این متن رو از یه جا خوندم و خیلی دوسش داشتم: من هیچوقت نتونستم توضیح بدم چرا بعضی چیزها غمگینم میکنن.
نتونستم بگم چرا یه مکان یا یه آهنگ حتی یه رنگ غمگینم کرد؛ هیچ کلمه ای برای توضیح این حس نداشتم، هنوزم ندارم. ولی همچنان که بهشون فکر میکنم بغض خفم میکنه.
آدم بعضی وقتا فقط میخواد وسایلشو جمع کنه و بره. مهم نیس کجا؛ مهم اینه که بره.
از اونجایی که الان هست! شاید زود پشیمون بشه و برگرده اما میدونه اگه اون لحظه اونجا بمونه خفه میشه...
امیلی دیکنسون میگه: یک روز خودم را خواهم بخشید از آسیبی که به خویش روا داشتم،
از آسیبی که اجازه دادم دیگران بر من روا دارند و چنان محکم خویش را در آغوش خواهم کشید که هرگز ترک خود نکنم.
دنیا که به پایان رسید، رؤیاها دنیایی دیگر خواهند ساخت
و خندهیِ تو جای آفتاب را خواهد گرفت.
اشکالی نداره اگه تو رو به اندازهی سختیهایی که کشیدم دوست داشته باشم؟
نمیخوام بترسی، از این که صاحب چنین عشق بزرگی هستی.