امروز یه بیت شعر که گوشهی کتابم نوشته بودم رو یکی از دوستهام دید و در حالی که اکلیل ازش میبارید و کلی ازش تعریف میکرد گفت این شعر از کیه؟ و من اینجوری بودم که منننن.
مدت هاست که فکر میکنم تو کیستی؟
شاید وجود تو را باید سالها نگریست تا در اعماق دریای آبی قلبت، وجودت را دید.
اما میدانم که رنگِ منِ بی رنگی.
تو سرخی گونه های گلگون کودکِ درون منی.
تو آبی پهناور دریای بی کران روحِ منی.
تو سپید برف های باریده بر مزار آرزوهای دفن شدهی منی.
تو سبزِ پیچک های رویده در هزارتوی مغز منی.
تو خاکستری تک تکِ سلول های افکار منی.
و حتی تو سیاهیِ نیمهی تاریک وجودِ سرد منی.
اما در آخر تو در دل رنگ ها و بی رنگی ها، مجموعی از وجود منی. تو گرد آمدهی قهوهای این روز هایی.
به رنگ خاک وطن وجودم. به رنگ چشم های اشکینم.
تو به رنگ وجود داشتنی.
#ماه_نوشت
هدایت شده از "دارالعلاجِ روح"
بله، من منطقی تصمیم میگیرم و با احساساتم برای تصمیمی که گرفتم عزاداری میکنم.
یه لحظه از خودم پرسیدم چقد کنترل خشم دارم، یهو فهمیدم چند وقته اصلا عصبانی نمیشم.