موضوع اینه که غم انقدر بوده، که نهادینه شده. دیگه اگه بخواد نباشه هم نمیشه.
زندگی را دیدم که پیش رویم شاخه شاخه میشود، درست مثل درخت انجیری پربار، با شاخههایی که هر کدام نمایانگر آیندهای متفاوت بودند؛ یکی نشان از مادری میداد، یکی از نویسندهای موفق، دیگری زندگی عاشقانهای پرشور، یا مسیری تنها و مستقل در سفر. دلم میخواست همهشان را انتخاب کنم، همهی آن احتمالات را زندگی کنم، اما میدانستم اگر دستم را دراز کنم و یکی را بچینم، بقیه در چشم بهم زدنی خشک میشوند و از بین میروند. و من میخکوب مانده بودم، ناتوان از انتخاب، تا جایی که میوهها یکی یکی فرو میریختند و زندگی بیآنکه زندگی اش کنم، از من عبور میکرد.
-حباب شیشهای
-سیلویا پلات
"انسان اندوهش را فراموش نمیکند، بلکه خود را وادار میکند آن را تاب بیاورد."
-ژرژ ساند/ نامه به گوستاو فلوبر.
شاعرِ آیینهها
دفترچهی سیاه کوچیکم توی جیبم سنگینی میکنه.
هر روز توش مینویسم. و همهچیز منتهی میشه به غم. و غم سنگینه. غم واژهها رو میشکونه.