیح او بود، چیزی که سیاوش فکر نمیکرد در بین مدعیان مذهب زیاد پیدا شود. حتی اگر شخص دیگری این پیشنهاد را داده بود پذیرش آن از طرف راحله نشانه درک بالا بود. شاید برای همین بود که تصمیم گرفت دلخوری اش را فراموش کند و سعی کند جواب این شجاعت را به گونه ای شایسته بدهد اما افسوس .... افسوس ک شیطان، دشمن همنشین آدمی، همیشه آماده است تا از هر موقعیتی به نفع خود بهره بگیرد. و شاید برای همین است که میگویند در کار خیر عجله کنید چرا ک شیطان ب لطایف الحیل و به طرفه العینی مسیر درست اندیشه را به سوی خودش کج خواهد کرد. این بار نیز در لباس اندرز، اندیشه نیک استاد را پوشاند و وسوسه ای در ذهن سیاوش شکل گرفت: -اول مطمئن شو که واقعا پشیمونه بعد ببخشش! اگر شیطان از سیاوش خواسته بود از این موقعیت برتر به نفع خودش استفاده کند قطعا وجدان و مردانگی سیاوش با آن مقابله میکرد اما از آنجا که شیطان بر تمامی دقائق ظریف نفس آدمی واقف است این بار سعی کرد خواسته خود را از طریق محک صداقت و شایستگی راحله به سرانجام برساند. برای همین، سیاوش که - مانند بسیاری از ما- از این ظرافت عمل، دشمن دوست نمایش غافل بود، به این خواست گردن نهاد و در جواب راحله گفت: -حرکت شجاعانه ای بود.. راحله احساس کرد این حرف به معنای قبول معذرت خواهی اوست. از خوشحالی لبخندی روی لبانش نقش بست اما با شنیدن ادامه صحبت استاد لبخند بر لبش ماسید: -اما شما سر کلاس اون کار رو انجام دادید... جلوی اون همه دانشجو... فکر نمیکنین اگر بخواین معذرت خواهی کنین باید همونجا این کارو بکنین? راحله احساس کرد دنیای بیرون پنجره تاریک شد. این یکی دیگر واقعا از توانش خارج بود. خود معذرت خواهی ساده هم کاری طاقت فرسا بود چه برسد به اینکه جلوی ان همه دانشجو که همگی کم و بیش در جریان دعوای آنها بودند این کار را انجام دهد. شاید حرف سیاوش منطقی بود اما قطعا از روی خیرخواهی نبود. راحله سعی کرد بر خودش مسلط باشد. با صدایی ضعیف پرسید: -جلوی همه? سیاوش که متوجه سختی کار برای خانم شکیبا شده بود و قطعا قسمت خودخواه وجودش از چنین موقعیتی لذت میبرد لبخندی پیروزمندانه زد اما سعی کرد رفتارش عادی باشد برای همین با بی تفاوتی گفت: -بله! بالاخره هرچی باشه، همه شاهد این حرکت شما بودن! اینک سیاوش، سرمست غرور بود و حس غضب و انتقام جویی خودش را پرورش داده بود و همین اشتباه باعث شد افسار زبانش به راحتی در دست نفس سرکشش قرار بگیرد و این اسب چموش، با سرعت هرچه بیشتر قصد تاختن داشت برای همین آخرین زهرش را هم ریخت: -اگر این کار رو بکنید معلومه واقعا برای حق استادی ارزش قائلید و من حاضر میشم ببخشمتون اما در غیر این صورت معلوم میشه که فقط قصد ظاهر سازی داشتید و همون طور که همیشه گفتم، مثل همه مذهبی ها فقط ادعا دارید!! این جمله اخر دیگر برای راحله قابل تحمل نبود. اینکه پارسا از این موقعیت به نفع عقاید اشتباه خودش بهره ببرد کاری کاملا غیر منصفانه بود. راحله امیدوار بود که جناب پارسا -طبق نظر پدرش- این دو قضیه را با هم قاطی نکند اما ... اکنون راحله نیز دستخوش خشمی افسار گسیخته شده بود. اینکه معذرت خواهی اش را نپذیرفته باشند آزار دهنده بود اما از آن آزار دهنده تر غرور پارسا برای تحقیر او در چنین موقعیتی بود و زشت تر آنکه پارسا سعی داشت با عملکرد یک نفر راجع به یک قشر تصمیم گیری کند. راحله عصبانی بود و این عصبانیت، اورا نیز چون استاد جوان به راهی نادرست و تصمیمی اشتباه کشاند.
