نیاز دارم یکی بغلم کنه و در مورد افکارم باهاش حرف بزنم.
ولی تا میام حرف بزنم افکارم به یه چیز مزخرف تبدیل میشه که نمیتونم در موردش صحبت کنم.
شاعرِ آیینهها
حداقل یکی ببرتم کتابفروشی تا خوشحال بشم.
تنها خواستم از همه تو کل هفته:
سرزمین مادری، رویای اجدادی کجاست؟
مردم این شهر میپرسند آبادی کجاست؟
ما به گرد خویش میگردیم آه ای ساربان!
آرمانشهری که قولش را به ما دادی کجاست؟
ای رسولِ عقل! ما را بگذران از نیلِ شک!
گر تو موسی نیستی موسای این وادی کجاست؟
خندههای عیش ما جز خودفراموشی نبود!
این هم از مستی که فرمودی! بگو شادی کجاست؟
باد در فکر رهایی روی آرامش ندید!
راه بیرون رفتن از زندان آزادی کجاست؟
-فاضل نظری
امروز یه بیت شعر که گوشهی کتابم نوشته بودم رو یکی از دوستهام دید و در حالی که اکلیل ازش میبارید و کلی ازش تعریف میکرد گفت این شعر از کیه؟ و من اینجوری بودم که منننن.
مدت هاست که فکر میکنم تو کیستی؟
شاید وجود تو را باید سالها نگریست تا در اعماق دریای آبی قلبت، وجودت را دید.
اما میدانم که رنگِ منِ بی رنگی.
تو سرخی گونه های گلگون کودکِ درون منی.
تو آبی پهناور دریای بی کران روحِ منی.
تو سپید برف های باریده بر مزار آرزوهای دفن شدهی منی.
تو سبزِ پیچک های رویده در هزارتوی مغز منی.
تو خاکستری تک تکِ سلول های افکار منی.
و حتی تو سیاهیِ نیمهی تاریک وجودِ سرد منی.
اما در آخر تو در دل رنگ ها و بی رنگی ها، مجموعی از وجود منی. تو گرد آمدهی قهوهای این روز هایی.
به رنگ خاک وطن وجودم. به رنگ چشم های اشکینم.
تو به رنگ وجود داشتنی.
#ماه_نوشت