🍃🍂🍃🌹🍃🍂🍃
"درسی پس از 28 سال"
زمستان سال گذشته بود. بعد از یک روز سخت کاری، در تاریکی شب، سوار بر اتوبوس شده و گوشه ای کز کردم، خیابانهای پر رفت و آمد شهر را طی می کردم و در خلوت خود به خاطرات سالهای دور فرو رفتم....
در آستانه کربلای چهار بودیم و روزهای منتهی به عملیات. خانه های گلی روستایی، نخل های بلند خرما و دوستان عرب زبان، همه و همه فضایی تاریخی، از صدر اسلام برای م رقم زده بود.
همه جوان بودیم و بازیگوش و شیطان، و البته بذله گو. صمیمیت به اوج خود رسیده بود و در هر فرصتی زبان به مزاح و خنده باز می شد.
سعید هم با قدی رشید و چهره ای سوخته، و با لهجه ای عربی در کنار ما بود.
او برای من چیز دیگری بود و علاقه عجیبی به او پیدا کرده بودم. با هر بار دیدنش لذتی در خود احساس می کردم و نمی توانستم بی گفتگو از کنارش رد شوم.
راست یا دروغش را نمی دانم ولی در آن روزها خبری رسیده بود که صدام گفته، اگر در عملیات آینده اسیر عرب زبان بگیریم، او را به آتش خواهیم کشاند.
همین خبر کافی بود تا دستاویز دیگری برای مزاح داشته باشیم؛ و چه سوژهای بهتر از سعید.
با لهجه ای شبیه به خودش به او می گفتیم، "ولک سعید! بگیرنت کبابت می کنن" او هم خنده ای شیرینی تحویل می داد و به راه خود می رفت....
چیزی نگذشت که به شب عملیات رسیدیم و بر زمین دشمن تسلط یافتیم. ولی صبح، برای ما داستانی دیگر داشت. همه کارها گره خورده بود و دوستانی که تا روز قبل همه خندان بودند و شوخ، گویی لب هایشان را دوخته بودند و دلیلی برای خندیدن و خنداندن نداشتند.
همه در حال تخلیه منطقه بودیم. من هم آخرین نفری بودم که کانال را رها می کردم و به عقب می آمدم. در یک لحظه چشمم به سروش افتاد که کله معلق از بلندی کله قندی به پایین آمد. از پایش خون می رفت و راه رفتنش را سخت کرده بود.
خدايا چه می دیدم، در صحنه ای دیگر چشمم به سید محمود افتاد که یقه اش به دست دشمن افتاده بود و او را کشان کشان می بردند.
دست سروش را به گردن گرفته و او را به عقب آوردم. قدری که آمدم سعید را دیدم که روی جاده دراز کش شده بود و گویی از او خون می رفت. به همراه سروش قصد رفتن به طرفش را داشتم. او هم متوجه تغییر مسیر ما شد و زیرکانه و با لبخندی ساختگی انگشتش را به طرفم گرفت و بیاد روزهای قبل با خنده ای ساختگی گفت:"ولک بدووو.... بگیرنت کبابت می کنن".
و با این کارش خیال ما را راحت کرد و از ادامه راه منصرفمان نمود.
سعید با همان لهجه شیرین و چهره معصوم و صفای باطن و ظاهر ساده اش و با تکان دادن دستش مرا فریب داده بود تا جان ما را به خطر نیندازد.
سالهای سال بود که از جنگ می گذشت ولی هیچگاه نتوانسته بودم او را فراموش کنم. ولی این بار تفاوت زیادی پیدا کرده بود. این بار می خواست بعد از بیست و هشت سال به من درس جدیدی بدهد.
تازه منظورش را از آن کار می فهمیدم. بغض گلویم را بعد از سالها دلتنگی به سختی می فشرد.
بزرگی روح سعید بر من آشکار شده بود و گریزی از گریه و زجه برایم نمانده بود.
مسافرین اتوبوس متوجه من شده بودند که این مرد ریش سفید را چه شده.
