شاعرِ آیینهها
آن چیز، که انتظار میکشید، قد برافراشت، به من هجوم آورد، در من ذوب شد، درونم جاری میشود، من از آن آ
ولی هر دم گویا در شرف آن بودند که همه چیز را ول کنند و خودشان را نابود کنند. خسته و پیر و به نادلخواه به وجود داشتن ادامه میدادند، فقط چون که ضعیفتر از آن بودند که بمیرند، چون که مرگ فقط میتوانست از بیرون به سراغشان بیاید.
| تهوع
| ژان پل سارتر
-کیستی؟
+مجهولی بازمانده در بشر
-چه میکنی؟
+ به دنبال گمشدهای هستم.
- چه چیز را گم کردهای؟
+خودم را.
- چگونه میخواهی خود را بیابی؟ کجارا جستجو میکنی؟
+خویش را.
" به دنبال خویش در خویش "
امروز به این نتیجه رسیدم که تنها کار مهمی که تو مدرسه کردم حافظ و پروین خوندن سر صف بود، که الان دوباره به این نتیجه رسیدم که کسی به اون هم اهمیت نداد.
هدایت شده از پیامهای ذخیره شده؛
امروز مدرسه که نرفتم ؛ تصمیم میگیرن بچهارو ببرن مریخ
داشتم فکر میکردم چرا چشمهام تبدیل به دوتا کاسهی خون شده که یهو یادم اومد پونصد صفحه رو تو یه روز خوندم.
شاعرِ آیینهها
اگه یکی بیاد و منو ببره کتابفروشی واسش شعر میخونم.
تازه اگه برام کتاب هم بخره، شعر جدیدمو هم براش میخونم.