اگر شیطان برای استاد در لباس اندرز و خیرخواهی ظاهر شده بود، برای شاگرد با لباس مبدل دفاع از دین جلوه کرد و چون راحله هم، ب جای عقل،افسار زبانش را به دست نفس و احساس خروشانش داده بود، بی مقدمه و بدون هیچ تاملی پاسخ داد: -من هیچ ادعایی ندارم... مطمئن باشید این کارو میکنم تا بهتون ثابت کنم اشتباه میکنید. و راحله غافل بود که این "من" اگر رها شود چه ها که نمیتواند بکند... این را گفت، با خشم در را باز کرد و از اتاق بیرون زد ... 🍁به قلم : میم مشڪاٺ🍁 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 😍🥺😱 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• 💐 💐 ╭┅───────👑──────┅╮ ❤️ @DASTAN9 ❤️ https://rubika.ir/dastan9 http://Splus.ir/dastan9 https://eitaa.com/dastan9 ╰┅───────👑──────┅╯
*جریان های قدرت* *حزب مشارکت و رابطه با آمریکا* *قسمت هیجدهم* *روزنامه ی نوروز، ارگان حزب مشارکت ، در ۱۳۸۱/۱/۲۸ شایعه ای در مورد رابطه با آمریکا منتشر ساخت که محمد جواد لاریجانی ، نماینده مجلس پنجم و حسن روحانی دبیر شورای عالی امنیت ملی ، از سوی خاتمی مامور بررسی سیاست خارجی شده اند.* *این خبر سریعا با تکذیب هر دو شخص یاد شده مواجه شد‌.* *شایعه ی تشکیل انجمن مذاکره ی پشت پرده:* *از دیگر شایعاتی که مشارکتی ها آن را منتشر ساختند، شایعه ی مذاکره ی دو ایرانی وابسته به دولت با مقام های آمریکایی در قبرس بود . روزنامه ی نوروز، ارگان وقت حزب مشارکت ، مدعی شد که دو نفر با ظاهری دیپلمات به نیکوزیا، پایتخت قبرس رفته و در آنجا به صورت مستقیم، با دو دیپلمات آمریکایی ، مذاکراتی به عمل آورده اند.*(۱) *به دنبال درج این شایعه بار دیگر تب مذاکره بالا گرفت و عده‌ ای با مسلم انگاشتن آن به تحلیل چنین اقداماتی پرداختند. اصرار میردامادی ، عضو ارشد حزب مشارکت، مبنی بر انجام مذاکره از سوی وزارت خارجه ، ابعاد دیگری به قضیه داد. در پی این ادعا بود که وزارت خارجه هرگونه مذاکره با آمریکا را تکذيب کرد. آصفی ، سخنگوی وزارت امور خارجه، تاکید بر این مطلب تصریح کرد که:* *هیچ ماموریتی از جانب نهادها و مراجع رسمی کشور در این زمینه به افراد یا گروه های رسمی و غیر رسمی داده نشده است.*(۲) *وي همچنين در واکنش به شایعه ی اعزام مامور، از سوی مجمع تشخیص مصلحت نظام برای انجام مذاکره با آمریکا گفت : مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز در این باره به کسی ماموریت نداده است."*(۳) *با وجود همه ی این تکذيب ها میردامادی بی آنکه سند و مدرکی بر مدعای خود ارائه کند، همچنان بر این ادعای واهی اصرار می ورزید که:* *مذاکرات پشت پرده با مقام آمریکایی، بر خلاف آنچه که وزارت امور خارجه ی ایران اعلام می کند، انجام گرفته است.*(۴) *وي همچنين در پاسخ به درخواست خبرنگار " ایرنا" که از او خواسته بود اطلاعات بیشتری را در اختیارش قرار دهد گفت:* *"من اطلاعات بیشتری را در این زمینه مطرح نمی کنم."