گوشی را برداشتم و با دوستانم در گردان کربلا تماسی گرفتم. از سعید پرسیدم و آن روزها، ولی هنوز هم کسی خبری نداشت......
-----------------------------------
!. بیاد شهیدان، سعید مروانی، سروش حیدری
!. ولک، در زبان محلی عربی کلمه ندا، بمعنی با تو هستم، میباشد.
-----------------------------------
حميد دوبری
گردان کربلا
@defae_moghadas1
🍂🍃🍂🌹🍂🍃🍂
❁ ﷽ ❁
تبسم کردی و روزم ..
چه زیبا شد..
دل افروزم ..
خوشا چشمی که روز او..
به لبخند تو وا گردد ..
#سلام_روزتون_بخیر🌹🌹🌹
@defae_moghadas2
حماسه جنوب،شهدا🚩
#سپاه_پاسداران_انقلاب_اسلامی_ایران #خبری مبنی بر درگیری سنگین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در مریوان
فرماندار مریوان:
🔻در درگیری مسلحانه در مرزهای شهرستان مریوان بین گروههای تروریستی و معاند با نیروهای نظامی کشورمان، ۱۱ نفر شهید شدند.
🔻تعدادی از شهدا بسیجی و تعدادی هم رسمی سپاه هستند.
🔻گفته میشود سه نفر از شهدا قروهای هستند، هنوز هیچ گروهی مسؤولیت حمله به این پایگاه را بر عهده نگرفته است.
اسامی بسیجیان که در درگیری با گروهکهای ضدانقلاب در پایگاه روستای دری که در ساعت 3:30 بامداد دیشب به درجه رفیع شهادت نائل آمدند بشرح ذیل است.
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد
۱. شهید گرانقدرمهراب عبدی
2. شهید گرانقدر قانع کرم ویسه
3. شهید گرانقدر فرزاد رحیمی
4. شهید گرانقدر ابراهیم حضرتی
۵. شهید گرانقدرعبدالرحمن خالدی
۶. شهید گرانقدر ایرج رحیمی نیا
۷. شهید گرانقدرآرام فیضی
۸. شهید گرانقدر شادمان مرادی
۹. شهید گرانقدر برهان معین پور
۱۰. شهید گرانقدرطالب محمودی
۱۱. شهید گرانقدر آرش رضایی
@defae_moghadas2
حماسه جنوب،شهدا🚩
#سردارشهیدسیدعبدالرضاموسوی🕊🌹
با اینکه دست و پایش قطع شده بود و بخشی از شکم پاره و نیمی از صورتش متلاشی شده بود اما همسرش از روز دیدارش در معراج شهدا اینگونه می گوید:
گمان می کردم که اکنون که مشماع را از روی پیکرش کنار بزنم با سیدی متلاشی روبرو خواهم شد و نمی توانم چهره اش را شناسایی کنم اما با اینکه سه روزی از شهادتش گذشته بود همچنان لبخندی بر لب داشت که هیچ گاه از خاطرم بیرون نمی رود و یاد حرفهایش افتادم که می گفت شهدا از شهادت لذت خاصی می برند تا جایی که در چهره هایشان به هنگام شهادت هویداست.
@defae_moghadas2
🍂
❣ دلتنگ بابا
وقتی دلم برا بابام تنگ می شد میرفتم پیش مامانم و ازش میخواستم برام از بابام بگه، این دفعه برام یه خاطره جالب گفت:
من و بابات تازه عقد کرده بودیم، یک روز اومد پیشم و داشتیم حرف میزدیم یهو دیدم بغض کرده سرشو انداخت پایین پرسیدم: احمد جان چی شده؟ گفت یاد بچه های جبهه افتادم خیلی از اونا دلشون میخواست این لحظات و تجربه کنن اما خیلیاشون رفتن... و شروع به گریه کرد....
بابای عزیز من هم یه مدت بعد راهی همون سفر شد....
خدایا تو شاهدی اونا رفتن با کلی آرزو ما موندیم و راه شهدا کمک کن تا قدم تو راهشون بزاریم و کج نریم...
الهی آمین
🔸 کانال حماسه جنوب، شهدا
@defae_moghadas
🍂