من ازجمله ی "فدای سرت" خیلی خوشم میآد، بهم حس امنیت میده.
اینجوریه که فدای سرت داری گند میزنی به همه چیز، فدای سرت غذا سوخت، فدای سرت چای ریخت، فدای سرت نمرت کم شد، فدای سرت نتونستی، فدای سرت نشد، نرسید، نرفتی، نیومدی،
فدای سرت.🤍
زندگی قشنگه، اما توی اتاق خودم.
توی کتابایی که میخونم. دور از فضای گوشی و آدمای تو خیابون. زندگی قشنگه وقتی با کسی حرف نمیزنم.
وقتی کسی کاری به کارم نداره. زندگی قشنگه وقتی دارم کارای مورد علاقمو بدون هیچ حرف اضافه ای انجام میدم.
زندگی قشنگه بدون دخالت هیچ آدمی تو زندگیم.
اگه باهاش حالت خوبه
اگه مهربونه
اگه ذوق تو چشمات میاره
اگه خوب میتونه اوضاع رو کنترل کنه
اگه میفهمدت میتونی کنارش خودت باشی
اگه پا به پاش میتونی بی پروا دیونگی کنی
دلیل خنده های از ته دلته
خب دستاشو بگیر
متعهد بمون براش
شاید دیگه هیچوقت نتونی
این حس و با کسی تکرار کنی🤍
آنچه میخواهم؟
کتاب خواندن در شبی برفی، تماشای هوای بارانی از پنجره قطار یا دراز کشیدن در فضای باز و خیره شدن به ابرها.
من شیفته سرگرمیهای کوچکیام که به آسمان پیوند خوردهاند.
عکسهای قدیمیمان خیلی گولزنندهاند، آدم فکر میکند در آن عکسها زندگی میکند، درصورتی که اینطور نیست؛
شخصی که ما در این عکسها نگاهش میکنیم، دیگر وجود ندارد و او هم اگر میتوانست ما را ببیند،
خودش را در ما نمیشناخت، میگفت: این کیست که اینجور غمگین مرا نگاه میکند.