”در خیابانهایی که هرگز آمد و شد نداشت، در ساعاتی که میدانستم مشغولِ کار است،
در خانههایی که اصلاً صاحبانِ آنها را نمیشناخت، همیشه منتظرش بودم..“
او زخم میزد،
و من به همه میگفتم در چشمانش معصومیتی بیمانند موج میزند.
عشق، آدم را احمق میکند… شاید هم ناباور...
متعهد بودن؛ چیزی نیست که همزمان با اسمی که توی شناسنامهات میره تو درونت هم جا بگیره.
متعهد بودن به قلب آدم ربط داره؛ که تا نگاهت خواست به کسی بیوفته قلبت یادآوری کنه که جای کس دیگه ای رو نداره و با مناسب ترین گزینه پر شده.
که تا بحثی شد و دلت هرچیزی خواستی بجز بغلش قلبت یادآوری کنه که فقط یک جا آرومی و اونجا هم کنار اونه.
متعهد بودن انداختن یک حلقه توی دست نیست، به تنها نبودن و بودن کسی هم ربطی نداره. متعهد بودن یعنی یکی رو داشته باشی چه تو واقعیت چه تو رویا، یکی که دلتو ناجور صاحب شده و نمیتونی کس دیگه ایو بجز اون ببینی، چه برسه بخوای باهاش ارتباط برقرار کنی.
متعهد بودن وظیفه نیست و حتی انجام دادنیم نیست. یچیزیه که خودش به وجود میاد و اگه دیدی با کسی هستی و توی طرفت به وجود نیومده بدون رابطت از اولشم یک اشتباه بوده.
احتمالا واست پیش اومده! بعضی وسیلهها وقتی خراب میشن، اگر بخوای درستش کنی خرابتر میشه. اگر واست مهم باشه باید بذاریش یه گوشه یادگاری. اگر هم مهم نباشه باید بندازیش دور.
بعضی دوستیها و رابطهها هم دقیقا اینجوریه. خراب که شد دیگه درست بشو نیست. بخوای درستش کنی هم فقط بدترش میکنی. دیگه اون دوستی اول نمیشه!
اگر اون آدم خیلی واست مهمه، خاطرات خوبش رو نگه دار، اگر نه برای ابد فراموشش کن …
این متن رو از یه جا خوندم و خیلی دوسش داشتم: من هیچوقت نتونستم توضیح بدم چرا بعضی چیزها غمگینم میکنن.
نتونستم بگم چرا یه مکان یا یه آهنگ حتی یه رنگ غمگینم کرد؛ هیچ کلمه ای برای توضیح این حس نداشتم، هنوزم ندارم. ولی همچنان که بهشون فکر میکنم بغض خفم میکنه.
آدم بعضی وقتا فقط میخواد وسایلشو جمع کنه و بره. مهم نیس کجا؛ مهم اینه که بره.
از اونجایی که الان هست! شاید زود پشیمون بشه و برگرده اما میدونه اگه اون لحظه اونجا بمونه خفه میشه...