*(۵) *اولین هدفی که مشارکتی ها با طرح این شایعات تعقیب کردند، حساسیت زدايي و عادی کردن بحث مذاکره با آمریکا بود. تکرار این سخنان و پی گیری این نوع مباحث در سطح جامعه ، می توانست اندک اندک حساسیت مردم را به حداقل برساند. بر این اساس پس از طرح این شایعه، موجی دیگر در مطبوعات به تندروها بر خاست و تا مسؤلان مربوطه در صدد پاسخگویی بر آمدند و آن را تکذيب کردند، در این فاصله حجم بالایی از تحلیل های مغرضانه به جامعه تزریق شد.* *هدف دیگر مشارکتی ها از ترویج شایعات ، آن بود تا چنین وانمود کنند که مسؤلان نظام جمهوری اسلامی خود نیز به ضرورت مذاکره ی با آمریکا رسیده اند، اما شرایط ، جامعه را برای مذاکره و ارتباطات آشکار فراهم نمی ببینند. از این رو، کمیته ای برای لابی پنهانی با آمریکا تشکیل شده است.* ۱- همان ۲- روزنامه جمهوری اسلامی ۱۳۸۱/۲/۱۷ ۳- همان ۴- همان ۵- روزنامه ی مردم سالاری ۱۳۸۱/۲/۲
*جریان های قدرت* *حزب مشارکت و رابطه با آمریکا* *قسمت هیجدهم* *روزنامه ی نوروز، ارگان حزب مشارکت ، در ۱۳۸۱/۱/۲۸ شایعه ای در مورد رابطه با آمریکا منتشر ساخت که محمد جواد لاریجانی ، نماینده مجلس پنجم و حسن روحانی دبیر شورای عالی امنیت ملی ، از سوی خاتمی مامور بررسی سیاست خارجی شده اند.* *این خبر سریعا با تکذیب هر دو شخص یاد شده مواجه شد‌.* *شایعه ی تشکیل انجمن مذاکره ی پشت پرده:* *از دیگر شایعاتی که مشارکتی ها آن را منتشر ساختند، شایعه ی مذاکره ی دو ایرانی وابسته به دولت با مقام های آمریکایی در قبرس بود . روزنامه ی نوروز، ارگان وقت حزب مشارکت ، مدعی شد که دو نفر با ظاهری دیپلمات به نیکوزیا، پایتخت قبرس رفته و در آنجا به صورت مستقیم، با دو دیپلمات آمریکایی ، مذاکراتی به عمل آورده اند.*(۱) *به دنبال درج این شایعه بار دیگر تب مذاکره بالا گرفت و عده‌ ای با مسلم انگاشتن آن به تحلیل چنین اقداماتی پرداختند. اصرار میردامادی ، عضو ارشد حزب مشارکت، مبنی بر انجام مذاکره از سوی وزارت خارجه ، ابعاد دیگری به قضیه داد. در پی این ادعا بود که وزارت خارجه هرگونه مذاکره با آمریکا را تکذيب کرد. آصفی ، سخنگوی وزارت امور خارجه، تاکید بر این مطلب تصریح کرد که:* *هیچ ماموریتی از جانب نهادها و مراجع رسمی کشور در این زمینه به افراد یا گروه های رسمی و غیر رسمی داده نشده است.*(۲) *وي همچنين در واکنش به شایعه ی اعزام مامور، از سوی مجمع تشخیص مصلحت نظام برای انجام مذاکره با آمریکا گفت : مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز در این باره به کسی ماموریت نداده است."*(۳) *با وجود همه ی این تکذيب ها میردامادی بی آنکه سند و مدرکی بر مدعای خود ارائه کند، همچنان بر این ادعای واهی اصرار می ورزید که:* *مذاکرات پشت پرده با مقام آمریکایی، بر خلاف آنچه که وزارت امور خارجه ی ایران اعلام می کند، انجام گرفته است.