-آن چنان آلودهست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم میلرزد
چون تو را مینگرم
مثل این است که از پنجرهای
تک درختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان مینگرم
مثل این است که تصویری را
روی جریانهای مغشوش آب روان مینگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار
که فراموش کنم.
تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا
میگشاید در
برهوت آگاهی؟
بگذار
که فراموش کنم.
| فروغ فرخزاد
هدایت شده از "دارالعلاجِ روح"
اشکهایش سرازیر شدند، بدون اینکه بفهمد از خوشبختی زمان حاضر ناشی میشوند یا از درد و رنجی که مدتها در دلش تلنبار شده بود.
|طاعون
|آلبر کامو
درسته خیلی حالم بده ولی دلیل نمیشه از خریدن کتابایی که خیلی وقته میخوامشون خوشحال نشم!
یعنی چی که وقتی این همه کار و آزمون مهم دارم، طوری مریض میشم که دارم میمیرم؟
شاعرِ آیینهها
یعنی چی که وقتی این همه کار و آزمون مهم دارم، طوری مریض میشم که دارم میمیرم؟
فکر کنم جدی جدی دارم میمیرم.
ناگزیر از سفرم بی سرو سامان چون باد،
به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد.
کوچ تا چند؟ مگر می شود از خویش گریخت..؟
بال تنها غم غربت به پرستوها داد.
اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست؛
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد.
عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد.
چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای؛
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد.
| فاضل نظری