در بهبهی جریان بیروح اطراف؛
من زندگی میکنم در اعماق جنگل ذهنم!
در اینجا همه پیمان میبندیم برای باهم بودن، ما گوش میسپاریم بهموسیقی طبیعت، قدم میزنیم در میان پیچکهای سبزرنگ و سرمیکشیم فنجانتلخ زندگی را؛
افکار نیاز به مرتب شدن داره، ولی منِ الان نمیتونم با خودم کنار بیام و احساسات و منطقم درگیر شدن و حتی اگه بخوام یه جمله از افکارم بنویسم تنها چیزی که نصیبم میشه سیاهی های بی معنیه که سفیدی کاغذم رو خدشهدار کرده.