*(۴) *وي همچنين در پاسخ به درخواست خبرنگار " ایرنا" که از او خواسته بود اطلاعات بیشتری را در اختیارش قرار دهد گفت:* *"من اطلاعات بیشتری را در این زمینه مطرح نمی کنم."*(۵) *اولین هدفی که مشارکتی ها با طرح این شایعات تعقیب کردند، حساسیت زدايي و عادی کردن بحث مذاکره با آمریکا بود. تکرار این سخنان و پی گیری این نوع مباحث در سطح جامعه ، می توانست اندک اندک حساسیت مردم را به حداقل برساند. بر این اساس پس از طرح این شایعه، موجی دیگر در مطبوعات به تندروها بر خاست و تا مسؤلان مربوطه در صدد پاسخگویی بر آمدند و آن را تکذيب کردند، در این فاصله حجم بالایی از تحلیل های مغرضانه به جامعه تزریق شد.* *هدف دیگر مشارکتی ها از ترویج شایعات ، آن بود تا چنین وانمود کنند که مسؤلان نظام جمهوری اسلامی خود نیز به ضرورت مذاکره ی با آمریکا رسیده اند، اما شرایط ، جامعه را برای مذاکره و ارتباطات آشکار فراهم نمی ببینند. از این رو، کمیته ای برای لابی پنهانی با آمریکا تشکیل شده است.* ۱- همان ۲- روزنامه جمهوری اسلامی ۱۳۸۱/۲/۱۷ ۳- همان ۴- همان ۵- روزنامه ی مردم سالاری ۱۳۸۱/۲/۲ 😍🥺😱 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• 💐 💐 ╭┅───────👑──────┅╮ ❤️ @DASTAN9 ❤️ https://rubika.ir/dastan9 http://Splus.ir/dastan9 https://eitaa.com/dastan9 ╰┅───────👑──────┅╯
با اینکه تخصص بالایی داشت ولی با درخواست خودش دیدہ ‌بان گروہ آتشبار شد. ساعت‌ها پشت دوربین دیده بانی می‌کرد، قرار بود در منطقه‌ای عملیات انجام بگیرد ولی محسن مانع آن عملیات شد، گفته بود در این منطقه زن و بچه دیده است، خیلی دقت داشت طوری گرا بدهد کہ خونی به ناحق ریخته نشود. 🌷شهید محسن حیدری🌷 😍🥺😱 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• 💐 💐 ╭┅───────👑──────┅╮ ❤️ @DASTAN9 ❤️ https://rubika.ir/dastan9 http://Splus.ir/dastan9 https://eitaa.com/dastan9 ╰┅───────👑──────┅╯
ای باوفای من مرو دارد روانم می رود گر می روی آهسته رو ، تاب و توانم می رود شهیدان: حاج قاسم سلیمانی حاج حسین پورجعفری 😍🥺😱 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• 💐 💐 ╭┅───────👑──────┅╮ ❤️ @DASTAN9 ❤️ https://rubika.ir/dastan9 http://Splus.ir/dastan9 https://eitaa.com/dastan9 ╰┅───────👑──────┅╯
به یاد شهدای کوهستان از شانه‌های برفی آناهیتا تا بلندی‌های ماووت ... ذهنت یخ می زند گاهی... وقتی بخش‌هایی از خاطرات جنگ را می‌شنوی که سرمای سختی‌اش، سینه‌ات را می فشرد...! انگار خودمان بادگیر به تن کرده‌ایم و شال گردن و کلاه هم بسته ایم تا در پیچ‌وخم‌های عملیات بیت‌المقدس۲ ، با پای لرزان و در سرمای ماووت راه برویم. خودمان را پوشانده‌ایم شاید که سردمان نشود اما سرمای واقعیت‌های جنگ و سختی هایش گاهی جانسوزتر از این حرف هاست! دندان هایمان گاهی از ترس، گاهی از فشار و گاهی از سرمای استخوان سوز بهم میخورد شاید خیال می‌کنیم اندکی از حال آن روزهایِ رزمندگان‌مان را درک کرده ایم اما... سخت در اشتباهیم! تصور بستن جنازه و بدن یخ زده شهدا بر روی قاطر و شکستن استخوان هایشان، چیزی نیست که قابل درک هر ذهنی باشد!... فکر می‌کنیم ای‌کاش دروغ‌بود این سختی‌هایی که رفت بر آن‌ همه نوجوان و جوان!... بر آن همه مجروح و شهید ... و بر بدن‌های زیر پا مانده...