میدونی،
آدما تا وقتی یهغم خیلی بزرگی رو تجربه نکنن این حقیقت تلخ رو یاد نمیگیرن
که تو میتونی بری عروسی و خیلی غمگین باشی.
میتونی تولد بگیری، برقصی و خیلی غمگین باشی.
میتونی چرت و پرت بگی و با دوستات بخندی و خیلی غمگین باشی.
انگار برای همیشه بین تو و زندگی یه لایه نامرئی غم کشیده میشه .
چقدر دور و تار شدی واسم،
انقدر دور که دیگه از این فاصله نمیتونم بفهمم چه حسی داری بهم،
انگار کم کم داره هرچیزی که منو بهت وصل میکرد پاره میشه و تموم میشی واسه همیشه.
دکتر میدونی نهنگا خیلی بدبختن؟! هرچی گریه میکنن دلِ دلبرشون براشون نمیسوزه، فکر میکنه آب دریاس رو صورتشون!
اینه که نهنگه یهو دلش می پُکه، میاد میشینه تو ساحل و میمیره.. من میدونم، من خودم یه نهنگ مُردهم...
- هر باخت مقدمه ای برای پیروزیه
و بعدها میفهمی که آدم هیچوقت از بردن چیزی یاد نمیگیره!
یه دیالوگ از فیلم دلتنگی هست که منو یاد کسایی انداخت که جزئیات کوچیکی از ما رو یادشون میمونه؛
حمید: خب من واقعاً ازت ممنونم.
ناهید: به خاطر چی ممنونی؟
حمید: به خاطر چیزهای خیلی کوچیک. به خاطر اینکه یادت بود من این رستوران رو خیلی دوست دارم. یادت بود بهترین غذایی که دوست دارم باقالیپلو با ماهیچهاس. یادت بود با غذام فلفل میخورم. بعد غذام حتما خلال دندون برمیدارم؛ حتی یادت بود از صدای خیار تو سالاد بدم میاد. ازت ممنونم به خاطر همه چیزهای کوچیک که برای آدمای دیگه اهمیتی نداره.
ناهید: از همه اینا چه نتیجهای میگیری؟
حمید: اینکه هنوز دوستم داری.