هیچ چیز بدتر از این نیست که درحالی که دم و بازدمت برقراره، دنبال باریکهی نوری بگردی که سایهی مرگی که روی زیستنت افتاده رو، ذرهای کنار بزنه. هیچ چیز بدتر از مرده بودن به وقت زندگی نیست.
و من، دارم زیر این سیاهی میشکنم. دارن تنهی درختِ وجودم رو با تبر ذره ذره قطع میکنن، دریغ از ریشههایی که هنوز برای زنده موندن تقلا میکنن. من واقعا خستم. و همزمان نمیتونم از جنگیدن دست بکشم.