تا مدت ها اشتباهِ تو این بود، که اغلب به آنچه بینِ ما ناگفته مانده بود اشاره میکردی.
آنچه کم بود حرف نبود، باور بود!
یادته بهت گفته بودم من دو تا بالِ زخمی دارم یادته؟ بهت گفته بودم من خودم زخمی ام، تو دیگه بهم زخم نزن.
بهت گفته بودم روحم آسیب دیده و احساساتم شکنندهس گفته بودم بهت که قبلِ تو چقدر زمین خوردم، چقدر زخمی شدم، چقدر شکستم و دیگه جونِ یه زخمِ دیگه رو ندارم.
تو هم قول دادی، قول داده بودی. قول دادی ولی بهش عمل نکردی. تو منو نشکستی، زیر پاهات له کردی! خُرد و خاکسترم کردی.
پس ازم نخواه ببخشمت، نمیشه، نمیتونم..
بزرگترین اشتباهت همین تکیه کردن به حرفهای آدمهاست.
تا کی میخوای گوش بدی به حرفهایی که تمومی نداره؟ ممکنه یه روز برات از عشق بگن و فرداش ردی از عشق توی صداشون نباشه، ممکنه یه روز برای دیدنت زمین و زمان رو یکی کنن اما فرداش حتی تحمل یک دقیقه دیدنت رو هم نداشته باشن.
خیلی کارها میخوان بکنن و هیچوقت به عمل ختم نمیشه. آدمیزاده! حتی تکلیفش با خودشم مشخص نیست، حالا فکر کن تو هم بیای بهش دل ببندی، دلخوش کنی به همین حرفها! دیگه چه قوزِ بالا قوزی بشه.
این آدمی که خودش رو توی آینه میبینه و قربون صدقهی خودش میره، ممکنه فردا جلوی آینه بره و از این که موهاش صاف نیست، از خودش بدش بیاد!
اونوقت تو دلخوشی به چی؟!
' عشق یهویی میاد، دقیقا وقتی که انتظارشو نداری
یا حتی وقتی از پذیرفتنش واهمه داری، یهو میبینی عاشق کسی شدی که شاید هیچکدوم از ملاکهای مدنظرتو نداره.
درست مثل تو که بیخبر اومدی نشستی وسط قلبم. '
«کسی نوشت و خوب هم نوشت: دیگر انرژی لازم برای دوستیهای بیمعنی، تعاملات اجباری و مکالمههای غیرضروری را ندارم.»