در وجودم لحظه ایست که غرق شده ام؛
در لحظه های نزیستهی زیستهی خویش؛
در درد ها؛
خنجر های از اشک خونین،
در روحم، روحی که از همه چیز دردناک تر است؛
در بشر، بشرِ عمیقِ سرشار از فرسودگی ها؛
در من.
منِ منِ من....
و کنونی که من در گریزم،
در گریز از ترس هایم،
در گریز از کلمات،
در گریز از خویش؛
#ماه_نوشت
ولی چی باعث میشه به آدما اعتماد کنم، در صورتی که به هیچکس اعتماد ندارم، و الان ترسیده ام؟
شاعرِ آیینهها
از عزت به نفرت از ندرت به شدت
از تقارن به تناقض
از رشادت به حسادت