🤍
اگه در لحظه زندگی نکنی، در هیاهوی
بیفایدهی افسوسهای گذشته و
نگرانیهای آینده گم میشی😕::.
مسیر تو در همین لحظه هست،
گنج واقعی تو همینه☺️💎:..
(سـلام و وقت بخیر🌱😍)
http://eitaa.com/joinchat/2452357136C6307b8e640
ೋ💘ೋ💘ೋ
#چالش😜
پیام بدید ب همسری کاملا جدی بهش
بگید اقای (اسم همسر) واقعا ازدستت عصبانی ام 😡😡
اونم باتعجب میپرسه چرا چیشده؟؟😳🤔🤔😔
درجوابش بگو امروز درموردت یه چیزی فهمیدم 😔😔
اونم میپرسه چی؟؟؟و نگرانه ک ببینه چیشده ک ناراحت شدی
اینجاس ک باکلی شیطنت
بهش میگی:
امروز فهمیدم ک😋😋😋
چه فرقی با اسراییل داری❓😞
او زمین👆 فلسطین را اشغال کرده
تو
⏱زمان من را
👈فکر من را
👁چشم من را
📖شعر من را
ای غاصب دوست داشتنی 😍
اخه این رسمشه
۲۴ ساعته تو فکر و ذهن و قلب منی؟؟😜😜😂😂
#دِلـــــبــــری❤
http://eitaa.com/joinchat/2452357136C6307b8e640
ೋ💘ೋ💘ೋ
🤍
⭕️نکات مهم در مدیریت روابط با خانواده شوهر
1⃣ در زمان دعوا و اختلاف، خانواده شوهر را وارد ماجرا نکنید یا آنها را دخالت ندهید و به آن ها توهین نکنید.🤫
2⃣ سعی کنید وابستگی بیش از حد خود را به خانواده کمتر کنید. شما اکنون مستقل شده اید و باید بتوانید مشکلات خود را به تنهایی حل کنید.
رفتارهای کودکانه را کنار بگذارید. شما اکنون ازدواج کرده اید و بهتر است تحمل خود را نسبت به مشکلات و صحبت ها بالا ببرید.
منظور از رفتارهای کودکانه، همان حساسیت هایی است که اکثرخانم ها دارند و سریع نسبت به حرف های دیگران واکنش نشان می دهند.
3⃣انتظارات و توقعات خانواده شوهرتان را از خود شناسایی کنید.
بعضی ازخانواده ها دوست دارند عروسشان اینگونه رفتار کند یا این سبک لباس بپوشد. سعی کنید تا حدی که برایتان مقدور است همانگونه باشید که آن ها می خواهند.☺️
#ارتباط_با_خانواده_همسر
http://eitaa.com/joinchat/2452357136C6307b8e640
ೋ💘ೋ💘ೋ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍉
عصرتون در کنار خانواده دلچسب 😋😍🥰
🍉
⏰
قدرِ تو❤️ به اندازهی صبـر توست!
و رازهایت، نهفته در صبـرهایت🌱
http://eitaa.com/joinchat/2452357136C6307b8e640
ೋ💘ೋ💘ೋ
🤍
⚜ اگر گاهی چشمانت بی اختیار یا با اختیار به زنی افتاد و مسحور او شد و دلت لرزید، پیش از این که پایت بلغزد، چشم فرو بند و در اولین فرصت با همسرت همبستر شو، چرا که زنان همگی مانند همند.
(امام علی(ع)، همان ص۷۳)
#حدیث_ناب_زناشویی
#زناشویی
http://eitaa.com/joinchat/2452357136C6307b8e640
ೋ💘ೋ💘ೋ
دلبرکده
#داستان #فیروزهی_خاکستری13 #فرار بعد از رفتن امید و مادرش از اتاق بیرون آمدم. نگاه فرانک و فهیمه د
#داستان
#فیروزهی_خاکستری14
#مازوبُن
خورشید از لابلای درختان صنوبر کنار جاده در حال پایین رفتن بود. صدای ضبط ماشین آنقدر بلند بود که صدای افکار خودم را هم نمیشنیدم. زنعمو شهلا هر از گاهی تکههای خیار و سیب و هلو دهان عمو جمال میگذاشت. عمو با همان دهان پُر با خواننده میخواند و زنعمو قربان صدقهاش میرفت. یاسر و یاسین و یگانه با جیغ و دست او را همراهی میکردند. به حالشان غبطه خوردم اما برای یک لبخند ناقابل هم صورتم کش نیامد. وسط جیغ و هورای بچهها صدای ضبط قطع شد.
_مامـــــــــــان؟!
تیزی صدای بچهها گوشم را کر کرد. زنعمو با لبخند برگشت.
_مامان قربونتون وقت اذونه.
بچهها بدون اعتراض ساکت شدند. عمو سر چرخاند و نگاهی به من کرد.
_خب چه خبر از فراری از حبس ابد؟!
از این تعبیر عمو جا خوردم. سرم را زیر انداختم و به گفتن «سلامتی» اکتفا کردم. خودش ادامه داد:
_صبح رفتم دم دُکون آقات ماجرا رو بهم گفت.
زیر چشمی نگاهش کردم. خدا را شکر کردم که از دید او و زنعمو خارج هستم.
_گفتم بذار فیروزه رو با خودمون ببریم مازوبُن یه چند وقتی بمونه تا اینا رو بتونیم دست به سر کنیم.
با این حرف عمو خجالت، در قلبم تبدیل به امید شد. فکر کردم این مدت در طبیعت روستای پدر و مادریام بیخیال و رها از افکار پریشان سر میکنم. به بیرون نگاه کردم. تقریبا نصف راه را آمده بودیم. کم کم درختان جنگلی و هوای مطبوع شمال عطر خاطرات کودکی را در وجودم زنده میکرد. عمو همچنان حرف میزد:
_این جور خونوادهها وقتی میبینن طرفشون از خودشون سَرتره به هر چیزی متوسل میشن تا به چنگش بیارن...
یاد حس و حالم افتادم وقتی که مادر امید مرا بغل میکرد. ضربان قلبم بالا رفت. لبهایم را به هم فشار دادم.
بین افکار خودم و نظرات متفاوت عمو و زنعمو چشمانم سنگین شد.
از فشار چپ و راست شدن گردنم چشم باز کردم. جادهی پر پیچ و خم، نشانهی رسیدن ما به نَشتارود بود. اولین باری بود که شب به اینجا میرسیدم. سایهی سیاه درختان بلوط در نور ماه هیجانی وصف نشدنی داشت. به خاطر تاریکی هوا خبری از رودخانههای نشتا نبود.
بعد از سفری چهار ساعت و نیمه ساعت هشت و نیم شب به خانه باغ نَنه جان رسیدیم. عطر درختان مرکبات مشامم را پر کرد. دمِ صندوق عقب ماشین ایستادم. دستانم را باز کردم. بدنم را کِش آوردم و نفس عمیقی کشیدم.
_سِلام خَش بیمونین
انتظار حضور مردی جوان در خانهی ننه جان را نداشتم. با تکان شدیدی خودم را جمع کردم. در نور لامپ کم جان حیاط، امیر را شناختم.
http://eitaa.com/joinchat/2452357136C6307b8e640
ೋ💘ೋ💘ೋ