شاعرِ آیینهها
زمین خاموش بود و آسمان خاموش. تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش. به یال کوه ها لغزید کم کم پن
در برون کلبه می بارد.
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ.
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
من آن ابرم که میخواهد ببارد.
دل تنگم هوای گریه دارد.
دل تنگم غریب این در و دشت،
نمیداند کجا سر میگذارد.
-ابتهاج
درخت کوچک من
به باد،
عاشق بود.
به باد بی سامان
کجاست خانهی باد؟
- فروغ فرخزاد