«از تموم اتفاقات کوچیک و بزرگ زندگیت جون سالم به در بردی ولی هر اتفاق جدیدی میافته با خودت فکر میکنی که این دیگه همون چیزی هست که قراره تو رو از پا دربیاره، اما حقیقت اینه که بالاخره باز هم به یه شکلی ازش نجات پیدا میکنی. انگار ته دلت همهش دلت میخواد ادامه بدی و بمونی.»
«دیگه به خودمون اجازه نمیدیم کاری رو بد انجام بدیم؛ انگار باید در همهچیز خوب باشیم و همهچیز باید قشنگ و قابلِ پست کردن باشه. یادمون رفته چطوری میشه توی یک چیزی بد بود و بازم ازش لذت برد. دیگه نمینویسیم مگر اینکه عمیق باشه، نمیخونیم مگر اینکه زیبا باشه و نقاشی نمیکشیم چون از نتیجه راضی نیستیم. اما لازم نیست هر علاقهای تبدیل به موفقیت بشه؛ عیبی نداره اگه در یک کاری بد باشیم و باز هم عاشقش بمونیم.»