‌! همچون سیدالشهداء...! لا یوم کیومک یا اباعبدالله عملیات بیت‌المقدس۲ 😍🥺😱 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• 💐 💐 ╭┅───────👑──────┅╮ ❤️ @DASTAN9 ❤️ https://rubika.ir/dastan9 http://Splus.ir/dastan9 https://eitaa.com/dastan9 ╰┅───────👑──────┅╯
9.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ چیزهایی که از شنیدنش وحشت می‌کنید 🎞 ببینید به فرهنگ خودت ببال نه به این بی فرهنگ ها 🙏🙏🙏🙏🌹🌹👍 😍🥺😱 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• 💐 💐 ╭┅───────👑──────┅╮ ❤️ @DASTAN9 ❤️ https://rubika.ir/dastan9 http://Splus.ir/dastan9 https://eitaa.com/dastan9 ╰┅───────👑──────┅╯
🌷 🌷 ...🌷 🌷در جریان عملیات كربلای ۵ در یكی از محور‌های شلمچه جهت انتقال پیكر پاك شهدا به خط مقدم رفته بودیم من كه جلوی ستون حركت می‌كردم، خمپاره‌ای پشت سرم خورد و مجروح شدم در پشت سر من، عزیز دیگری هم مجروح شد و ما دو نفر به زمین افتادیم ما را به عقب وانت گذاشتند دوست عزیزمان داور، ‌سریع پرید عقب وانت و دیدم بالای سر من است به ایشان گفتم كه شما از عقب ماشین پیاده شوید چون منطقه دست انداز زیاد داشت. 🌷داور گفت: من پیاده نمی‌شوم، به خاطر اینكه سر شما به كف ماشین می‌خورد می‌خواهم سر شما را روی دستم نگه دارم. حدوداً ده_پانزده متر عقب‌تر آمدیم. دوباره به ایشان گفتم كه شما از ماشین پیاده شوید این‌جا جای خطرناكی است هر آن امكان اصابت خمپاره هست جایی بود كه خمپاره های شصت دشمن می رسید. 🌷ایشان یك دستی به سر و صورت من كشید و مقداری خاك و خون صورتم را تمیز كردند و گفت: بگذار من همین‌جا باشم و سر شما را نگه دارم تا از این‌جا رد بشویم. در همین موقع خمپاره‌ای به زیر چرخ عقب ماشین خورد و بلافاصله در پاهایم حس كردم كه چند تركش خورده در همین موقع یك آن سرم را بلند كردم دیدم ایشان از ناحیه سر تركش خورده‌اند و در همین حالت روی صورت من افتادند و شهید شدند. 🌹خاطره ای به یاد سردار شهید داور یسری [فرماندهی که در میدان جنگ چون شیر بی‌باک و در خلوت شب زاهدی بود كه اشک از چشمانش همیشه جاری بود.] : رزمنده دلاور احمد مخبریان، از واحد اطلاعات و پیگیری مفقودین نیروی زمینی قرارگاه خاتم الانبیا (‌صل الله علیه وآله و سلم) منبع: سایت نوید شاهد 😍🥺😱 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• 💐 💐 ╭┅───────👑──────┅╮ ❤️ @DASTAN9 ❤️ https://rubika.ir/dastan9 http://Splus.ir/dastan9 https://eitaa.com/dastan9 ╰┅───────👑──────┅╯