شاید یه روزی دیگه واسه دیدنت تو خیابونا پرسه نزنم
شاید دیگه به بهونه های مختلف نیام دیدنت و
دیگه هیچوقت بهت مسیج ندم
شاید بیخیالِ هرچی که شده بگمو بخندمو برقصم
ولی همیشه؛
جای قلبم تو سینم خالی میمونه
همیشه یه غمِ عزیز میمونی برام.
وحشت دارم
از کسی که روبه روی آینه میایستد و لبخند میزند
از کسی که با من غذا میخورد
حمام میرود
راه میرود
و خرید میکند
وحشت دارم
از کسی که با من هر شب میخوابد
وحشت دارم از تئاتر بازی او
که بوی مرگ میدهد
اما امید دارد که هنوز زنده است.
روزی به من خواهی رسید، مثل خبری خوش، مانند بستهی پستی، همچون پرندهای مهاجر. تا آن روز، منتظرت خواهم ماند، گوش به زنگ، خیره به در، نگران به آسمان …
باور کنید که تنهایید
در نهایت خودتون باید به داد خودتون برسید
و هیچوقت،
هیچ جا،
منتظر هیچکس نباشید ...
حرف های نزده به وقتش بغض میشن و راهِ گلوتو میبندن
اشک میشن و تو چشمات حلقه میزنن
بیخوابی میشن و شبا میزنن به سرت
فکرو خیال میشن و پیرت میکنن
تا جایی که دیگه جونی تو تنت واسه نفس کشیدن هم نمونه.
تا وقتی هست باید قدرشو بدونی و ازش مراقبت کنی، وقتی رفت ممکنه بتونی خودشو برگردونی ولی دیگه حسش برنمیگرده.