فکر کنم تنها کسی که از تعطیل نبودن شنبه خوشحاله منم.
میتونم فرار کنم و به مدرسه پناه ببرم.
در آن فراسوی زندگی فانی خویش،
زمانی را حس میکنم که چون کنون،
در خاک سرد آرمیده ام،
و چون من، اشخاص دیگری به جسم زمینی من مینگرند،
ذهنشان را میبینم، آمده آند که مرا ببینند، اما ذهن روحشان تهی از هرگونه حسی به من است.
وجودشان را حس میکنم، که تکه ای نا هماهنگ از پارچهی زندگی وجودی من است.
خود میدانم که آن ها نیز بخشی از زندگی من هستند.
اما زمانی تلخی زندگی را بار دیگر میچشم، که همه مانند یک دیگرند.
هیچ یک مرا، به من فرا نمیخوانند.
هیچ یک دچار تفاوتی در زندگی خویش نشده اند. تفاوتِ بی تفاوتی آنها پوزخندی تلخ میآفرینند.
مدت ها میگذرد.
باز هم به جایگاه کالبدم مینگرم.
خاک چون گیاهی سم آگیین بر مزارم روییده.
مدت هاست این سنگِ سردِ مرگ زندگی ام، سایهی وجود شخصی را بر خود ندیده.
کودکانی را میبینم که رد پاهایشان بر قبرم به چشم میخورد،
قبر من چه ارزشی برای آنان دارد، وقتی که میتوانند برای به کف آوردن تکه نانی، ارزن بر قبر های جدید بریزند؟
آنان خوب میداند، این قبر های جدید که با اشک های دروغین خیس میگردد نیز، در اصرع وقت فراموش میشوند.
این افکار بار دیگر از ذهنم گذر میکند.
از ذهن منی که خود، به قبری مینگرم که جسم داخل آن را نمیشناسم.
مردم را ببین!
عاری از هرگونه تاسفی به قبر زل زده اند.
ای کالبد بی جان عزیز،
غریبه ای، اما میشناسمت!
چرا که به خاطر وجود تو، آینده خویش را خوانده ام.
میدانم همه مثل یکدیگریم.
باز هم به خاک سرد باز میگردیم.
آری شاید همه از خاک پدید آمده ایم،
اما زمانی که کالبد های خاکیمان به درون گور ها فرو میرود یکسان میشویم.
بنی آدم اعضای یک دیگرند؛
جسم ها آری، اما روح ها نه.
روح ها به یک دیگر پوزخند میزنند ولی جسم ها به دستور مغز خونینشان اشک تولید میکنند بر مزار یک دیگر،
میدانم دور از این دنیای فانی، دور از آدم ها، درون این گور سرد،
وجودت؛ از بی وجودی ها دور است،
پس بدرود.
#ماه_نوشت
شاعرِ آیینهها
در آن فراسوی زندگی فانی خویش، زمانی را حس میکنم که چون کنون، در خاک سرد آرمیده ام، و چون من، اشخاص د
اما باز هم، اون متن زیبایی که توی قبرستون نوشتم و مامانم پاکش کرد نمیشه.
-آن چنان آلودهست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم میلرزد
چون تو را مینگرم
مثل این است که از پنجرهای
تک درختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان مینگرم
مثل این است که تصویری را
روی جریانهای مغشوش آب روان مینگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار
که فراموش کنم.
تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا
میگشاید در
برهوت آگاهی؟
بگذار
که فراموش کنم.
| فروغ فرخزاد