نمیدونم.
اگه برات سوال شده اره من هنوزم مجهولم.
نه در مورد احساساتی که خیلی وقته خاموشن، نه درمورد روز های که میگذرن، نه در مورد تو....نه! در مورد تو میدونم.
میدونم که تو گرما بودی.
چون الان که رفتی، بیرون سرده، خونه سرده، قلبمم سرده. یخ نفوذ کرده تو اعماق قلبم.
حیف که نمیدونم کجایی.
وگرنه یه نامه برات میفرستادم و ازت میپرسیدم میشه بازم بتابی؟
الان حتی آسمونم باهام قهره.
ابرا میرن تو هم بهم اخم میکنن. آسمون تیره تر میشه. و بعد اشکایی که میخواستم بریزم ولی نیومدن از اعماق چشمام میره بیرون وسط ابرا. و بعد میبارن.
راستی میدونستی بجز مجهول تهی هم شدم؟
سیگار های که از جنس غمِ این روزا جمع کرده بودم رو میذارم رو لبم. و بعد وجودمم با دودش میره تو هوا.
#ماه_نوشت
من امروز چهار تا لیوان چایی خوردم، ولی بازم خطاب به هر آدم رندومی: میای یه چایی بخوریم؟
https://eitaa.com/chaayi/32
دوازده لیوانی که هر روز میخوردم:
آیا من برای تو یک شوخی هستم؟